او از این میگفت که من چقدر عوض شدهام،
من به این فکر میکردم که او حتی مرا نشناخته بود.
نمیخواستم بداند من بدتر از آنم که میشناسد؛
اما دلسوز تر از آن که میبیند.
مغرور تر از آنچه نشان میدهم،
اما شکننده تر از آن که تصور میکرد.
شاید فقط خودم بدانم که هستم،
شاید هم تو بهتر بدانی.
اما آنقدر میدانی که از نگاهم سکوتم را بخوانی؟