ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۷ دقیقه·۲ روز پیش

پروژه فراموشی

در عالم رویا با قایق خود در حال پارو زدن به سمت ساحل بودم که ناگهان هوا ابری شد و دریا طوفانی.

سرعت پارو زدنم را بیشتر کردم؛ ولی قدرت موج ها آنقدر زیاد بود که من را از مقصد دورتر می کرد. موج بزرگی به سمتم آمد و من را به داخل دریا پرتاب کرد.

در این لحظه بود که از خواب پریدم.

ضربان قلبم بالا رفته بود و دستانم از شدت ترس می لرزید.

لیوان آبی که روی پاتختی بود را خوردم ، کمی آرام شدم.

نگاهی به اطرافم انداختم. همه چیز برایم جدید بود. اتاقی که در آن بودم متعلق به من نبود.‌ استرس به سراغم آمد.

همین طور که داشتم دور و برم را نگاه می کردم،  قاب عکسی که روی دیوار بود توجه من را به خود جلب کرد.

به سمت آن رفتم. خودم را دیدم که پسر بچه ای در بغلم دارم.

ولی من که بچه ای نداشتم!؟

با دستانم چشمانم را مالیدم. با خودم گفتم: حتما توهم زدم.

ولی این طور نبود.

از اتاق بیرون رفتم و به سمت پذیرایی رفتم. زنی را دیدم که روی صندلی نشسته. آن زن من را دید و با لحنی آرام گفت : بالاخره بیدار شدی عزیزم.

من که هنوز در شوک‌‌ بودم گفتم: تو کی هستی؟ اینجا چی کار می کنی؟

زن متعجبانه به من نگاه کرد و گفت: یعنی منو نمی شناسی سامان ؟ منم مهسا همسرت .

به او جواب دادم و گفتم: خانم محترم اشتباه گرفتی اسم من رامینه. در ضمن همسر من 2 سال پیش تو تصادف جونشو از دست داد.

مهسا گفت: تو دیوونه شدی. باید بریم پیش دکتر .

در آن لحظه حسی سراغم آمد و گفت: شاید تو داری اشتباه می کنی .

به ناچار قبول کردم و پیش دکتر رفتیم .

بعد از معاینه کامل، دکتر به ما گفت که دچار فراموشی کوتاه مدت شدی و کمی زمان میبره تا به شرایط قبل برگردی.

حرف دکتر خیلی من را خیلی ناراحت کرد و از درون نابودم کرد.

انجا را ترک کردیم و به سمت خانه راه افتادیم.

مهسا در حال رانندگی بود و من هم از پنجره ماشین به بیرون نگاه می کردم.

مهسا به من گفت: نگران هیچی نباش. اتفاقی نیفتاده من کنارتم. رو به او کردم و با لحنی ناراحت گفتم: برای تویی که اون ور گود نشستی گفتنش آسونه.باید جای من باشی تا بفهمی چه دردی رو دارم تحمل می کنم.

احساس می کنم که هویتی ندارم و همه چیز برام بی معنی شده.

مهسا که نمی دونست چی بگه لبخندی مصنوعی به من زد و به رانندگی ادامه داد.

به خانه رسیدیم.

وارد خانه که شدیم پسرک کوچکی با موهای ژولیده به سمت من آمد و  گفت سلام بابایی.حالت خوبه ؟

چهره پسرک برایم آشنا بود.

ناگهان یاد آن عکس افتادم و فهمیدم این همان پسر است.

بدون اینکه واکنش خاصی نشان بدهم از کنار او در شدم و روی مبل نشستم.

پسرک به سمت مهسا رفت و گفت: بابا چرا اینجوری می کنه؟

چرا جوابمو نمیده ؟

مهسا گفت: چیزی نیست پسرم. پدرت مریض شده و حالش خوب نیست.بهتر که شد میاد و باهات بازی می کنه.

برو اتاقت و با اسباب بازی هات خودتو سرگرم کن.

پسرک در حالی که داشت به اتاقش می‌رفت نگاهی به من انداخت و آنجا را ترک کرد.

مهسا به سمت من آمد و گفت: برو اتاق استراحت کن. چیزی هم خواستی به خودم بگو .

از مهسا پرسیدم : یکم در مورد من بگو شاید چیزی یادم اومد.

مهسا: از چی بگم ؟

سامان: اینکه شغلم چی بوده، چه عادت های داشتم. نمی دونم هر چیزی که مربوط به منه .

مهسا کنارم نشست و گفت:خب ، تو کارآگاه بودی و تو بخش دایره جنایی کار می کردی. تا همین چند روز پیش هم درگیر پرونده بودی .‌ نمی دونم چی شد که یهو بی خیالش شدی .

کمی به فکر فرو رفتم.

به مهسا گفتم: خیلی عجیبه !

هنوز اون مدارک و پرونده هست؟

مهسا: اره بیا بریم اتاق تا بهت نشون بدم نگران نباش به چیزی دست نزدم.

به اتاق رفتیم.

در اتاق تخته وایت بردی را دیدم که کلی عکس از صحنه جرم ، متهمان و مضنونین روی آن بود.

همین طور که داشتم عکس ها را نگاه می کردم ، مهسا گفت: من میرم تا غذا درست کنم کمکی خواستی بهم بگو.

سرم را به نشانه تایید تکان دادم.

مهسا از آنجا رفت.

کنار تخته وایت برد میز چوبی بود که روی آن دفتری وجود داشت.

دفتر را ورق زدم و آخرین یادداشت را دیدم.

نوشته بود که همه چیز زیر سر رضایی است.

هر چه قدر فکر کردم کسی به اسم رضایی رابه یاد نیاوردم.

با خودم گفتم: اینجوری نمیشه باید بشینم و پرونده را از اول مرور کنم.

همه اسناد و مدارک را با دقت خواندم .

در بین اسامی متهمان علیرضا حقیقی توجه من را به خود جلب کرد.

حقیقی دست راست رضایی بود . طبق تحقیقاتی که انجام دادم  باعث و بانی قتل های چند وقت اخیر او بوده.

اما یک چیز برایم نا معلوم بود آن هم مکانی بود که حقیقی در آن پنهان شده .

روز ها و هفته ها به مطالعه و تحقیق می پرداختم.

اسم رضایی و حقیقی مثله خوره افتاده بود به جونم.

یک روز

موقعی که داشتیم غذا می خوردیم

از مهسا پرسیدم : مهسا ،من لپ تاپی چیزی نداشتم که اطلاعات را داخل آن ذخیره کنم؟

مهسا گفت: لپ تاپت داخل کیف روی جا لباسی است.

گفتم: رمزش چیه ؟

مهسا گفت: سال تولد پسرمون 1389.

غذا را خوردم و رفتم تا به ادامه تحقیقاتم برسم اما مغزم آنقدر خسته بود که مجال ادامه دادن را ازم گرفت .

رفتم و روی تخت دراز کشیدم.

در خواب یک سری تصویر  و اعداد برایم در حال تکرار شدن بود.

12,32,41

3 ساعت گذشت .

از خواب بیدار شدم و تمامی چیزهایی که در خواب دیدم را یادداشت کردم.

سراغ لپ تاپ رفتم و آن را از کیف بیرون آوردم .

پوشه ها رو یکی یکی نگاه کردم و به پوشه رضایی رسیدم.

پوشه پسورد داشت.

چند تا رمز شانسی زدم اما باز نشد. تصمیم گرفتم اعدادی که در خواب دیدم را امتحان کنم.

با کمی بازی با اعداد توانستم پوشه رضایی را باز کنم.

رمز 32,12,41 بود.

داخل پوشه 3 تا فیلم و 5 تا عکس وجود داشت.

عکس ها را با دقت نگاه کردم تا شاید بتوانم چهره ای آشنا پیدا کنم.

به عکس اخر رسیدم ،در میان افراد حاضر در عکس مردی میانسال با مو های جو گندمی توجه من را به خود جلب کرد.انگشتر طلایی که در دست داشت و خالی که روی گردنش بود، من را به فکر فرو برد در آن لحظه

بعد از دیدن آن مرد نفس در سینه ام حبس شد . دنیا دور سرم چرخید و صحنه هایی جلوی چشمانم آمد.

خودم را دیدم که به صندلی فلزی بسته شدم و دست ها و دهانم با پارچه بسته شده.

رضایی را دیدم با که با لبخندی شرورانه به من نزدیک می شود و بهم می گوید کاری می کنم که همه چیز را فراموش کنی.

و در آخر درد تیز سرنگی را احساس کردم که به بازویم وارد شده یود

بعد از آن دوباره به حالت قبل برگشتم. همه چیز به یک باره برایم روشن شد.

فهمیدم که رضایی کیه و چی کار می کنه و همین طور متوجه شدم که فراموشی من به خاطر اثرات دارو هستش نه به خاطر بیماری.

وقتی به بازویم نگاه کزدم دیدم که جای کبودی هنوز آنجا است.

حالا توانستم تمامی قطعات پازل را کنار هم بگذارم و معمای رضایی را حل کنم.

... لباس‌هایم را سریع پوشیدم و راهی اداره پلیس شدم. مدارک را به تیم عملیات نشان دادم. رئیس بخش با دیدن مدارک محکم و یادداشت‌هایم، که حالا با جزئیاتی که به خاطر آورده بودم تکمیل شده بود، بلافاصله موافقت کرد. قرار شد فردا سحرگاه عملیات دستگیری را شروع کنیم.

آن شب به خانه بازگشتم. مهسا با نگرانی منتظر بود. به چشمانش نگاه کردم و گفتم: «مهسا، همه چیز را به یاد آوردم. من سامان هستم، همسر تو و می‌دونی چه کسی باعث این همه دردسر شد؟ رضایی... اما فردا همه چیز تمام می‌شه.»

اشک در چشمان مهسا حلقه زد، اما این بار اشک شوق بود. او می‌دانست که همسرش بازگشته است.

فردا در عملیاتی سریع و برق‌آسا، مخفیگاه رضایی و دستیارش حقیقی محاصره شد. آن‌ها که غافلگیر شده بودند، مقاومت چندانی نکردند. وقتی دستبند به دست رضایی زدم، با چشمانی از حدقه درآمده به من نگاه کرد و گفت: «تو... تو باید همه چیز را فراموش می‌کردی!»

لبخندی زدم گفتم: «اثر دارو از بین رفت، رضایی. زندان بهت خوش بگذره »

با دستگیری آن‌ها، گره یکی از پیچیده‌ترین پرونده‌های جنایی شهر باز شد. در اداره از من تقدیر شد، اما بزرگ‌ترین پاداش من چیزی نبود که در پرونده‌هایم ثبت شود.

وقتی به خانه رسیدم، پسرم دوید تا مرا در آغوش بگیرد. این بار، بدون هیچ تردیدی او را بالا گرفتم و محکم بغل کردم. او در گوشم پچ پچ کرد: «خوشحالم که خوب شدی بابا . خیلی نگرانت بودم .»

آن شب، کنار خانواده‌ام، در حالی که بوی غذای خوشمزه مهسا فضای خانه را پر کرده بود،  به آرامش رسیدم. می‌دانستم که کابوس به پایان رسیده است. ترس از امواج خروشان و طوفان، برای همیشه جای خود را به آرامش ساحل امنی داده بود که به آن تعلق داشتم: کنار کسانی که دوستشان داشتم.

پایان.

جناییداستاننویسندگیفراموشیداستانک
۳۳
۱۱
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید