ویرگول
ورودثبت نام
Gomshodeh
Gomshodehاگر ما ننویسیم چه کسی صدای ما شود؟!
Gomshodeh
Gomshodeh
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

نغمه باران

نغمه‌ی باران

او همچنان می‌نواخت. باران تمام وجودش را در آغوش سرد خود گرفته بود؛ موهایش مثل دستمالی خیس به صورتش چسبیده بود. بغضش فرو نریخت، بلکه همزمان با ضربه‌های آرشه بر سیم‌های ویولن، زخمی تازه بر جانش نشست. تمام جهان در نگاهش به پرده‌ای سیاه و سفید بدل شده بود و این قطرات باران که بی‌رحمانه از تنش سرازیر می‌شدند، یادآور لحظات تلخ و نقض عهد بودند. در ذهنش با خود نجوا می‌کرد: "چرا گول لبخندهایش را خوردم؟ چرا اجازه دادم این دیوار اعتماد، با دستان خودش فرو بریزد؟ او هیچ تقصیری ندارد، همه‌ی این درد از اعتماد کورکورانه‌ی من است."

در ذهنش تصویر او نقش بست؛ آن لبخند مرموز، لباس کرمی رنگ و بلند، موهایی خرمایی و موج‌دارش... اما ناگهان، تصویر مردی چهارشانه و بلندقد در کنارش درخشید، دست در دست هم، گویی هرگز وجودی جز این دو، اهمیت نداشته. دیگر توان نواختن نت بعدی را نداشت. آتش دلتنگی با شعله‌ی خشم خیانت در هم آمیخته بود. لحظه‌ای به یاد آورد که چگونه دلش را به او باخته بود، چگونه به سوی او دویده بود، اما با دیدن این منظره‌ی شوم، پاهایش در زمین قفل شد. صدای زنگ موبایلش، انگار طنین فریاد وجدان بود، برای هزارمین بار در سکوت کوهستان پیچید. با دیدن نامش، حس کرد تمام دنیا بر سرش آوار شد. موبایل را با تمام وجود به پرتگاهی پرتاب کرد. باد سرد کوهستان صورتش را نوازش کرد، اما تسلی‌بخش نبود؛ باعث شد از عمق جان فریاد بزند. او نواخت، از شکستن عهد، از دروغ، از عطر آشنایی که دیگر بوی خیانت می‌داد، از مژه‌های بلندی که بر دروغی بزرگ سایه افکنده بودند...

در کوهستان تنها بود، در سکوت محض، اما در ذهن آشفته‌اش، خاطره‌ی او را بارها و بارها در اعماق وجودش دفن کرد

ه بود.

باراننغمهعاشقانهداستانرمان
۱۳
۰
Gomshodeh
Gomshodeh
اگر ما ننویسیم چه کسی صدای ما شود؟!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید