
سلام دوستان
میتونم بگم این اولین نوشتۀ داستانگونۀ منه و اصلاً تجربهای توی این مورد ندارم😅
خواهش میکنم خوندین، هر نقدی که داشتین بهم بگین تا بتونم بهتر بنویسم
ممنون از توجهتون 💖
به چشمانش زل زدم. نمیدانم چرا آن دو گوی آبی رنگ، تا این اندازه برایم ترسناک بودند. آنقدر که تا میتوانستم، از آنها دوری میکردم. هیچوقت نفهمیدم چرا ازشان میترسم و هر بار که به آنها نگاه میکنم، مغزم مجبورم میکند که از دستشان فرار کنم؛ درست مثل همان لحظه.
به عمق چشمانش خیره شده بودم و هر ثانیه میخواستم آنجا را ترک کنم. آخر چرا باید از او اینقدر میترسیدم؟
نگاهم را از چشمانش دزدیدم به زمین دوختم. اینگونه راحتتر میتوانستم خود را نگه دارم.
یک قدم جلوتر آمد. نگاهش را به چشمانم گره زده بود و من از آنها فراری بودم. با آن صدای لطیفش که حالا شکسته بود، گفت: «آخه چرا؟ مگه من چی کار کردم؟»
جرأت نداشتم سرم را بالا بگیرم. نه فقط برای ترسم، بلکه بخاطر خجالتم. خودم هم نمیخواستم اینطور شود؛ ولی نمیتوانستم. هر بار که تلاش میکردم، انگار کسی دستم را میگرفت و نمیگذاشت حرفم را بزنم.
گفت: «خواهش میکنم نرو. خواهش میکنم!»
ولی من باید میرفتم. چون بیشتر از همه، از خودم خجالت میکشیدم. خجالت میکشیدم که چگونه دربرابر دختری که قلبش شکسته و تلاش میکند قوی باشد؛ درحالی که بغض در گلویش برای بیرون آمدن دست و پا میزند، بایستم و نتوانم کاری کنم. خجالت میکشیدم که قلبم فریاد میزد او را در آغوش بگیرم و پناهش باشم؛ ولی نتوانم. خجالت میکشیدم که اینقدر سنگدل باشم. نمیدانم چرا؛ ولی چند وقتی بود که اختیار خودم را نداشتم.
میخواستم داد بزنم و بگویم که خودم هم نمیخواهم بروم. بگویم قسم به عمق چشمهایش که نقاشی بینقص صورتش دست و پایم را شل میکند. بگویم... بگویم قسم به صدای آسمانیاش دوستش دارم. ولی فقط گفتم: «نمیتونم. باید برم.»
دیگر چیزی نگفت و با ناباوری نگاهم کرد. شیشهای روی چشمانش نشسته بود، شکست و قطرهای از آن، از گونهاش سر خورد و پایین آمد. زیر لب خداحافظی کردم و از او دور شدم.
هر قدم که بر میداشتم، منتظر بودم دنبالم بیاید، ولی از جایش تکان نخورد. آخر نه من میتوانستم از هم پاشیدنش را ببینم و نه او میخواست جلوی من خرد شود.
ادامه دارد...
°°نورا آزاد°°