ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

عشق، ایمان و مرگ

سکانسی از فیلم Tumbledown 2015
سکانسی از فیلم Tumbledown 2015

یک

در یکی از سکانس‌های فیلم «چهل‌سالگی» استاد به علیرضا فروتن می‌گوید: «مگه بهت نگفتم که عشق، ایمان و مرگ سه کلمه‌ایه که باید تنهایی تجربه‌شون کنی.»

شاید این جمله و کلمات مشابه‌اش را در جاهای دیگری به شکل‌های مختلفی شنیده باشید، اما نحوه‌‌ی اداشدن این جمله توسط هر فرد به شکل متفاوتی تاثیرگذار است.

دغدغه‌ای تکراری است. اینکه نگران روابطت باشی و نخواهی هیچ وقت با یک آدم دیگر جایگزین شوی. اینکه اگر شخصی را دوست داری مثل انگل به او نچسبی و به او فرصت نفس کشیدن بدهی. اینکه آدم‌ها به فضای شخصی‌ای برای زندگی نیازمندند و آدم‌ زندگی تو هم متفاوت از دیگران نیست.

اینکه اگر دوستش داری، نیاز است رهایش کنی تا خودش به سمت تو بازگردد.

خیلی طول کشید به عمق این جمله برسم: «آدم‌ها رو باید به خاطر خودشان دوست داشته باشی، نه بر حسب نیازهایت.» یعنی اگر فردی را دوست داری به خاطر این نیست که حس تنهایی داری، یا نیازمند این هستی که تنهایی‌ات را پر کنی، بلکه با تنهایی‌هایت کنار اومدی و حالا می‌خوای با شخص خاصی تقسیم‌شون کنی که دوستش داری.


دو

از خودم پرسیدم: «تو که اینقدر رابطه‌ات با دیگران برایت مهم است، پس رابطه‌ات با خودت چه می‌شود؟»

جز سکوت جوابی نداشتم. بارها این سوال در ذهنم جرقه‌ای زده بود و من جز نوشتن کاری برایش نکرده بودم.

امروز صبح، برعکس اکثر روزهای قبل، شکلات باراکا موردعلاقه‌ام را در دهانم گذاشتم تا آب شود و شروع به دویدن کردم. آنقدر دویدم که پاهایم از درد فریاد کنند. بعد هم یه استراحت به خودم دادم و شروع به نوشتن «صفحه‌ی صبحگاهی» کردم.

راستی همزمان با نوشتن، آهنگ «زنده باد هر کی هنوز یه عاشقه» از شماعی‌زاده رو هم پلی کردم. اینطوری هم از بزرگان هنر یادی می‌شد و هم من می‌تونستم یه کمی ژست و ادا و اصول هنری بیام.

دوست دارم آن احساس تعلقی که نسبت به «نوشتن» را داشتم را بازپس بگیرم. با اینکه هر روز می‌نویسم اما نوشتن در ویرگول در کنار دوستانم یه لطف دیگری دارد.


سه

توصیفی در کتاب «گفت‌و‌گوهای عاشقانه» از ناتاشا لان آمده بود که دوستش داشتم:

«عشق مثل پیدا کردن یه خونه میمونه.»

من با نوشتن و خواندن نوشته‌های دوستانم احساس خونه‌ای رو دارم که هر چند شاید اعضایش را به چهره نشناسم، اما آنقدر به آن‌ها احساس نزدیکی می‌کنم، که نیازمند بازتعریف کلمه‌ی تنهایی باشم.

نینا سنکویچ در رمان «تولستوی و مبل بنفش» می‌نویسد:

«ادبیات گریزی است به سوی زندگی»

و به راستی که برای من چنین بوده است.

پس از شروع جنگ، حال من هر روز بدتر از دیروز بود، و من که مدتی بود، عادت خوانش رمان یا داستان روزانه از سرم افتاده بود، به مرز جنون رسیدم.

وقتی دوباره خودم را در بین کتاب‌ها یافتم، چیزی را که مدتی بود گم کرده بودم بازیافتم: «بینش»

بینش به اینکه:
1- آدمیزاد جلوی مرگ تنهاست.
2- درد اجباری اما رنج اختیاری است.
3- زندگی‌ یعنی ناامیدی های بسیار.


چهار

ما همگی نیاز به یادآوری داریم که:

همگی ما شایسته‌ی عشق هستیم و برای عشق ورزیدن آفریده شده‌ایم.

زندگی در دنیای مدرن، با تمام هیاهو و سروصداهایی که ما را مورد بمباران قرار می‌دهند، موجب می‌شوند که از یاد ببریم.

که از یاد ببریم:

انسان تنهاتر از تنها است و تمام تلاش‌هایش برای انکار این حقیقت بی‌نتیجه است.

پذیرش اینکه «هیچ وقت یه نفر نمی‌تواند تمام وجوه من را ببیند و من هم عاشق جنبه‌های خاصی از هر فرد می‌شوم و از دیدن کلیت او ناتوانم.» من را مجبور به واکاوی بیشتر و بیشتر در درونم می‌کند.

اینکه از رابطه با آدم‌ها چه می‌خواهم؟

نه اینکه مخالف «رابطه» باشم، بلکه کاملا برعکس. الان به این مرحله از شناخت رسیده‌ام که «رابطه با آدم‌ها کمک میکند تا خودمون رو بهتر بشناسیم.» اما قبل از هر چیز بهتره که خودمون این سوال رو بپرسیم که: «بیرون خودمون به دنبال چی می‌گردیم، که در درون خودمون نداریم‌اش.»

این نوشته تقدیم می‌شود به: مهرداد عزیزم

چهارشنبه - ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

عشقنوشتنایمانمرگتنهایی
۱۱
۹
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید