
فکر کنم دنیای من باید شب باشه...
شب با من حرف میزنه. بلده تو سکوت ارتباط برقرار کنه.
تهموندهی ذهنیاتمو، ترسهامو از عمق روحم بیرون میکشه.
آدم شبم. شب و تنهایی و سکوتش... شب و حسِ مرموزش...
شب برام رویاییتر، امنتر و قابل اعتمادتره.
میتونم دور از آدمها، نمایش بازی کردنها و جنگیدنهای بیسر و ته، آروم بشینم و توی سکوتش حل بشم. ترمیم بشم و دوباره جون بگیرم.
شبها بدون سانسور زره خودم کنار میذارم و خودمو در آغوش میگیرم.
به خودِ حساسم گوش میدم و به خودم پناه میبرم.
زیر نور ماه، که سایهاش رو روی آسمون پهن کرده، من به خودم نزدیکترم.
شب غم آدم پر رنگتر نمیکنه، فقط صداشو واضحتر میکنه.
آسمون شب باعث میشه ستارههای وجودت برق بزنه.
در طول روز ممکنه خودتو فراموش کنی تو ارتباط با آدمها و نقشها و بایدها.
اما شب از همیشه به خودت نزدیکتری. توقعی نیست. آرامتری. روزها باید دووم بیاری، اما شب برای زندگی کردن عمیقتره.
آخر شب میتونه نقطهی اتصال و آرامش باشه بین روزی که گذشت و شروع یه روز تازه...
شب بستر رویا رو فراهم میکنه. یه انرژی محصورکننده داره که پلیست بین مرز خیال و واقعیت...
میتونه یه پناهگاه امن، یه آغوش گرم، صرف یه شام دلگرمکننده باشه.
اگه یه کم دلخوش باشی به این زندگی