
مرا در گورستان کهنه شهر دفن کردند، جایی که سروها قد کشیدهاند از دل استخوانهای عاشقان گمنام.
اولین ساعات، فقط خاک بود و من. تازه مُرده بودم و مثل کسی که از خوابی عمیق پریده باشد، گیج بودم. ظهرِ بلندی بود. آفتاب داغِ بعدازظهر عمودی روی خاک قبرم میتابید و من هنوز بلد نبودم از پشت چشمهای بسته بیرون را ببینم. فقط حس میکردم. حس میکردم که دیگر نیستم. این "دیگر نبودن" آنقدر تازه بود که تا غروب، درست مثل یک نوزاد، در آغوش تنهاییِ محض تکان خوردم و آرام شدم.
دمدمهای غروب بود. هوا داشت گرگ و میش میشد، آن ساعتی که زندهها دلشان بیجهت میگیرد و مردهها بیدار میشوند. سایهها دراز شدند، رنگ آسمان به بنفش تیرهای گرایید که انگار کبودیِ یک دلتنگیِ کهنه بود. و درست همانوقت، از میان همان سایهها، از پشت همان سروهای پیر، ترس بود که آمد. خزنده، بیصدا...
ترسِ خودم بود. ترسی که لحظهٔ مرگ از تنم بیرون پرید و حالا برگشته بود سر مزارم، متعجب که صاحبش رفته و او مانده. دور قبر چرخید، سایهای بیجسم، بوی نم و خاک و "نکند" میداد. ترس انگار هنوز باور نمیکرد که تمام شده.
ترس از هیچ.
ترس از همهچیز.
ترسِ بیصاحبِ محض.
او بود که راه را برای سکوت باز کرد.
وقتی سکوت آمد، ترس عقب کشید، اما نرفت. گوشهای ایستاد، مثل بچهای که از تاریکی میترسد ولی توی تاریکی قایم میشود. سکوت چادر نمناکش را روی شانههای خاک کشید و آرام، مثل گربهای که صاحبش را گم کرده باشد، کنار خاک قبرم چمباتمه زد.
بعد پشیمانی رسید، با زانوانی که از راه طولانی میلرزید. و وقتی پشیمانی خطوط اسمم را با انگشت دنبال کرد، ترس برای اولین بار نزدیک شد، ایستاد پشت سرش، و زل زد به اسمی که روی پلاک سیاه بالای قبرم بود. انگار ترس و پشیمانی با هم غریبه نباشند. انگار خواهر و برادر باشند.
بوی آشنایی در هوا پیچید. چیزی شبیه عطر یک خاطره دور. عشق آمده بود. اما زانو نزد. ایستاد. مدتها همانطور ایستاد و به پلاک سیاهی که هنوز بوی رنگ تازه میداد زل زد. بعد خم شد و با انگشت، غباری را که روی حروف سفید اسمم نشسته بود پاک کرد، درست مثل کسی که اشک را از روی گونهای پاک کند. ترس، گوشهای، باز پس کشید. همیشه از عشق میترسید. چون عشق تنها چیزی بود که با همان دستی که غبار را از روی اسم پاک میکرد، میتوانست ترس را هم از ریشه برکَنَد.
و بعد تنهایی آمد. تنهاییِ خودم. همنشین قدیمی. او تنها کسی بود که ترس را شناخت. سر تکان داد برایش، یعنی "تو هنوز اینجایی؟" و ترس، برای اولین بار آرام گرفت. مچاله شد کنار تنهایی، مثل سگی که بالاخره صاحبش را پیدا کرده باشد.
و من از زیر خاک نگاه میکردم به این مجلس غریب:
ترس،
سکوت،
پشیمانی،
عشق،
تنهایی.
...آنوقت فهمیدم مرگ پایان نیست.
مرگ فقط جایی است که آدم،
بالاخره جمعِ تکهتکههای خودش را میبیند؛
کنار هم،
بر سر یک قبر.
پایان و شاید آغاز