
برای نمیدانم چندمین بار از دیپسیک خواستم کمکم کند تا بنویسم. او در پیشنهاد اول گفت:«احساست را بنویس.» خودم میدانستم باید از آن بنویسم ولی مانعی بود که اجازه نمیداد یک جملهام را یک بند و یک بندم را به یک متن تبدیل کنم. یک جای کارم میلنگد، احساساتم، درونم بیهدف میچرخند و چون به واژه تبدیل نمیشوند، بیهوده گوشهای گم و یا پنهان میشوند. کمالگرایی از فرصت به دست آمده استفاده میکند و میتازد و به هر اثری انگ ناکافی بودن میزند. با این حال میخواهم جلویش بایستم.
گوشهای نشسته و به نقطهای خیره شده بودم نمیدانم رشتهی افکارم چه مسیری را رفت که ناگهان پر کشید به جایی غیرواقعی. جایی که هرگز قرار نیست رخ بدهد. چرا گاهی بی آنکه بخواهم سرخود میرود و به نقاط ممنوعه سر میزند؟!
گمان میکنم اهل سرکوب کردن نیستم، اجازه میدهم افکارم آزادانه بچرخند تا اینکه مدام جلویشان را بگیرم و بیشتر درد بکشم. اینکه به خودت بگویی به فلان چیز فکر نکن باعث میشود بیشتر به فلان چیز فکر کنی و عذاب بکشی. با این وجود در لحظاتی ذهنم مسیر دل را پیش میگیرد و میرود به روزهای غیرواقعی و رنگیرنگی که خیالی است.
شاید اگر این رویاپردازی بیاساس در گذشته در ذهنم شکل میگرفت، پس از آن حال بسیار ناخوشی پیدا میکردم اکنون اما، پذیرش و زمان بخش زیادی از مسئله را در خودش حل کرده. تصمیم درست هرچند غمگین باشد و آزاردهنده، حقیقت است و آن را باید پذیرفت.
نمیتوان فرار کرد، باید شجاع بود و ایستاد. بایستی پذیرفت، خیال آزاد است و زیباییاش به همین آزادیست. هربار که به این مفهوم میرسم به یاد دیالوگی از سریال شهرزاد میرسم که در آن شهرزاد به قباد گفت:
«...خاطرهها که نمیمیرن میمیرن؟ این اتاق تاریک ذهن آزادترین جای جهانه همه چی از توش میاد و میره فکر، رنگ، خیال، خاطره؛ مهم اینه که چیو نگه می داری، چیو میریزی دور...»
در دنیایی که مرگ و جدایی وجود دارد، دلتنگی و سوگ مثل سایهای با ما حرکت میکنند، از این رو خیال، قصههای شیرین خودش را میبافد و کمی دلمان را خوش میکند اما بعد از مدتی کوتاه سیلی محکم حقیقت به گوشمان میخورد. این بارها میتواند تکرار شود.
دلتنگی جزئی از زندگی است، همانطور که غم و شادی هست. دل آدم میگیرد، غصه دار میشود و سپس ادامه میدهد. به گمانم نقش ما این است که از خود بپرسیم آیا میخواهیم در خیال و خاطره غرق شویم و یا پای حقیقت تلخ اما درست بایستیم؟