ویرگول
ورودثبت نام
Nσɾα Aȥαԃ
Nσɾα Aȥαԃرَسܩـِ ؏ـاشِق نیستـ با یـِڪ دِلـ دو دِلبَـر داشتَنـ
Nσɾα Aȥαԃ
Nσɾα Aȥαԃ
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

بی‌خانمان

به‌هرحال در زندگی، پیش می‌آید که مجبور شوی نشانی خانه ات را بنویسی

برای من هم پیش می‌آید؛ زیاد هم پیش می‌آید

درست مثل همین حالا که برایت نامه‌ای می‌نویسم

به هرحال باید نشانی فرستنده را بنویسم وگرنه پیرمرد پستچی قبول نمی‌کند

ولی چه بنویسم وقتی خانه ای ندارم؟

 

مگر نه این است که خانه، محل سکون قلب است؟

مگر نه این است که انسان هیچ جا به جز خانه، احساس آرامش نمی‌کند؟

پس تکلیف من چه که در خانه، بی تو مثل مرغ پر کنده بال بال می‌زنم؟

خانه بی تو صفا ندارد!


تازه فهمیده‌ام که خانۀ من، آغوش توست

همان که خلاف تمام چیزهایی که می‌دانستم را ثابت کرد

همان که با قوانین دنیایی نمی‌خوانَد

 

آخر آغوش تو،

آتش نه، ولی گرم بود
گرم‌تر از خورشید

قند نه، ولی شیرین بود
شیرین‌تر از عسل

گل نه، ولی خوش‌بو بود
خوش بو تر از یاس

رنگ نه، ولی آبی بود
آبی‌تر از اقیانوس

 

آری،

آغوش تو خانه‌ام بود.

 

ولی با من بگو

تو که می‌خواستی مرا بی‌خانه کنی،

چرا زودتر این کار را نکردی؟

 

سرمای پاییز اصلاً با بی‌خانمان‌ها مهربان نیست

مخصوصاً آن‌هایی که آجر خانۀ قبلی‌شان را عشق ساخته بود

 

اگر از سرمای پاییز هم زنده بیرون بیایم،

از سرمای خاطرات بیرون نمی‌آیم

پاییز خاطرات تو تنها با مرگ من پایان می‌یابد

البته امیدوارم که اینطور باشد...

°°نورا آزاد°°

پاییزدلتنگیعشقدلنوشتهداستان
۱۹
۳
Nσɾα Aȥαԃ
Nσɾα Aȥαԃ
رَسܩـِ ؏ـاشِق نیستـ با یـِڪ دِلـ دو دِلبَـر داشتَنـ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید