ویرگول
ورودثبت نام
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
خواندن ۵ دقیقه·۱۱ روز پیش

روایت یک روز از زندگیِ شیرین

صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم.

از اون‌جایی که پکیج‌های خونه درست‌وحسابی کار نمی‌کنن، خونه‌مون خیلی سرده و طبیعتاً از زیر پتوی گرم و نرم بیرون اومدن دل بزرگی می‌خواد؛)

ولی باید تنم رو از زیر پتو بیرون می‌کشیدم؛ چون هم خودم کلی تکلیف داشتم، هم آرتین باید ساعت یک راهی مدرسه می‌شد و هم ساعت ۱:۱۰ توی مدرسه جلسه‌ی دیدار با آموزگار داشتم.

بدنم و مغزم هر دو خودشون رو زده بودن به کوچه‌ی علی‌چپ؛ اصلاً همراهی نمی‌کردن.

خونه تقریباً ترکیده بود، ولی دستم به تمیز کردنش نمی‌رفت. بی‌خیال خونه شدم، حتی ناهار هم درست نکردم.

گرمای زیر پتوی صبح های زمستون، مثل لذت‌ِ کُرسی زمستون قدیم رو داره؛)
گرمای زیر پتوی صبح های زمستون، مثل لذت‌ِ کُرسی زمستون قدیم رو داره؛)

آماده شدن برای مدرسه و جلسه‌ی اولیا

رفتم یه دوش گرفتم. زیر دوش متوجه شدم که دچار نشخوار فکری شدم و باید زود ازش دربیام.

تا اومدم بیرون، باید حاضر می‌شدم و آرتین رو می‌بردم مدرسه، چون تقریبا دیرمون شده بود.

مثل همیشه موهام رو سشوار کردم. جدیداً عاشق موهام شدم؛ دقیقاً از همون وقتی که موهام رو پروانه‌ای کوتاه کردم و اومدم خونه، آرتین و وحید حسابی ذوق کرده بودن و از خوشگل شدنم با مدل موی جدیدم تعریف می‌کردن.

یه آرایش ملایم، یه رژ و شال زرشکی مات و خیلی ساده آماده‌ی رفتن بودم که وحید بی‌مقدمه من رو توی آغوش گرفت و گفت:

«چقدر امروز خوشگل شدی.»

دنیارو بهم دادن. گل از گلم شکفته بود. انگار فهمیده بود نیاز دارم به یه انرژی که من رو تا جلسه‌ی مدرسه برسونه.

جلسه‌ی مدرسه و بی‌حوصلگی

با دوستم نیمکت اول نشستیم. درسته که لپ‌هام گل انداخته بود، اما اصلاً حوصله‌ی مشارکت توی بحث اولیا و معلم رو نداشتم.

هر حرفی زده می‌شد و نگاهی بهم می‌افتاد، با تکون دادن سرم یا تأیید می‌کردم یا رد.

وقتی می‌دیدم مامان‌ها چقدر برای دو صفحه تکلیف کمتر یا بیشتر، جای نشستن بچه‌هاشون، نماینده شدنشون و… با معلم بحث می‌کنن، تعجب می‌کردم که این‌همه حوصله از کجا میاد.

؛)
؛)

پناه بردن به خونه‌ی خواهر

بیرون از مدرسه به تماس خواهرم که وسط جلسه رد کرده بودم زنگ زدم.

گفت: «بیا، برات شام گذاشتم ببر.»

درسته که خیلی کار داشتم، ولی به‌قدری درونم آشوب بود که نیاز داشتم برم و به بهونه‌ی آوردن غذا چند کلمه‌ای باهاشون حرف بزنم. گفتم باشه و راهم رو به سمت خونه‌ی نوشین کج کردم.

وقتی رسیدم، احساس کردم اونا هم اوضاع خوبی ندارن. دلهره و استرس رو می‌شد از نگاهشون، حتی از صدای نفس کشیدنشون فهمید.

چیزی نشون ندادم؛ اتفاقاً سعی کردم هر وقت صحبتی از اوضاعمون می‌شه، دلداری بدم و بگم «خیالتون راحت، چیزی نمی‌شه»، در صورتی که خودم از درون مثل مرغ پرکنده بودم.

گرونی و دلتنگیِ آغوش یار

حدود ساعت ۴ همراه با ظرف غذا راه افتادم به سمت خونه.

اولش می‌خواستم یه‌ راست برم جلوی در مدرسه‌ی آرتین تا تعطیل بشه و بعد برم خونه، ولی داشتم یخ می‌زدم.

رفتم خونه، لباس گرم پوشیدم و دوباره رفتم دنبال آرتین. سر راه باید می‌رفتم گوشت چرخ‌کرده می‌خریدم.

یه بازارچه‌ای هست توی محلمون که من و آرتین خیلی دوستش داریم؛ از سبزی تازه و پاک‌کرده گرفته تا میوه‌های خارجی و گوشت و مرغ و خوراکی‌های شمالی توش پیدا میشه.

رفتم دم قصابی. اول قیمت گوشت چرخ‌کرده رو پرسیدم که چشم‌هام گرد شد. توی مغازه یه خانم دیگه‌ای هم بود که لباس محلی تنش کرده بود و سنی ازش گذشته بود.

آقای قصاب پرسید: «خانم، چرخ‌کرده‌تون رو دوبار چرخ کنم؟»

من گفتم بله.

بعد وقتی بسته‌ی چرخ‌کرده رو آورد، تقریباً ۳ کیلویی بود!

من تعجب کردم که: «اووووه! ۵۰۰ تومن چرخ‌کرده‌ام چقدر زیاد شده!»

ولی نگو برای اون خانم بوده و من اشتباه متوجه شده بودم. بسته‌ی من به اندازه‌ی یه مشت مردونه شد :)

وسط راه زنگ زدم به وحید و از وضعیت اقتصادی و تعجبم براش تعریف کردم.

گفت: «فدای سرت» و چند تا فحش نثار این‌ ور و اون‌ ور کرد و گفت: «انگشت‌هام توی سرما داره یخ می‌زنه شیرین، نمی‌تونم بیشتر از این گوشی رو دستم بگیرم.»

قطع کردیم.

دوست داشتم بیشتر صداش رو بشنوم.

دوست داشتم بیشتر برام حرف بزنه تا آروم بشم.

بعضی وقت‌ها دوست دارم همون لحظه، حتی شده وسط خیابون، بغل بزرگ و مردونه‌ش رو برام باز کنه تا من خودم رو توش مچاله کنم و گریه کنم، تا از هرچی نگرانیه سبک بشم. هرچند خودش این احساسم رو نمی‌دونه.

بغلی که امنه 🫂
بغلی که امنه 🫂

خستگی‌ای که به تنم رسیده بود

رسیدم خونه.

خسته و کوفته بودم. سرم داشت از درد منفجر می‌شد. حالت تهوع شدیدی داشتم.

انگار بدنم داشت به حس‌ و حال ناجورم واکنش نشون می‌داد. نمی‌دونستم چیکار کنم.

تکالیفم همه عقب افتاده بود. دستم به هیچ خوندنی نمی‌رفت.

دنبال بهونه بودم،دنبال گوشه‌گیر شدن.

تا فهمیدم کلاس‌های درس تهران برای فردا مجازی شده، به آرتین گفتم و خودم رو از گیر دادن به این‌که برای امتحانش بشینه بخونه، راحت کردم.

توی کلافگی از به‌ هم‌ ریختگی خونه داشتم دست و پا می‌زدم که خواهرم زنگ زد.

گفت: «شیرین، سختت نیست بعد از باشگاه بیایم اون‌جا؟»

منم از خدا خواسته، با تمام خستگی و حال خرابم، گفتم: «نه، بیاین.»

گفت: «می‌دونی، آخه حس‌ و حالمون خوب نیست، می‌ترسیم تنها بریم خونه. دور هم باشیم بهتره.»

تلفن رو که قطع کردم، فقط یک ساعت و نیم زمان داشتم تا خونه رو تمیز کنم.

حرف‌ها و ترس‌های مشترک

بلند شدم، مثل فرفره کارها رو کردم. ولی خب تا نوشین برسه، من وقت نکرده بودم شام رو درست کنم.

زنگ آیفون که خورد، گفتم: «وای، من هنوز شام نذاشتم، اینا رسیدن!»

ولی همین که اومدن، حال من و آرتین بهتر شد. آرتین تمام مدت با دخترخاله‌ش توی اتاق بود؛ حتی شام رو هم توی اتاق خوردن. من و نوشین و هادی حرف می‌زدیم.

از نگرانی‌هامون گفتیم، از ترسمون از این‌که این بار اگه جنگ بشه چیکار کنیم.

حرف‌هامون رو با طنز و کنایه جواب می‌دادیم؛ خودمونم می‌دونستیم وقتش که برسه، هیچ غلطی نمی‌تونیم بکنیم. دوست داشتم شب بمونن پیشمون، ولی نشد که بشه و رفتن.

استراحتگاه زیر پتو
استراحتگاه زیر پتو

بازگشت به پتو

ساعت ۱۲ شب، وقتی وحید رسید خونه، من تقریباً در افقی‌ترین شکل ممکن بودم. غذاش رو دادم و رفتم روی تخت؛ جایی که صبح اصلاً دوست نداشتم ازش دل بکنم.

پتو رو تا سرم کشیدم روم. جام نرم و گرم بود. چشم‌هام رو بستم و از دنیای این روزا جدا شدم.

یک سؤال

تا حالا حس‌ و حال امروز من رو داشتین؟

چیکار کردین تا از کنج خودتون بیاین بیرون؟

روزمره نویسییادداشت روزانهنوشتناسترسنگرانی
۸
۱
شیرین صفردیمان
شیرین صفردیمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید