
میخواهم برایت بگویم
دلیلِ «ن»ِ تمامِ فعلهای این دنیا چیست.
همان «ن»ی که آغازِ هر چیز را خراب میکند؛
تو را تنها میگذارد،
غم و خشمت را تیزتر میکند
و شاید…
بهتر است بگویم:
تو را زندانی میکند.
«ن» شبیه میلههای زندانیست
در دلِ شهری شلوغ.
تو از پشتِ آن، همهچیز را میبینی،
میشنوی،
میفهمی،
اما نمیتوانی
حتی برای یک لحظه
چیزی را لمس کنی.
تا به حال در این زندان بودهای؟
شاید حقیقت این باشد که
من نیمهٔ بیشتری از عمرم را
پشت همین میلهها گذراندهام؛
زندانِ «ن».
پر از
«نَ» شدنها،
«نَ» توانستنها،
«نَ» خواستنها،
«نَ» رفتنها،
«نَ» ماندنها،
«نَ» دیدنها،
«نَ» شنیدنها…
و هزار «نَ»ی دیگر
که بیصدا
روی جانِ آدم مینشیند.
این زندانِ ندیدنی
بدترین زندانیست
که میشود دربارهاش شنید؛
چون میلههایش پیدا نیست
و تو خیال میکنی آزاد ایستادهای،
در حالی که سالهاست
در اتاقی تاریک
نفس میکشی.
بگذار پایانش را بگویم:
تنها زندانی
که کلیدش درونِ خودش است،
همین زندانِ «ن» است.
وقتی «نَ» با ترسهایت دست میدهد،
تمامِ زندگیات میشود «نَ ترسیدن».
و درست همان لحظه میفهمی
قفلِ این زندان را
کسی از بیرون نبسته بود—
تو خودت
سالها پیش
کلید را چرخاندهای.
نقش نامه۱۸۲۲