
داشتم به آسمان ابری نگاه میکردم، به ستارههای دوری که از بینهایت سعی داشتند روشناییشون رو به رخ بکشند.
احساس کردم آسمون مثل ذهن منه...
ابری، مهآلود.
گاهی وقتا قلبم پر از واژهست.
واژهها مثل ستارههای پرفروغن که تو آسمون قلبم سو سو میزنند و میخوان با وجود غرق در نورشون، همهی دنیامو روشن کنند.
ولی امشب آسمون ابریه.
ابرهایی که با تمام قوا، روشنیِ ستارهها رو تو دلشون مدفون کردن.
ابرها تمام تلاششونو میکنن که اون نورهای بینهایت و ابدی، کمرمق و کمجون به نظر برسن.
اما ستاره تو قلب آسمونه، تاریکی و نور، ماهیتِ آسمونه.
نور همیشه راهشو پیدا میکنه.
فرقی نداره ستاره تو یه شب ابری باشه یا یه شب مهتابی، بازم همونجاست.
برمیگردم تو اتاقم.
به واژههایی فکر میکنم که تو صف انتظارن تا به کاغذِ سفیدِ روبهروم جون ببخشن. واژههایی که بخشی از منن… اما نه امشب.
شاید فردا، وقتی آسمون ذهنم صاف و مهتابی شد…