ویرگول
ورودثبت نام
Mim. Modares
Mim. Modaresمدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
Mim. Modares
Mim. Modares
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

پوکر خدایان قسمت چهارم

ژتون‌ها روی میز همچون کوه‌هایی رنگین از امید و جنون قد برافراشته بودند. هر بار که دستی لرزان یا مطمئن آن‌ها را به جلو هل می‌داد، صدای برخوردشان مانند رعدی خفه در اتاق پیچیده و نفس‌ها را در سینه‌ها حبس می‌کرد. چراغ طلایی بالای سر، عرق بر پیشانی‌ها را آشکار می‌ساخت و دود سیگار، این عرق را در هاله‌ای خاکستری محو می‌کرد. دیلر بی‌روح و مکانیکی کارت‌ها را پخش می‌کرد، اما در نگاه خاموشش انگار می‌دانست که این میز چیزی فراتر از قمار ساده است: صحنه‌ای برای محاکمه‌ی سرنوشت.

اپی‌متئوس به کارت‌هایش خیره شد، دستش لرزید. چشمانش شبیه غریقی بود که در دریای مواج به دنبال تکه‌چوبی برای نجات می‌گردد. در دلش می‌خواست باور کند که این بار شانس پناهش خواهد بود، اما نفس‌های کوتاه و عرق سرد بر گردنش فریاد می‌زدند که او اسیر تردید است. نگاهش بی‌اختیار به پرومتئوس افتاد؛ برادری که آرام و استوار نشسته بود، همچون صخره‌ای در میان توفان.

پاندورا، بی‌پروا اما مصمم، کارت‌هایش را بر میز کوبید. لب‌هایش کلماتی خاموش را نجوا کردند:

«هر جعبه‌ای روزی باید گشوده شود... حتی این بازی.»

صدایش آرام، اما همچون پژواکی درون جان همه نشست. گویی در هر کارت، کلیدی برای باز کردن قفل‌های پنهان هستی می‌دید. دستش بر جعبه‌اش لغزید، نوری در چشمانش جرقه زد.

شیطان با نگاهی نافذ خیره‌اش شد و لبخندی مرموز بر لب آورد:

«تو همیشه درها را باز می‌کنی، پاندورا... اما نمی‌پرسی چه بیرون می‌خزد. شانس، درد، امید—فرقی نمی‌کند. تو تنها گذرگاهی هستی برای هر آنچه از تاریکی می‌گریزد.»

دود سیگار از دهانش خزید و همچون سایه‌ای روی چهره‌اش نشست. کلماتش آرام بودند، اما مثل زهر در هوا شناور شدند.

پرومتئوس به جلو خم شد. ژتون‌هایش را با حرکتی حساب‌شده به سوی مرکز میز هل داد. صدایشان همچون سنگ‌های فرو‌غلتیده در کوهستان طنین انداخت. نگاهی محکم و سرد به اطراف انداخت:

«فرق دارد، شیطان. من انتخاب می‌کنم چه بیرون بیاید. من محاسبه می‌کنم، حتی اگر همه‌چیز علیه من باشد. شانس، تنها پناه کسانی است که توانِ تحمل رنج حسابگری را ندارند.»

در چشمانش شعله‌ای خاموش‌نشدنی برق زد.

لیلیث آرام به او خیره شد، چانه‌اش را بر انگشتانش گذاشت و لبخندی باریک زد:

«و اگر همین محاسبه تو را بسوزاند چه؟ اگر آتش، همان‌قدر که می‌بخشد، بگیرد؟ تو خیال می‌کنی ارباب شعله‌ای، اما شاید جز برده‌ای سوخته و دلبسته به زبانه‌هایش نباشی.»

کلماتش چون بوسه‌ای مسموم در گوش پرومتئوس نشست.

بانوی شانس از سایه‌ها بیرون آمد. دستش را بر میز گذاشت و انگشتانش روی سبزی پارچه لغزیدند، انگار نوازشگر خط تقدیری باشند که هنوز رخ نداده. صدایش نرم، اما همچون خنجری مخفی بود:

«می‌بینم که همه‌چیز به سمت تو می‌چرخد، پرومتئوس. اما فراموش نکن: محاسبه تنها تا جایی قدرت دارد که من اجازه دهم. کافی‌ست لحظه‌ای، تنها لحظه‌ای... تا همه‌چیز برگردد.»

اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت. صدای خنده‌های دور کازینو، زنگ اسلات‌ماشین‌ها و هیاهوی بیرون، اینجا تنها پژواکی محو بود. پشت این درهای بسته، فقط قلب‌ها می‌تپیدند و ژتون‌ها بر میز می‌غلتیدند. همه می‌دانستند دست‌های بعدی مرز باریک میان حسابگری و شانس را تا لبه‌ی تیغ خواهد کشاند. پرومتئوس به کارت‌هایش نگریست؛ چشم‌هایش نگاه کسی را داشت که می‌داند سوختن گریزناپذیر است... اما انتخاب می‌کند که شعله را در آغوش بگیرد.

پوکرداستانداستانکدلنوشتهفلسفه
۹
۰
Mim. Modares
Mim. Modares
مدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید