
نگاهی به بازتاب تصویرش در آینه انداخت؛ چقدر تغییر کرده بود. جلالِ آن لباس سفید و ظرافتِ میکاپ، از او موجودی اثیری و فرشتهگونه ساخته بود. اشک شوق در چشمانش سنگینی میکرد، اما با تکانی سریع به سر، از جاری شدن آنها جلوگیری کرد. لبهی دامن را در میان انگشتانش فشرد و با قدمهایی لرزان و کوتاه، از سالن بیرون رفت.
> با دیدن قامت چهارشانهی مرد در کنار آن خودروی ساده و گلزده، ضربان قلبش در سینه کوبید. باورکردنی نبود که هر دو اینجا بودند؛ گویی پیوندی میان رویا و واقعیت برقرار شده بود. چقدر آن کتوشلوار مشکی با هیبتِ تنِ درشتش همخوان بود! بغض را در گلو فرو خورد و گامبهگام به سویش رفت. به محض نزدیکی، مرد دستش را گرفت، در را برایش باز کرد و در نشستن یاریاش داد. پس از آن، خود نیز سوار شد. نگاههایشان در هم گره خورد؛ سکوتی سنگین میان آنها حکمفرما بود، سکوتی که تنها از سرِ ناباوری بود؛ گویی هر دو در جستوجوی اثری از واقعیت بودند تا یقین کنند این صحنه، تنها یک خواب نیست. مرد بیصدا ضبط را روشن کرد و مسیر را به سوی تالار پیش گرفت؛ تا این لحظه را در حافظهی جانشان حک کنند؛ تا شاید اگر این جهان تنها یک رؤیا بود، باز هم بتوانند تکرارِ شیرینِ آن را در یاد بیاورند.