خشک شدن برگهای حیاطِ نوجوانی را به چشم میدیدم. هیاهوی صدای مشغلهها که جستوخیزهای کودکیام را به گذشته میسپارد به وضوح میشنیدم. تن گرم عواطف را به ندرت در آغوش میگرفتم و خود را دیگر به دست باد نمیسپردم. من دیگر آن من سابق نبودم؛ اما او هنوز نفس میکشد. پشت آن چشمهایی که هزار آرزو دارد پنهان شده و نظارهگر همهچیز است. انگیزه او هنوز در من جاریست؛ باور به بهاری نو پس از هرگونه شکستن، هنوز در رگهای من جاریست.
دربرابر آن طوفانی که از نبرد افکارم شکل گرفته ایستادهام، و در دستم آخرین شاخه گل آن حیاط را گرفتهام؛ مبادا طوفان، به آن آسیبی برساند.