
خانهی مادربزرگ همیشه بوی قصههای بکر و بیانتها میدهد.
دخترک هر وقت که به خانهی شیرین و قدیمی مادربزرگ پا میگذاشت، انگار وارد دنیای ناشناختهای میشد که سراسر هیجان بود؛ پر از عکسهای قدیمی که انگار از دل قصهها بیرون آمده بودند و هرکدام، روایتی به اندازهی یک دنیا داشتند.
گرد پیری روی صورت مادربزرگ پاشیده شده بود. پاهایش توان قبل را نداشتند، اما با این حال همچنان غرور، متانت و زنانگی در وجودش همچون آب روان جاری بود.
عصر دلنشینی بود. چای صرف شده بود. صدای پرندهها، پسزمینهی سکوت زیبای خانه بود.
دخترک کنار مادربزرگ نشسته بود. مادر بزرگش زنی آرام بود به ندرت صحبت میکرد. دخترک دلش هوای حرفهای او را کرده بود.
گفت:
مادرجان، توصیهای برای من نداری؟
مادربزرگ لبخند زد و نگاهش را به سبد سیبهای بالای طاقچه دوخت. همان سیب های که چند روز پیش چیده شده بودند. گفت:
آن سبد سیب را میبینی؟ همان سیبهای بالای طاقچه که از باغ چیدهایم.
سیبها دیگر تازگی قبل را ندارند.
مادرجان، در سبد وجودت سیبهای گندیده را نگه ندار و با خود حمل نکن. از آنها خلاص شو تا بتوانی فرصت چشیدن سیبهای تازه را داشته باشی.
دخترک در فکر فرو رفت.
مادربزرگ با لبخند ادامه داد:
تصور کن دنیا بازاریست پر از میوههای رنگارنگ، پر از نعمتهای فراوان. وقتی وارد بازار میشوی، برای دریافت و لمس تازهها و لطف خدا، احتیاج به سبدی خالی داری.
ساده است مادرجان. باید قلبت، جان و روانت خالی از کینه و نفرت، دردهای گذشته و مسائل حلنشده باشد. تمام اینها مانند سیبهای گندیدهای هستند که سبد وجودت را سنگین و پاهایت را ناتوان میکنند.
تو با سبدی سرشار از سیبهای پلاسیده نمیتوانی میوهی تازه و نوبرانهای بخری؛ وجودت را خالی کن تا برای تازگی جا بماند.
دخترک لبخند زد. با خودش فکر کرد شاید دلیل کم حرف بودن مادر بزرگ این است که هر بار با قلبش حرف میزند؛ انگار نور از دهانش خارج میشود.
بعد از آن، دخترک با دیدن سیب در میوهفروشی یاد حرف مادربزرگش میافتاد و ناخودآگاه میگفت:
«این روزها چه سیبهای گندیدهای دارم که باید از سبد وجودم دور بریزم؟»