
گاهی ذهنم یخ میبندد.
آنوقت به همهچیز نگاه میکنم
و حقیقتی ساده را میبینم:
پوچم.
پوچ… اما واقعی.
نه از آن پُرهایی که درونشان خالی است؛
نه از آن نقشهایی که آدمها بر صورت میکشند.
من بینقابم.
همانی که آینه نشان میدهد.
مثل خورشید که خورشید است،
باران که باران است،
هوا که هواست.
نه چیزی بیش از این،
و نه چیزی جز این.
اما این «خودِ بینقاب»
همیشه در میان دنیایی ایستاده بود
که هر کس چند چهره برای خودش ساخته بود.
و گاهی همین بینقابی
مرا زمین میزد؛
آنقدر که خودم را
کنار سنگها و خاکهای زمین میدیدم.
زمان گذشت.
زمین خوردن تکرار شد.
و تکرار شد.
تا روزی زندگی آرام در گوشم گفت:
تو از همین خاکی.
از همان سنگها.
از همان زمین.
و وقتی بالاخره پذیرفتم
زمین خوردن را،
بینقابی
نجاتم داد.
تو اگر نقابی داری
زمین بگذار.
تو خستهای.
ما همه
نقش نامه۱۸۲۲
از جنس خاکیم.