ویرگول
ورودثبت نام
S.amirali
S.amirali
S.amirali
S.amirali
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

غیرقابل استناد

گمانم اینطور بود ...

روز به قدری بلند بود که تابستان باشد ولی هوا هنوز به گرمای تابستان نرسیده بود. یک جمعه عصر اطراف ساعت شش. من بودم، برادرم، پدرم، عمه و دختر عمه‌­ام، دو پسر عموی پدرم و مادرشان. از بالا دست خیابان راه افتادیم به سمت پائین، به سمت میدان. از خیابان­‌هایی بود که هیچ ماشینی، مگر چند موتور به صورت غیر مجاز، در آن رفت و آمد نمی­‌کرد و محل پیاده روی مردم بود. دو طرف مسیرمان درخت کاشته بودند، تنومند و سبز برگ. جمعیت زیادی بودیم در مسیر میدان، این را خوب یادم است و یادم است که هرچه جلوتر می­‌رفتیم راه رفتن سخت­‌تر می‌­شد. من تقریبا جدا از دیگران راه می‌­رفتم و جلوتر از آن­‌ها و متوجه شدم در میدان خبرهایی است. انبوه جمعیت در نقطه‌­ای متوقف شده و تکان نمی­‌خورد. سر و صداهای گنگی می‌­آمد. متوجه شدم که مردم متوجه شده­‌اند و پا شل ­می‌­کنند. ناگهان صدای جمعی آمد، یک جیغ یا چیزی شبیه به آن از دهان بیست-سی نفر یا بیشتر. دوباره نگاهم برگشت سمت میدان.

ما همه برای خوردن بستنی و فالوده، برای ساعاتی تفریح، در این مسیر بودیم و به نظر می‌­رسید در هچلی گرفتار شده‌­ایم. کم کم جماعتی که پا شل کرده بودند راه کج کردند به بالا دست خیابان. به برادرم سوت زدم و با ایما و اشاره متوجهش کردم که باید برگردیم. به پدرم خط داد و او هم دست روی شانه عمه‌­ام که ادامه ندهد. یک­‌دفعه شوری در جمعیت افتاد. از گوشه و کنار جیغ و فریاد می­‌آمد و همه به تکاپو افتاده بودند. واقعا پیدا نبود آن جلو چه خبر است. تا جایی که می‌­شد آرام و عقبکی راه می‌­رفتم تا ببینم چه می­‌شود. برادرم، پدرم و عمه حالا پشت سر من داشتند سریع اما بدون دویدن سر بالایی را می‌­رفتند و گاه به گاه صدایم می‌­زدند. جمعیت آن جلو در هم گره خورده بود.

با چشم دنبال دو پسر عموی پدرم و مادرشان می­‌گشتم. پیدا نبودند. ایستادم تا با دقت بیشتری وارسی کنم. از دور قامت بلند دو مرد در انتهای جوانی­‌شان را دیدم که جمعیت را می‌­شکافتند و بالا می­‌آمدند؛ خودشان بودند. نزدیک من که رسیدند دیدم مادر را بین خودشان گرفته‌­اند و پیش می­‌آیند. انگار حال زن عموی پدرم خوش نبود و پسرهایش نگران بودند. متوجه من نشدند و از کنارم گذشتند. چرخیدم که بروم، دیدم دختر عمه­‌ام حاشیه راست خیابان به درختی چسبیده، تکیه داده، و با ترس به سمت میدان خیره مانده بود. فرصت نبود مسیر نگاهش را بگیرم تا ببینم چه خبر است. تقریبا دویدم به سمتش و شانه راستش را گرفتم. همان نگاه گرد وحشت­‌زده را طرف من گرفت. پیراهن بلند گل­داری که به تن داشت را از همان شانه گرفتم و کشیدمش. لحظه‌­ای برای تلف کردن نبود؛ لحظه­‌ای برای به عقب نگاه کردن. با دست آزادم مثل مارماهی راه خودم را بین امواج جمعیت پیدا می­‌کردم اما باقی خانواده پیدایشان نبود.

صدایی آمد، از سمت چپ بود. ورودی کوچه­‌ای ایستاده بودند که از آن داخل خیابان شده بودیم؛ از آجیل فروشی نبش کوچه شناختمش. داخل کوچه شدیم. بادام هندی بوداده در دماغم پیچید. سوار ماشین شدیم. آن‌­قدر عجله داشتیم که تقریبا همه پای یکدیگر را لگد کردیم؛ فقط مراقب پای دختر عمه­‌ام بودم. او هنوز همانطور مانده بود و با دیدن جمعیت زیادی که به درون کوچه هجوم می­‌آوردند بدتر هم شد. کم مانده بود کوچه هم مثل خیابان اشغال شود. به هربدبختی و مصیبتی که بود، دنده عقب خارج شدیم و فقط گاز دادیم تا به خانه برسیم.

آن شب در خواب، همان میدان و مردمان رهگذر را دیدم که توسط قورباغه عظیم الجثه­‌ای بلعیده شدند.

سیدامیرعلی خطیبی

بهار 405

.
.

داستانکداستانداستان ایرانیادبیات داستانیفلش فیکشن
۰
۰
S.amirali
S.amirali
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید