
از زمانی که وارد زندگیم شدی، حال عجیبی دارم.
انگار دیگر در این دنیا تنها نیستم.
همه چیز رنگ و بوی تازهای گرفته .
تو برایم شبیه نوری بودی که در دل تاریکی راهش را به سمت من پیدا کرد.
نوری آرام، گرم و دلنشین که بیصدا تمام سایههای دلم را کنار زد.
نمیدانی آغوشت چه آرامشی دارد.
انگار تمام خستگیهای جهان در آن گم میشوند.
تو پناهگاه امن من در این جهان پرهیاهو شدی.
جایی که میتوانم خود واقعیام باشم، بیهیچ ترس و تردیدی.
حضور تو شبیه آرامشی است که پس از یک طوفان طولانی به سراغ آدم می آید.
کنار تو دیگر از فردا نمیترسم و سنگینی روزها را کمتر حس میکنم.
تو آمدی و بیآنکه بدانی، تکههای شکسته قلبم را با مهربانی کنار هم چیدی.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر هرگز تو را نمیدیدم، زندگی چقدر بیرنگ و خاموش میگذشت.
تو به سادهترین لحظههایم معنا دادی و برای لبخندهایم دلیل شدی.
و حالا هر کجای این دنیا که باشم، کافی است به تو فکر کنم.
آن وقت حس میکنم خانه را پیدا کردهام.
خانهای که نه از آجر و دیوار، که از عشق، آرامش و حضور تو ساخته شده است.