برای بعضی حرفها هیچگاه مجوز صادر نمیشود. خلوص اهمیتی ندارد. نباید آنقدر که به شما اجازه داده شده در اجتماع از دوست داشتن صحبت کنید.
جامعه آمادگی محبتهای افلاطونی را ندارد. شاید در نهایت برای شبها...بعد از تمام شدن تایم اداری، به شما اجازه دهد تا برای مدتی اجاره نشین قلبهای یکدیگر باشید.
شاید زمانی لیلی و مجنون...شاید هم فرهاد و شیرین...کسی چه میداند؟ شاید تمام داستانهای شورانگیز، یک روز در نامههای عاشقانه ممنوعهای توسط شخص شخیص فضولی به اکتشاف رسیدهاند.
بی آنکه مزاحمی از آدمیان میان طنازیهایت پارازیت بندازند. بیآن که کسی از معشوق بگوید. بیآنکه معشوق بداند. شاید هم نه...
چه میشود اگر معشوق تمام حرفها را بریزد در آهنگ قلبش؟ و تنها به گوشنوازی ترانهای که برایش میخوانم گوش کند؟ به حرارت جاری در صدای گیتار و رقصش با پیانو. به شوری که از گلوی خواننده جاری میشود. و فراموش کند... تک تک کلمات را... ارتباط جملات را...
نگذارد غرق شدنش در کلمات او را در مرداب افکار بیاندازد. نگذارد آنقدر با عقوبت کلماتی که میشنود ور برود که آرام آرام جان خود را در مرداب تسلیم کند.
تنها بگذارد ترانه کار خودش را بکند و بدون دخالتی اثر خود را بگذارد. شاید کمکاری از من است...اگر میتوانستم برای نوشتههای ممنوعه زبان دیگری یاد بگیرم شاید میشد تمام حرفها را زد و برایت خواند. بیآنکه بفهمی و در ترس غوطهور شوی.
برایت میخوانم و میگذارم تمام حس جاری را در کلمات نامفهومم حدس بزنی. تنها با تن صدا. تنها با نگاههایم هنگام خواندنش. با موسیقی بدنم.
شاید اینگونه نیازی به نوشتن نامههای ممنوعه نداشته باشم. نامههایی که شاید یک روز صبح بارانی بعد از مرگم در گنجهام، شخص شخیص فضولی پیدا کند و منتشرش کند
مشکلی با هنرنماهایی که قرار است بعد از مرگم مرا مشهور کنند و از عشق ناکامم صحبت کنند، ندارم. اما نامههای من چه سود اگر تو نخوانی؟ نامههای من چه سود اگر آن روز تو نباشی؟
ترجیح میدهم ترانهام را به زبانی غریب برایت بخوانم و هیچ از آن نفهمی تا اینکه آنچه هدیه عشق تو به من بود را هرکس غیر از خودت بخواند...حتی به قیمت گذشتن از مرگی عاشقگونه...