گمانم اینطور بود ...
روز به قدری بلند بود که تابستان باشد ولی هوا هنوز به گرمای تابستان نرسیده بود. یک جمعه عصر اطراف ساعت شش. من بودم، برادرم، پدرم، عمه و دختر عمهام، دو پسر عموی پدرم و مادرشان. از بالا دست خیابان راه افتادیم به سمت پائین، به سمت میدان. از خیابانهایی بود که هیچ ماشینی، مگر چند موتور به صورت غیر مجاز، در آن رفت و آمد نمیکرد و محل پیاده روی مردم بود. دو طرف مسیرمان درخت کاشته بودند، تنومند و سبز برگ. جمعیت زیادی بودیم در مسیر میدان، این را خوب یادم است و یادم است که هرچه جلوتر میرفتیم راه رفتن سختتر میشد. من تقریبا جدا از دیگران راه میرفتم و جلوتر از آنها و متوجه شدم در میدان خبرهایی است. انبوه جمعیت در نقطهای متوقف شده و تکان نمیخورد. سر و صداهای گنگی میآمد. متوجه شدم که مردم متوجه شدهاند و پا شل میکنند. ناگهان صدای جمعی آمد، یک جیغ یا چیزی شبیه به آن از دهان بیست-سی نفر یا بیشتر. دوباره نگاهم برگشت سمت میدان.
ما همه برای خوردن بستنی و فالوده، برای ساعاتی تفریح، در این مسیر بودیم و به نظر میرسید در هچلی گرفتار شدهایم. کم کم جماعتی که پا شل کرده بودند راه کج کردند به بالا دست خیابان. به برادرم سوت زدم و با ایما و اشاره متوجهش کردم که باید برگردیم. به پدرم خط داد و او هم دست روی شانه عمهام که ادامه ندهد. یکدفعه شوری در جمعیت افتاد. از گوشه و کنار جیغ و فریاد میآمد و همه به تکاپو افتاده بودند. واقعا پیدا نبود آن جلو چه خبر است. تا جایی که میشد آرام و عقبکی راه میرفتم تا ببینم چه میشود. برادرم، پدرم و عمه حالا پشت سر من داشتند سریع اما بدون دویدن سر بالایی را میرفتند و گاه به گاه صدایم میزدند. جمعیت آن جلو در هم گره خورده بود.
با چشم دنبال دو پسر عموی پدرم و مادرشان میگشتم. پیدا نبودند. ایستادم تا با دقت بیشتری وارسی کنم. از دور قامت بلند دو مرد در انتهای جوانیشان را دیدم که جمعیت را میشکافتند و بالا میآمدند؛ خودشان بودند. نزدیک من که رسیدند دیدم مادر را بین خودشان گرفتهاند و پیش میآیند. انگار حال زن عموی پدرم خوش نبود و پسرهایش نگران بودند. متوجه من نشدند و از کنارم گذشتند. چرخیدم که بروم، دیدم دختر عمهام حاشیه راست خیابان به درختی چسبیده، تکیه داده، و با ترس به سمت میدان خیره مانده بود. فرصت نبود مسیر نگاهش را بگیرم تا ببینم چه خبر است. تقریبا دویدم به سمتش و شانه راستش را گرفتم. همان نگاه گرد وحشتزده را طرف من گرفت. پیراهن بلند گلداری که به تن داشت را از همان شانه گرفتم و کشیدمش. لحظهای برای تلف کردن نبود؛ لحظهای برای به عقب نگاه کردن. با دست آزادم مثل مارماهی راه خودم را بین امواج جمعیت پیدا میکردم اما باقی خانواده پیدایشان نبود.
صدایی آمد، از سمت چپ بود. ورودی کوچهای ایستاده بودند که از آن داخل خیابان شده بودیم؛ از آجیل فروشی نبش کوچه شناختمش. داخل کوچه شدیم. بادام هندی بوداده در دماغم پیچید. سوار ماشین شدیم. آنقدر عجله داشتیم که تقریبا همه پای یکدیگر را لگد کردیم؛ فقط مراقب پای دختر عمهام بودم. او هنوز همانطور مانده بود و با دیدن جمعیت زیادی که به درون کوچه هجوم میآوردند بدتر هم شد. کم مانده بود کوچه هم مثل خیابان اشغال شود. به هربدبختی و مصیبتی که بود، دنده عقب خارج شدیم و فقط گاز دادیم تا به خانه برسیم.
آن شب در خواب، همان میدان و مردمان رهگذر را دیدم که توسط قورباغه عظیم الجثهای بلعیده شدند.
سیدامیرعلی خطیبی
بهار 405
