بگذار آغوشت، چاره خستگیام باشد
بگذار شعرهایم، راز پنهان بین ما باشد
هنوز هم دل من، با فاصله غریب است
هنوز هم چشم ناآرام من، هر سایهای را از تو بیند
نشنید کسی، آنچه را که نفسهایم فریاد میزد
ندید کسی آنشب را؛ که آینه از من هراسید
در جنگ بیصدایم بین خودم و تقدیر
نصیبم نشد چیزی، جز بینش و صبر و تدبیر
دویدم از هرچه و هرکس، اینبار به بالین خویش
که آنجا نبود کسی، با قصدی در پیش
دگر دردی نمانده که دلم احساس نکرده
دگر نقابی نمانده که بر چهره مردم ندیده باشه
هرچه را گویی از پیش با آن روبهرو شده
به گمانم بزرگترین آموزگار من، سرنوشتم بوده