
خواستم بگویم: «چگونه از من میخواهی که آنچه باری من نوشتهای بخوانم اما در پاسخ به آن برایت ننویسم.»
خواستم بگویم: «دنیا هر چند بین آدمها فاصله میاندازد اما بین دلها نمیتواند پرده بکشد.»
خواستم بگویم: «بیدوستیات زمستان میشوم و قلبم چون ماموت یخزدهای خواهد بود، که سالها پس از انقراض پیدایش کنند.»
خواستم بگویم: «نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد، که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد.»
خواستم بگویم: «...»
اما هیچ نگفتم. ساکت شدم.
تنها گفتم:
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانند است (سعدی)
کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
...
وه چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
(فروغ فرخزاد)
یلدا از یادواره نوشته است و من هم میخواهم از یاد خودش برای او بگویم.
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ (حمید مصدق)
و دلم چگونه میتواند، نخواهد دیدار دوستی چون او، که از کلامش فارسی چون دانههای شکر میریزند.
ای کرده دلم سوختهٔ درد جدایی
از محنت تو نیست مرا روی رهایی (سنایی)
اما کافی نیست.
میدانم «سنایی» کفایت نمیکند.
نیازمند ابیاتی هستم با قافیهی «ایدوست» که بالاخره آن را مییابم.
مشو، مشو، ز من خستهدل جدا ای دوست
مکن، مکن، به کفاند هم رها ای دوست
برس، که بیتو مرا جان به لب رسید، برس
بیا که بر تو فشانم روان، بیا ای دوست
بیا، که بیتو مرا برگ زندگانی نیست
بیا، که بیتو ندارم سر بقا ای دوست
چه کردهام که مرا مبتلای غم کردی؟
چه اوفتاد که گشتی ز من جدا ای دوست؟
کدام دشمن بدگو میان ما افتاد؟
که اوفتاد جدایی میان ما ای دوست
(عراقی)
من به خود میگویم
چه کسی باور کرد،
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
(حمید مصدق)
وقتی دوستی خانهی دلش را بر تو میگشاید: یا باید سکوت کنی و یا باید او را در آغوشت بفشاری.
و من اما ...
به من بازگرد ای چو جان و جوانی
که تلخست بی تو مرا زندگانی
من اندر فراق تو ناچیز کردم
جمال و جوانی، دریغا جوانی
دریغا تو کز پیش رویم جدایی
دریغا تو کز پیش چشمم نهانی
(فرخی سیستانی)
تو بهاری؟ _نه،
_بهاران از توست.
از تو میگیرد وام،
...
سبزی چشم تو_
_دریای خیال.
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز،
مرغ سبز تمنایم را.
(حمید مصدق)
ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت
بر سینه می فشارمت اما ندارمت
ای آسمان من که سراسر ستاره ای
تا صبح می شمارمت اما ندارمت
در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت اما ندارمت
می خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان
در باغ دل بکارمت اما ندارمت
می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت اما ندارمت
(سعید بیابانکی)
1405/02/15 - Tuesday - May 05, 2026 - 01 : 42 : 47 PM