
پخش شدهام روی تخت. دستهایم به تشک تکیه دادهاند و انگشتانم را راهی نوشتن میکنند. زانویم را نیز، به توصیهی دکتر ارتوپد، باز گذاشتهام.
موهایم دور سرم پخش شدهاند؛ روی پیشانیام میریزند و گاهی جلوی چشمانم را میگیرند. پلکهایم نیمهبازند؛ انگار میخواهند بسته شوند، اما مغزم سوزنی پشت آنها گذاشته که اگر چشمهایم را ببندم، آنها را سوراخ میکند.
لحظهها کش میآیند. نور کمجانی از دل ابرهای خیس آسمان میگذرد و از پنجره به درون اتاق میریزد.
گرما را حس نمیکنم. کف پاهایم مثل تکهای یخ سرد است. پتو را دور خودم میپیچم، اما فایدهای ندارد.
شاید سرما از جای دیگری به من حمله کرده است. شاید مغزم سرد شده، شاید قلبم یخ زده است. چه میدانم؟
فقط میدانم دلم تنگ شده است؛ دلم همیشه تنگ میشود. از این دلتنگی آزاردهنده خسته شدهام.
گاهی حتی نمیدانم دلم برای چه تنگ میشود. برای روزهایی که بسیار پرشورتر از اکنون بودند؛ حتی برای روزهایی که سردتر بودند و من داشتم از سرما جان میدادم، اما گرمایی در زندگی جریان داشت که آدم را در میدان زندگی نگه میداشت.
خواننده میخواند:
«ای دلت خورشید خندان،
سینهی تاریک من
سنگ قبر آرزو بود...»
صدایش سکوت اتاق را میشکند، هرگاه موسیقی آرام میشود، صدای پرندهها را از پشت پنجره میشنوم. آواز میخوانند یا آنها هم از دلتنگی مینالند؟
چه میدانم؟
آدم فقط برای دیگران دلتنگ نمیشود؛ گاهی دلش برای خودش هم تنگ میشود. برای آن کسی که بود، برای شادی نسبیای که در وجودش جریان داشت، برای شور و عشقی که سرازیر میشد.
میدانم دلتنگی بخشی از زندگی است. باید آن را پذیرفت و با آن ادامه داد. آنچه غمگینم میکند، شاید خود دلتنگی نیست. دلتنگیِ زودتر از موعد است؛ دور شدن از شور زندگی، دستوپا زدن میان فرسودگی ذهنی و پا گذاشتن حسرت در زندگیست.
جدایی خبر نمیدهد.
ناگهان متوجه میشوی چیزی به پایان رسیده است و حالا باید از مسیری تازه ادامه بدهی. باید بپذیری که زندگی، رسیدنها و رها کردنهای مداوم است و قرار نیست همه چیز برای همیشه بماند.