Mahsa·۶ ماه پیشلحظات.گاهی باید لحظهها را آرامتر ورق زد.زیرا معنایی در آنها نهفته که ذهن دیرتر متوجه میشود.گاهی آنقدر شیریناند که دلت نمیخواهد به پایانشا…
Mahsa·۷ ماه پیشپاییز.خشک شدن برگهای حیاطِ نوجوانی را به چشم میدیدم. هیاهوی صدای مشغلهها که جستوخیزهای کودکیام را به گذشته میسپارد به وضوح میشنیدم. تن گر…
Mahsa·۷ ماه پیشآرامش.بگذار آغوشت، چاره خستگیام باشدبگذار شعرهایم، راز پنهان بین ما باشدهنوز هم دل من، با فاصله غریب استهنوز هم چشم ناآرام من، هر سایهای را از…
Mahsa·۷ ماه پیشتلاش.گاهی میخواست نجاتش دهند، از نجات دادن خودش خسته شده بود. گاهی درک شدن میخواست، بدون آنکه تلاشی برای اثبات دردش کند. گاهی احساس میکرد دو…
Mahsa·۸ ماه پیشحقیقت.آن مردمی که نگران نگرش و قضاوتشان بودی،حتی درک درستی از رفتار خود نداشتند.اینان حتی از خویش بیخبرند،تو در پیِ رضایت آنهایی؟همان مردمی که…
Mahsa·۸ ماه پیشصلح.غمت را محکم در آغوش بگیر،سپس وقتی آرام شد، آن را رها کن.به صدای خستگیات گوش بده،اما نه آنگاه که خنده خوشحالیات، بلندتر از آنست.با احساسا…
Mahsa·۸ ماه پیشدرون.او از این میگفت که من چقدر عوض شدهام،من به این فکر میکردم که او حتی مرا نشناخته بود.نمیخواستم بداند من بدتر از آنم که میشناسد؛اما دلسو…
Mahsa·۹ ماه پیشتو اگر باشی.صدای خندهات نغمه گوشم میشود، تو اگر باشی. آغوشت برایم جهانی دیگر میشود، تو اگر باشی. نگاهت پر از حرف است، زبان نگاهت چیست؟ به من بگو.
Mahsa·۹ ماه پیشتوان.دلِ ویرانشدهام، برایت پناهی ندارد این تن خسته و بیجان، تابِ زخمی تازه ندارد. نگاهم کن، رد چنگها هنوز باقیست التیامِ زخمهای کهنه،