
داستان کوتاه هناس-قسمت چهارم
نویسنده :ناصراعظمی
در میان خاطرههای شوم گذشته، خاطرههایی که رمق زندگی را از او گرفته و سرنوشتش را به بیراهه کشانده بودند، تنها یک چیز هنوز او را به ادامه دادن امیدوار میکرد:
سیاهچادر کنار آلونکش.
و دختری به نام شوکت.
همان دختر چشمدرشت و خوشچهرهای که آوازش سکوت کوهستان را میشکافت.
آن شب ناگهان سخنی از شوکت به یادش آمد.
زیر همان بلوط ترکخورده گفته بود:
زندگی من زخمی است.
آن زمان نپرسیده بود چه زخمی.
و شوکت نیز چیزی بیشتر نگفته بود.
اما معلوم بود دست روزگار بر زندگی او نیز بیرحم گذشته است.
بابا طبیب با خود گفت:
فردا از راز زندگیش خواهم پرسید.
صبح زود راه میعادگاه همیشگیشان را در پیش گرفت.
زیر همان بلوط پیر نشست و چشم به راه ماند.
زمان به کندی میگذشت.
انگار هر دقیقه باری به سنگینی یک سال بر دوش داشت.
سرانجام شوکت از میان درختان پدیدار شد.
همان وقار همیشگی را داشت.
چشمان سرمهکشیده و لباس سبز یشمیاش در میان رنگ بلوطها جلوهای دیگر یافته بود.
کوهستان در سکوتی عمیق فرو رفته بود.
چنان که گویی همه چیز منتظر گفتوگوی آن دو مانده است.
شوکت سلام کرد.
سکوت شکست.
در همان لحظه بلبلی بر شاخهای چهچه زد و مرغ مینایی از دور آوا سر داد.
ساعتی کنار هم نشستند و از هر دری سخن گفتند.
اما هنگام رفتن، شوکت ناگهان مکث کرد.
نگاهش را از بابا طبیب دزدید و گفت:
راستش... میخواستم چیزی بگویم.
صدایش اندکی لرزید.
بابا طبیب سراپا گوش شد.
شوکت لحظهای سکوت کرد و سپس گفت:
من شوهر دارم.
جهان در نظر بابا طبیب ایستاد.
نه صدای پرندگان را میشنید و نه وزش باد را.
تنها به لبهای شوکت نگاه میکرد.
شوکت ادامه داد:
اما مدتهاست با هم نمیسازیم. قرار است به زودی از هم جدا شویم. دلیل آمدن ما به اینجا هم همین بود. خواستیم مدتی از ایل و آدمهایش دور باشیم.
بابا طبیب چیزی نگفت.
احساس میکرد تمام راههایی که در ذهنش ساخته بود، ناگهان فرو ریختهاند.
آرام از جا برخاست.
شوکت انتظار داشت چیزی بگوید.
اما سکوت کرد.
تنها نگاهی کوتاه به درخت ترکخورده انداخت و راه کوهستان را در پیش گرفت.
گامهایش تندتر و تندتر شد.
چنان که اندکی بعد در میان انبوه بلوطها ناپدید گشت.
شوکت مدتها به مسیری که او رفته بود نگاه کرد.
روز برای بابا طبیب زودتر از همیشه به شب بدل شد.
ساعتها در آلونک نشست و به تابلوی چشمها خیره ماند.
چشمهایی که هفتهها با وسواس کشیده بود.
چشمهایی که حالا میدانست هرگز از آن او نخواهند شد.
احساس میکرد قلبش آهستهتر از همیشه میتپد.
انگار کودکی بازیگوش در گوشهای از ذهنش سوت میزد و همهچیز را به تمسخر گرفته بود.
دفتر یادداشتش را گشود و نوشت:
این جهان روی خوشی ندارد.
همهچیزش دروغ است.
مدتی به جمله خیره ماند.
بعد دفتر را بست.
پتو را تا روی سرش کشید و در تاریکی فرو رفت.
اما خواب نیز با او مهربان نبود.
نیمههای شب، کابوسهای کهنه بازگشتند.
خود را در حیاط سرد زندان دید.
طناب دار از تیرک آویزان بود.
پاهایش میلرزید.
احساس میکرد مثانهاش از ترس خالی شده است.
زندانبان با همان چهرهی نفرتانگیز و خندهی کریهش نزدیک شد و گفت:
اینجا تو را زندهزنده میکشند...
جوجهی سیاسی.
صدای خندهاش در حیاط زندان پیچید.
بابا طبیب هراسان از خواب پرید.
تمام بدنش خیس عرق بود.
مدتی در تاریکی نشست و به نفسهای بریدهاش گوش داد.
سپس بیآنکه چراغی روشن کند، از جا برخاست.
به سوی تابلو رفت.
تابلوی چشمها را از دیوار پایین آورد.
لحظهای آن را در دست نگه داشت.
چشمها در نور کمجان آتشدان هنوز به او خیره بودند.
گویی چیزی از او میخواستند.
اما بابا طبیب دیگر تاب نگاه کردن نداشت.
تابلو را در اجاق هیزمی انداخت.
شعلهها آرام از گوشههای بوم بالا رفتند.
رنگها پیچیدند، تیره شدند و در آتش فرو ریختند.
بابا طبیب تنباکو را جلو کشید.
سیگاری پیچید.
سر سیگار را از شعلهی همان تابلو روشن کرد.
کنار اجاق نشست.
دود را آرام به ریههایش فرستاد.
و تا آخرین لحظه، تا وقتی که چشمها در میان شعلهها محو شدند و به خاکستر بدل گشتند، از جایش تکان نخورد.
فقط دود میکشید و آه