ویرگول
ورودثبت نام
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانینویسنده و شاعر
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانی
خواندن ۶ دقیقه·۱۶ روز پیش

آیین فصل سوم«دفترچه چرمی»

دستم می‌لرزید؛ نه از سرما، که از وزنی که آن دفترچه‌ی چرمی در جانم انداخته بود.سال‌ها بود که پدر را در ذهنم به شکلِ مردی خاموش، سخت‌گیر، و دور از دسترس نگه داشته بودم؛ مردی که بیشتر با سکوتش حضور داشت تا با کلامش. اما حالا، همان سکوت، از لابه‌لای صفحه‌های زردشده‌ی دفترچه، زبان گشوده بود و من، با هر سطر، بیشتر احساس می‌کردم که دیوارهای زمان ترک برمی‌دارند.صفحه‌ی اول کوتاه بود، اما همان چند سطر کافی بود تا جهانِ درونم به لرزه بیفتد:«من همیشه می‌ترسیدم که پسرم روزی مرا نه به خاطر کارهایی که کردم، بلکه به خاطر چیزهایی که نگفتم، نفرین کند.»چشم بستم.انگار این جمله سال‌ها منتظر مانده بود تا جایی در من بشکند.دفتر را بستم و دوباره گشودم؛ این بار آرام‌تر، با احترامی که انسان فقط در برابرِ حقیقتی دیرهنگام حس می‌کند.پدر نوشته بود که پیش از تولد من، مدتی در شهری دیگر کار می‌کرده؛ شهری که نامش را حتی در خاطرم نمی‌یافتم. در آن‌جا، مردی بوده میانِ چرخ‌دنده‌هایِ بی‌رحمِ روزگار، نه قهرمان، نه خائن، فقط انسانی خسته که هر روز برای لقمه‌ای نان، از خود مایه می‌گذاشته است.اما در دلِ همان سال‌ها، خطایی کرده بود؛ خطایی که نه با فریاد، که با خاموشیِ طولانی‌اش بر زندگی ما سایه انداخت.«من روزی خانه را ترک کردم، نه چون نخواستم بمانم، بلکه چون ترسیدم اگر بمانم، فرزندم از من همان چیزی را بیاموزد که خود از آن می‌گریختم.»این جمله را چند بار خواندم.کلمات در دهانم مزه‌ی خاک می‌دادند.پدر رفته بود، اما نه از سر بی‌مهری؛ از ترسِ آن‌که حضورش، خانه را به تکرارِ رنجی قدیمی بدل کند.او خود را قربانیِ جدایی کرده بود، و من سال‌ها این غیبت را به حسابِ بی‌وفایی گذاشته بودم.در صفحات بعد، از مادرم نوشته بود؛ از زنی که با صبری فرسوده، سال‌ها بارِ خانه را به دوش کشیده بود و نامش را هیچ‌گاه با صدای بلند نگفته بودند، انگار خودش نیز بخشی از سکوتِ خانه شده باشد.«او بیش از آنچه من سزاوارش بودم، ماند. و همین ماندن، هم نجاتم داد و هم محکومم کرد.»اشک در چشم‌هایم جمع شد، اما نریختم.سال‌ها بود که گریه را نوعی تسلیم می‌پنداشتم؛ اکنون می‌دیدم که بعضی اشک‌ها نه نشانه‌ی شکست، که نخستین بارانِ پس از خشکسالی‌اند.دفترچه را روی زانو گذاشتم و به دیوارهای خانه خیره شدم.همان دیوارهایی که زمانی شاهدِ خنده‌ها و دعواها و سکوت‌ها بودند، حالا چون پیرانِ خاموشی به من نگاه می‌کردند، گویی می‌خواستند بگویند: «این هم تنها روایتِ تو نبود.»در میانه‌ی دفتر، جمله‌ای بود که انگار با خونِ دل نوشته شده باشد:«پسرم، اگر روزی خواستی مرا داوری کنی، نخست بدان که من خود، سال‌هاست که در دادگاهِ خویش محکومم.»آن‌جا، در آن خانه‌ی متروک، برای نخستین بار، پدرم را نه چون سایه‌ای دور، بلکه چون انسانی زخم‌خورده دیدم.و همین دیدن، چیزی در من شکست و چیزی دیگر را به‌سختی برپا کرد.آخرین صفحه‌ها از من گفته بودند؛ از کودکی‌ام، از روزهایی که در ایوان می‌نشستم و به رفت‌وآمدِ مردم نگاه می‌کردم، و از لحظه‌هایی که او می‌خواست نزدیک شود اما زبانش یاری نمی‌کرد.نوشته بود که بارها تصمیم گرفته حقیقت را بگوید، اما هر بار ترسیده بود.ترس از این‌که من، پسرش، او را ببخشم یا نَبخشم.ترس از این‌که اعتراف، دیر رسیده باشد.ترس از این‌که بعضی زخم‌ها، با گفتن هم التیام نیابند.و در پایان، تنها این جمله مانده بود:«اگر من نبودم، بدان که همیشه خواستم تو خودت را پیدا کنی؛ نه در من، نه در گذشته، بلکه در آن‌چه هنوز از تو باقی مانده است.»دفتر از دستم افتاد.باد از پنجره‌ی نیمه‌باز به داخل خزید و صفحه‌هایش را لرزاند.من، مات و خاموش، در میانه‌ی اتاق نشسته بودم؛ اتاقی که حالا دیگر فقط خرابه‌ای متروک نبود، بلکه بدل به محرابِ اعتراف شده بود.و در همان لحظه، در آن سکوتِ سنگین، صدایی از حیاط آمد.نه صدای قدم، نه فریاد، بلکه کوبیده شدنِ آرامِ درِ چوبیِ ورودی.سر بلند کردم. قلبم تند زد. کسی پشت در بود.صدای کوبیده‌شدنِ در، مثل سنگی که در چاه بیفتد، در فضای خالیِ خانه پیچید و در سکوتِ بعد از آن، خانه یک‌باره زنده‌تر از همیشه شد؛ نه با گرمای زندگی، که با تپشِ اضطراب.من هنوز روی زمینِ اتاق نشسته بودم، دفترچه‌ی پدر افتاده بود کنار زانویم و انگشتانم بی‌اختیار روی فرشِ مندرس می‌لرزیدند.برای لحظه‌ای کوتاه، خیال کردم که شاید پدر برگشته است.شاید آن همه سالِ غیبت، ناگهان با یک کوبشِ ساده بر در تمام شده باشد.اما عقل، آرام و بی‌رحم، خیلی زود این امید را از من گرفت: اگر او بود، در را نمی‌کوبید.او همیشه طوری وارد می‌شد که انگار خودش هم از حضورش شرم دارد.باز صدایی آمد؛ این بار آهسته‌تر، مرددتر.چند ضربه‌ی کوتاه، انگار کسی پشت در نه برای وارد شدن، بلکه برای اطمینان از آن‌که هنوز کسی در این خانه هست، دست بر چوب گذاشته باشد.از جا برخاستم.زانوهایم سست بودند و اتاق دور سرم می‌چرخید.دفترچه را برداشتم، به سینه فشردم و به‌سوی راهرو رفتم.نورِ کم‌رنگِ عصر از شیشه‌ی خاک‌گرفته‌ی پنجره می‌ریخت و گردِ معلق در هوا را همچون ذراتی از زمانِ فرسوده آشکار می‌کرد. هر قدمی که برمی‌داشتم، گویی از روی پاره‌ای از گذشته عبور می‌کردم.درِ ورودی از داخل با زنجیری زنگ‌زده بسته بود.چشمم به سوراخِ باریکِ کنار در افتاد.از آن‌جا، تنها بخشی از بیرون دیده می‌شد: شانه‌ای خیس، موهایی چسبیده به پیشانی، و قطره‌های باران که از لبه‌ی کلاه یا شاید از موهای شخص فرو می‌چکید.ناگهان قلبم فرو ریخت.آن بیرون، کسی ایستاده بود که چهره‌اش را هنوز نمی‌دیدم، اما ایستادنش را می‌شناختم.ایستادنِ کسی که انگار سال‌ها با جهان جنگیده و اکنون فقط برای لحظه‌ای کوتاه آمده تا چیزی را پس بگیرد یا چیزی را واگذارد.دستم بر زنجیر مکث کرد.درونم همه‌چیز به هیاهو بدل شد.صداهایی از لایه‌های دورِ حافظه برخاستند: خنده‌ای که زمانی دوستش داشتم، بوی باران روی شانه‌ی کسی، و جمله‌ای که هرگز فراموشش نکرده بودم: «قرار نبود همیشه بمانی.»آن جمله، مثل سوزنی در ذهنم نشست.همان جمله، و همان بویِ غریبه‌ای که روزِ رفتنِ او در هوا مانده بود.اما این‌جا، در این خانه‌ی متروک، شاید نه او که چیزی از گذشته‌ام بود که بازگشته بود: نه یک انسان، بلکه یک زخم.با تردید زنجیر را باز کردم.در، به آهستگی گشوده شد و هوای سرد و مرطوبِ بیرون به صورتم خورد.در آستانه، زنی ایستاده بود؛ یا بهتر بگویم، شبحی از زنی که زمانی او را با همه‌ی جانم «او» صدا می‌زدم.پالتویی تیره بر تن داشت، چترش بسته بود و قطره‌های باران بر شانه‌هایش می‌درخشید.اما چیزی در چهره‌اش تغییر کرده بود.زمان نه فقط بر خط‌های چهره، که بر شیوه‌ی نگاه‌کردنِ او نیز دست کشیده بود.چشم‌هایش دیگر آن چشم‌هایی نبودند که روزی در آن‌ها پناه می‌جستم.اکنون در آن نگاه، نوعی خستگیِ دور، سرد و بی‌اشک، موج می‌زد؛ خستگیِ کسی که پیش از رسیدن، بارها رفته است.مدتی طولانی، هیچ‌کدام سخنی نگفتیم.باران بر لبه‌ی بام می‌خورد و از ناودان‌ها پایین می‌ریخت.بوی خاکِ خیس در هوا پخش بود.او به من نگاه کرد، به دفترچه‌ای که در دست داشتم، و بعد با صدایی که هنوز آشنا بود اما ته‌نشینِ غریبیِ زمان را با خود داشت، گفت:«فکر نمی‌کردم هنوز این‌جا باشی.»نه سلامی، نه عذری، نه حتی تلاشی برای نرم‌کردنِ حقیقت.همیشه همین‌گونه بود؛ او حقیقت را مثل تیغی باریک و مستقیم می‌گفت، و من ـ احمقانه و عاشقانه ـ خیال می‌کردم اگر تیغ از دست او باشد، زخمِ آن هم نوعی نوازش است.گفتم:«من هم فکر نمی‌کردم برگردی.»لبخندِ کم‌رنگی زد.لبخندی که نه مهربان بود و نه بی‌رحم؛ بیشتر شبیه لبخندِ کسی که می‌داند چه فاصله‌ی عظیمی میانِ دو نفر افتاده است، اما همچنان برای لحظه‌ای به یادِ راهِ بازگشت می‌افتد.نگاهش روی دفترچه ماند.پرسید:«آن را از کجا آوردی؟»گفتم:«از خانه. از همان صندوقِ قدیمی.»

دل نوشتهفضای خالیخانهغمپدر
۰
۰
ابراهیم سلیمانی
ابراهیم سلیمانی
نویسنده و شاعر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید