
سلام دوستان
میتونم بگم این اولین نوشتۀ داستانگونۀ منه و اصلاً تجربهای توی این مورد ندارم😅
خواهش میکنم خوندین، هر نقدی که داشتین بهم بگین تا بتونم بهتر بنویسم
ممنون از توجهتون 💖
زیپ چمدان را بستم. کیف را دستم گرفتم و برای آخرین بار، با اتاقم خداحافظی کردم.
آسمان داشت بهجای من گریه میکرد و اشک خود را بر زمین میپاشید. در دلم به او پوزخند زدم. هوای دل من خراب تر از این حرفها بود. اگر میخواستم گریه کنم، سیل راه میافتاد و تمام جهان را آب میبرد. کی اینقدر سختجان شده بودم؟
کنار خیابان ایستاده بودم و انتظار تاکسی را میکشیدم. یعنی او الان کجا بود؟ چه میکرد؟
سوار ماشین شدم. باران خودش را به شیشه میکوبید و سپس روی آن، سر میخورد. درست همانطور که اشکهای او روی گونهاش پایین میآمدند.
وقتی به سیاهچال چشمهایش، پوست حریر مانندش و دستان گرمش فکر میکردم، همه چیز از یادم میرفتم و فقط میخواستم کنار او باشم. میخواستم؛ ولی نمیتوانستم.
دستم را روی پنجره گذاشتم و به قطرات باران خیره شدم. کاش میتوانستم گونۀ او را هم همینگونه نوازش کنم.
گلویم قفل شده بود. آرام گفتم: «همینجا پیاده میشم.»
ماشین متوقف شد. پیاده شدم و بهسمت ساختمان عظیمی که روبهرویم بود، حرکت کردم.
وارد ساختمان شدم. از جمعیت گذشتم و به باجه رسیدم. نوبت گرفتم و وارد سالن انتظار شدم. اتاقی که پر از کالبدهایی بیروح بود. افرادی که مثل من، باید چیزی را فراموش میکردند.
روی یک صندلی نشستم. چشمانم را بستم و برای آخرین بار، رویای همیشگیام را مرور کردم.
در عالم خیال، او را دیدم که میخندید. نزدیک شدم و صورتش را در دست گرفتم. به چشمانش که همیشه از آنها فراری بودم زل زدم. باید یک دل سیر نگاهش میکردم وگرنه قلبم آرام نمیگرفت.
مچش را گرفتم و او را در آغوش کشیدم. آنقدر فشارش دادم تا دلتنگیام برطرف شود و حسابم با تمام وقتهایی که میخواستم بغلش کنم و نتوانستم، صاف شود. آنقدر فشارش دادم تا به او بفهمانم تا ابد کنارش هستم. ولی این، دروغی بیش نبود. باید با رویای شیرینش هم برای همیشه خداحافظی میکردم.
صدای زن منشی مرا از فکر و خیال بیرون کشید: «شمارۀ شانزده.»
چشمانم را باز کردم و به کاغذ نوبتم نگاه کردم. شمارۀ شانزده روی آن نقش بسته بود. چمدانم را که تا اینجا همراهم کشیده بودم برداشتم و وارد اتاق شدم. روی صندلی نشستم و به مرد بیروحی که روبهرویم نشسته بود نگاه کردم. گفت: «سلام خانم. چه کمکی از دستم بر میآد؟»
سرکشانه به چشمان سردش خیره شدم و گفتم: «فراموشی»
چیزی در کامپیوترش تایپ کرد و گفت: «فراموشی فرد، احساس، خاطره، مکان ...»
حرفش را قطع کردم. «فراموشی فرد»
گفت: «حتماً. فقط اینکه میخواید اومدن به اینجا رو هم فراموش کنید؟»
سرم را تکان دادم. زندگی کردن بدون اینکه بدانی کسی را باید فراموش میکردی، زیباتر بود. زیر لب گفتم: «بله.»
دوباره چیزی نوشت و گفت: «با توجه به اینکه قبلاً سابقۀ پاکسازی احساس داشتید، فرآیند کمی زمانبر تره.»
سرم را پایین گرفتم. من تجربۀ پاکسازی احساس داشتم؟ مگر میخواستم چه چیزی را فراموش کنم؟
شاید پاسخ بزرگترین سؤالم در آن خاطره و حس فراموش شده بود. شاید با یادآوری آن، میفهمیدم چرا نمیتوانستم به او حقیقت را بگویم.
گفت: «ولی اگه...»
تصمیمم را گرفته بودم. گفتم: «فقط انجامش بدین.»
ایستاد و به جعبۀ تابوت مانندی که کنار میزش بود، اشاره کرد. گفت: «بفرمایید.»
به سمت جعبه رفتم. پاهایم را درونش گذاشتم و دراز کشیدم. مرد دکمهای زد و درِ آن بسته شد. آنگاه، چیزی که باید را در تاریکی جعبه دیدم: حسی که فراموش شده بود.
ادامه دارد...
°°نورا آزاد°°