ویرگول
ورودثبت نام
سمیرا قلعه‌نوئی‌‌
سمیرا قلعه‌نوئی‌‌همیشه با کسی قرار ملاقات دارم که نمی‌آید ... نام او در خاطرم نیست.‌
سمیرا قلعه‌نوئی‌‌
سمیرا قلعه‌نوئی‌‌
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

رازهای کوچک، دلتنگی‌های بزرگ

قبلاً خیالپردازی برایت سرگرمی کوتاه‌مدتی بود که از دیگران مخفی‌اش می‌کردی، حالا شبیه شغلی، دائم به آن مشغولی. قبلاً گریه که می‌کردی حالت بدتر می‌شد. انگار یکی کتکت زده باشد، سنگین و دردناک می‌شدی. حالا اشک‌ها مختصر می‌ریزند میان سجاف لباس‌هایت و لرزش‌شان تصویر پیش‌رویت را پر از بوکه‌های رنگی می‌کند. قبلاً وابسته بودی و آدم‌ها تعیین می‌کردند حالت خوب باشد یا بد، حالا خودت می‌دانی چه اندازه باید متصل و جدا از جهان بود. قبلاً در هر نامه‌ای که می‌نوشتی رازی برملا می‌شد، حالا رازهای کوچک را کنار دلتنگی‌های بزرگ، پیش خودت نگه می‌داری. قبلاً شبیه درختی که آشیانه پرنده‌هاست در سکون زندگی می‌کردی، حالا شبیه ابرهای شناور دلت می‌خواهد آسوده و آهسته جلو بروی و جهان را تماشا کنی. ‌اما فکر می‌کنی تنها قسمتی که هنوز در آن ثابت قدم مانده‌ای همین سفر کردن‌های مدام در مرزهای خودت باشد؟

عشقدلتنگیخیالپردازیرابطهزندگی
۹
۵
سمیرا قلعه‌نوئی‌‌
سمیرا قلعه‌نوئی‌‌
همیشه با کسی قرار ملاقات دارم که نمی‌آید ... نام او در خاطرم نیست.‌
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید