ویرگول
ورودثبت نام
Samaeism
Samaeismیک روزمره نویس تلگرامی که برای بقای نوشته‌هاش و نجاتشون از دیلیت اکانت احتمالی بعد از مدت‌های مدید بی‌نتی، پناه اورده به اینجا :)
Samaeism
Samaeism
خواندن ۶ دقیقه·۱۳ روز پیش

ذهن دیکتاتور

دیشب دوباره از اون شب‌ها بود. از اون شب‌ها که قرار بود بیدار بمونم. بخاطر ذهنی که نمی‌تونم کنترلش کنم. بخاطر ذهنی که با جزئیات می‌تونه ذره به ذره یک داستان ترسناک رو بسازه که باورت بشه. ذهنی که به حدی می‌تونه بترسونتم که خواب از سرم بپره و من رو مجبور کنه به بیداری تا صبح.

یاد فیلم turtles all the way down میافتم. دختری که ocd داره. هر اتفاق ساده‌ای می‌تونه اون رو به قدری بترسونه که ممکنه از یک عفونت فوق العاده خطرناک بمیره.

تصادف می‌کنه و کارش به بیمارستان کشیده میشه.‌ جایی که بیش از همه ازش میترسه. جایی که ممکنه عفونت بیمارستانی بگیره. و ذهنش که نمی‌تونه این موضوع رو هندل کنه. می‌تونم صداهای ذهنش رو درک کنم.

صداهایی که انقدر بلند ممکنه بشن که قدرت تفکر رو ازت بگیرند و فقط بخوان واقعیتی که بهش باور دارند رو بهت تحمیل کنند. همه چیز توی تنهایی شروع میشه. توی تاریکی و وقتی همه خوابند و صداهای درون سرت قدرت می‌گیرند. بلندت می‌کنند. می‌برندت سمت دستشویی و مجبورت می‌کنند مایع دستشویی بخوری که ضدعفونی بشی. که از بلایی که میکروب‌ها الان دارند سرت میارند در امان بمونی.

احمقانه‌ترین کارها رو ممکنه انجام بدی. حتی اگه به خودت آسیب بزنی. تا خودت رو از آسیب افکار پر سر و صدای درونت نجات بدی.

توی اتاقم. همه خوابند و همه جا تاریک. سکوت مطلق. میرم برم سمت رخت خواب. یک صندلی وسط اتاق می‌بینم و کل سناریوی شب من رو عوض می‌کنه.

یک صندلی که ذهنم اون رو برای نهایت نیم ساعت آینده خالی می‌بینه. یک صندلی که می‌ترسم ازش چشم بردارم، چون می‌ترسم چشمام رو ببندم و باز کنم و با یک موجود ترسناک روی اون روبرو بشم. موجودی که ذهنم انقدر با جزئیات اون رو می‌سازه که بتونه ذهنم رو به بیدار موندن متقاعد کنه.

حالا دستشویی رفتن و تکون خوردن هم می‌تونه برام ترسناک بشه. چی میشه اگه برم دستشویی و وقتی توی آینه به خودم نگاه می‌کنم اون رو پشت سرم ببینم؟ چی میشه اگه برم آب بخورم و وقتی برمی‌گردم ببینم غافل‌گیرم کرده؟ چی میشه اگه...

چراغ روشنه. مجبورم خودم رو با بازی کردن یا فیلم دیدن سرگرم کنم. حتی حرف زدن هم اینطور وقت‌ها راحت به نظر نمیاد.

نه وقتی حرف‌هایی که می‌زنه باعث بشه آدم‌ها ازت بترسن و بخوان بهت برچسب‌های بیجای اسکیزو و توهمی بزنند. نه وقتی ترس‌هات براشون شوخی محسوب میشه و هیچ‌وقت نتونند درکت کنند. نه وقتی اوج حرفشون اینه که اینکه واقعیت نداره و بخندند و هرچقدر به دیدن دورهمی فیلم‌های ترسناک مقاومت نشون بدی، بیشتر دلشون بخواد باهات فیلم ببیند و با دیدن ری‌اکشن‌هات سرگرم بشند. نه وقتی از بعضی موقعیت‌های سخت ذهنیت صحبت می‌کنی، به جای اینکه کاری کنند کمتر بترسی خودشون ازت بترسند. نه وقتی توی نقاشی‌هات سعی می‌کنی بخشی از ذهنت رو خالی کنی، بهت بگن روی دراگی اینجوری ذهنی می‌کشی؟ نه وقتی...

دیگه خسته شدم. خسته شدم از خرافاتی که توی داستان‌های قدیمی و مذهبی و فیلم‌ها به گوشم رسیده و برای ذهن من بیش از حد بوده. دلم می‌خواد راجع به تک تکشون بنویسم. بنویسم شاید میزان مسخره بودن تمامشون مشخص بشه.

بنویسم درباره اینکه چقدر کابوس می‌دیدم و بعضیاشون انقدر ترسناک بودند که هنوز هم به یاد دارمشون. دقیقا توی ذهنمه. پیش دبستانی بودم. توی حیاط مدرسه قدم می‌زدم و توی ذهنم خواب دیشبم بود.‌ توی خوابم یک اتاق تاریک بود با نورهای زرد. من اون وسط نشسته بودم و پنج شش تا موجود شیطانی دورتادورم هی دور می‌زدند. ترسیده بودم. این خواب برای یک بچه شش ساله بیش از حد بی‌رحمانه و سنگین و ترسناک بود.

نمی‌دونم قبل از این خواب چه حرف‌هایی بهم زده می‌شد که جوانه این افکار در تخیلاتم زده می‌شد. شاید یکی از اون حرف‌های مسخره...

مثل اینکه جن‌ها توی جاهایی که کمتر آدم‌ها حضور دارند، هستند. مثلا اگه شب‌ها بری حموم. یا مثلا تو کوه اگه شب بری و خلوت باشه ممکنه جن‌ها رو ببینی. یا وقتی آب داغ می‌ریزی حتما باید بسم الله بگی چون ممکنه روی یه جن اب داغ ریخته باشی و اونا برای انتقام بیان سراغت! یا اینکه زیاد نباید دربارشون صحبت کنی، چون اگه زیاد اسمشون رو به زبون بیاری ممکنه حضور پیدا بکنند!

از تمام رسم و رسومات مسخره‌ای که در این باره هنوز هم وجود داره و یک عده بهش اعتقاد دارند، عمیقا عصبانی و ناراحتم. از اون تخم مرغی که روش اسم می‌نویسند که ببیند کی چشمشون زده و می‌گن با اون تخم مرغ به جن‌ها وصل میشن! از این همه طلسم و دعا و کوفت و زهرماری که می‌گن باهاشون می‌تونند یه ادم رو بدبخت کنند و باید محتاط باشی و موفقیت‌هات رو جار نزنی که اینجوری کسی بختت رو نبنده!

متنفرم از اینکه جایی بزرگ شدم که حتی اسم این قضایا به گوشم خورده. از اینکه وقتی یک مشکل زناشویی پیش میاد توی یه خانواده‌ای که تا الان (به ظاهر) خوب بودند، می‌گن بدخواهاش براش دعا نوشتن!

حالم بهم میخوره از تمام طلسم‌هایی که توی قبرستون‌ها پیدا میشه. حالم بهم می‌خوره از این رسم نانوشته‌ای که وقتی دورهمی دوستا هست، فیلم ترسناک دیدن می‌چسبه‌. حالم بهم می‌خوره از اینکه وقتی ذهن خود انسان انقدر پتانسیل ساختن موجودات ترسناک داره، باید به صورت فیلم اون موجودات رو واقعا بسازی و یه درجه اون ترس رو به خودت نزدیک‌تر کنی.

نمی‌دونم...شاید اون فیلمنامه نویس هم مثل من ذهن مریضی داشته که با انواع و اقسام موجودات و داستان‌ها، انرژی زندگی رو ازش گرفته بودند و اون هم نوشتن رو انتخاب کرده تا از فکرهای گیر کرده و قدرت‌گرفته در ذهنش راحت بشه.

هیچ ایده‌ای ندارم که چرا علاقه به این نوع فیلم‌ها وجود داره، این مدل فیلم‌ها وجود داره، این داستان‌ها توی شهرها می‌گرده و مراسمات مخصوصی دراین‌باره وجود داره و... فقط می‌دونم از انرژی منفی این موارد پر خشمم.

از اینکه سختمه حتی درباره جن بنویسم، چون گفتن اسمش هم جزو موارد ممنوعه است و ترسش انقدر درونم عمیقه که نمی‌تونم بیانش کنم. ترسی که درک اینکه چرا انقدر باید بزرگ باشه رو خودم هم درک نمی‌کنم. که باعث میشه هنوزم که هنوزه بعضی شب‌ها نخوابم. که تنهایی رو برام سخت می‌کنه. انرژی ذهنیم رو میگیره. ریشه‌های زیادی داره ترسم. همه داستان‌های مسخره‌ای که تعریف میشه و از بچگی توی ذهنم ریشه کرده. شاید اینکه ایرانیم و مسلمون به دنیا اومدیم و جن و شیطان توی دینمون داستان‌های زیاد و نقش پررنگی دارند و...

هرچی که هست...دیگه خسته شدم از این بار منفی درونم و از شب بیداری‌های گه گاه. درباره ترسم حرف می‌زنم، حتی اگه کمی دیوانه به نظر بیام. اسم جن رو به زبون میارم و داستان‌های احمقانه‌ و کارهای احمقانه‌ای که به گوشم می‌رسه، شاید بتونم اثر ریشه‌ای که از بچگی روی من داشته رو کمی کمرنگ کنه. بیشتر از قبل مقاومت می‌کنم دربرابر فیلم‌هایی که می‌تونه محرکی برای ذهنم باشه. حتی اگر درک نشم و غیر پایه بنظر برسم.

فقط می‌خوام...یه قدم خودم رو به رهایی از این ترس نزدیک‌تر کنم...حتی اگه درد داشته باشه.

#نوشته

اضطرابocdنشخوار ذهنیذهناسترس
۲۱
۱۳
Samaeism
Samaeism
یک روزمره نویس تلگرامی که برای بقای نوشته‌هاش و نجاتشون از دیلیت اکانت احتمالی بعد از مدت‌های مدید بی‌نتی، پناه اورده به اینجا :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید