مه بر زمین میلغزید.
هوا سنگین بود، چنانکه حتی تنفس به نوعی گناه بدل میشد.
آسمان نه تاریک بود، نه روشن؛ خاکستری، همچون چهرهای که دیگر چیزی برای گفتن ندارد.
در آن سکوت که از هر فریادی سهمگینتر بود، چهار پیکر به آرامی از میان دروازه گذشتند.
در آنسوی دروازه، جهان زیرین بیزمان بود.
نه روزی در آن میدرخشید و نه شبی میآمد.
زمین پوشیده از خاکستر بود و هوایی سنگین بر همه چیز سایه انداخته بود؛
گویی زمین، از شرمِ زندهبودن، در خودش فرو رفته باشد.
پرومتئوس ایستاد.
پشت سر او لیلیث، پاندورا، و شیطان.
سکوتشان سنگینتر از حضورشان بود.
آنگاه از دل مه، پیکری بیرون آمد — بلند، باریک، بیصدا.
مرگ.
پایش به زمین نمیرسید، گویی خود زمین از تماسش میگریخت.
تنها ردایی مشکی بر دوش داشت که بر باد سنگین میلغزید و هر از گاه خطوط اندام سفیدش را آشکار میکرد؛ بدنی از جنس مرمر، بیعیب، بیروح.
در چشمانش خلأیی میدرخشید که در آن نه آغاز بود، نه پایان.
اما در همان خلأ، جرقهای نهفته بود — چیزی انسانی، خطرناک، عشق.
او پرومتئوس را نگاه میکرد، چنانکه خدایان به مخلوق خود مینگرند؛
با شگفتی، با دلتنگی، با خشمی از جنس حسادت.
قدم به جلو گذاشت. صدایی از او برنمیآمد، اما هوا با هر حرکتش میلرزید.
وقتی سخن گفت، صدا از درون خاک برخاست، نه از لبهایش:
«بازگشتی، ای دزدِ آتش؟ باز هم به سرزمینی آمدهای که آتشت در آن خاموش نمیسوزد؟»
پرومتئوس به او نگاه کرد.
در چهرهاش نه حیرت بود، نه ترس. تنها شناخت.
گویی بارها او را دیده بود — در سایهی کوه، در دلِ طوفان، در سکوتِ ابدیِ خدایان.
مرگ نزدیکتر شد.
ردا از شانهاش لغزید. پوستش میدرخشید، نه از نور، بلکه از سفیدی ناب، بیجان، کامل.
به زمزمه گفت:
«من تمام آنچیزی هستم که از تو باقی خواهد ماند، پرومتئوس.
درون من آرامش است، رهایی است، پایانِ رنج است.
در آغوشم بیا… و آتش را خاموش کن.»
پرومتئوس ساکت ماند.
نوری خفیف از چشمانش گذشت، نوری از اندوه و آگاهی.
دستش را بالا برد، اما نه برای لمس — برای فاصله.
آهسته گفت:
«نه، تو رهایی نیستی. تو فقط سکوتی هستی که خود را بهجای آرامش جا زدهای.
من از تو آتش را ربودم تا جهان را بیدار کنم؛
چگونه میتوانم به خوابت تن دهم؟»
مرگ خندید.
خندهاش صدا نداشت، اما باد آن را در فضا پخش کرد.
«تو نمیفهمی، آفرینندهی درد…
من نه دشمنِ آتشاتم، نه خواهان خاموشیاش.
من تنها میخواهم در گرمای آن ذوب شوم — درون تو.
قرنهاست که تو را تماشا کردهام؛
در زنجیر، در خون، در سکوت.
هر بار که انسانی از مرگ گریخت، من در چشمانش تو را دیدم.
تو در منی، پرومتئوس. من توأم.»
پرومتئوس نگاهش کرد.
سکوتی میانشان نشست؛ سکوتی که نه عشق بود و نه انکار — چیزی میان دو حدِ هستی.
«شاید راست میگویی.» گفت. «شاید ما از یک جوهر زاده شدهایم.
اما من انسان را به آتش بخشیدم تا از تو بگریزد.
و اگر به آغوشت بازگردم، همهی آن رنج، همهی آن امید، بیمعنا میشود.»
مرگ آهی کشید.
آهش مانند وزش نسیمی از اعماق نبود بود.
«و مگر معنا چه ارزشی دارد وقتی همهچیز به من ختم میشود؟
تو میسوزی، من خاموش میکنم.
تو میآفرینی، من بازمیستانم.
ما دو روی یک نفسیم، پرومتئوس.
تو در جستوجوی جاودانگی بودی، اما جاودانگی منم.»
چشمهای پرومتئوس لرزیدند. نه از ضعف، بلکه از اندوهی خاموش.
پاسخ داد:
«جاودانگیِ تو بیحافظه است، مرگ.
در تو هیچ خاطرهای زنده نمیماند.
من ترجیح میدهم بسوزم و یاد شوم،
تا اینکه در آغوشت ناپدید شوم چون نوری در ته چاهی بینام.»
مرگ به او نزدیک شد.
آنقدر که نفس سردش بر گونهاش نشست.
دستش را بر سینهی او گذاشت — آرام، بیشتاب، گویی لمس سنگی مقدس.
چشمانش لرزیدند، نه از شهوت، بلکه از تمنایی غریب، که چیزی میان عشق و فنا بود.
«تو نمیفهمی...» نجوا کرد.
«من هرگز نخواستم که پایان باشم. من تنها میخواستم بخشی از آغاز تو باشم.
اما تو همیشه از من رویگردان شدی، گویی عشق من گناهی است.
در من نگاه کن، پرومتئوس.
من نخستین شاهدِ رنجِ توام. من تو را از زمان دزدیدهام تا نگاهت کنم.»
پرومتئوس اندک عقب رفت.
در صدایش چیزی از خستگی جاودان بود.
«اگر مرا دوست داری، بگذار هنوز بسوزم.
عشق تو خاموشی است، و من هنوز در طلب فریاد.»
مرگ پلک بست. قطرهای اشک از گوشهی چشمانش لغزید و بر زمین افتاد.
خاک زیر پایشان درجا سیاه شد، و صدایی ضعیف برخاست، چون نالهی هزار روح گمشده.
در آن لحظه، گویی جهانِ زیرین نیز اندوهگین شد.
لیلیث از دور نگریست، با چشمانی درخشان و خاموش.
در نگاهش چیزی از درکِ زنانهای ژرف بود؛
گویی او بهتر از هرکس میدانست که عشقِ مرگ، همیشه به ناکامی ختم میشود.
مرگ سر برگرداند، با اندوهی آرام، شبیه تسلیم.
به آرامی گفت:
«برو، پرومتئوس. اما بدان، هر نوری که بیفروزی،
سایهاش منم.»
و او دور شد، در میان مه و سکوت،
بیآنکه گامی بردارد.
تنها ردایش بر باد لرزید، و جهان زیرین، برای لحظهای، بوی اندوه گرفت.
پرومتئوس ایستاد، و بیآنکه برگردد، گفت:
«من تو را انکار نمیکنم، مرگ.
فقط انتخاب میکنم که هنوز زنده بمانم.»