ویرگول
ورودثبت نام
SLH
SLHکدنویس قدبلند 👨‍💻 علاقه‌مند به ذهن آدم‌ها، یادگیری و ارتباط عمیق ✨ از هنر و کامپیوتر تا روانشناسی ✍️☕ t.me/slhsup🖌️
SLH
SLH
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

باران پشت پنجره

باران آرام می‌بارید؛

نه آن‌قدر که خیابان را ببرد،

نه آن‌قدر که فراموش شود.

قطره‌ها منظم نبودند، اما بی‌هدف هم نمی‌آمدند.

شبیه بعضی آدم‌ها که نه طوفان‌اند، نه آفتاب؛

فقط یک وضعیت ممتد.

دختر پشت پنجره ایستاده بود.

انگشتانش روی شیشه‌ی سرد کشیده می‌شد،

خطی باریک میان بخار باز می‌کرد

و دوباره رهایش می‌کرد تا محو شود.

او هیچ‌وقت تصویر را کامل پاک نمی‌کرد.

دنیا وقتی کمی تار باشد،

کمتر مطالبه دارد.

چراغ‌های خیابان روی آسفالت خیس کش می‌آمدند،

طولانی، شکسته، لرزان.

هر رهگذر با قدم‌های تند از قاب رد می‌شد؛

همه انگار با چیزی قرار داشتند.

چترها باز، یقه‌ها بالا، نگاه‌ها رو به جلو.

کسی به بالا نگاه نمی‌کرد.

به پنجره‌ها معمولاً نگاه نمی‌کنند.

او عجله‌ای نداشت.

آدمی که مقصدش دقیق نیست،

قدم‌هایش هم بی‌صدا می‌شود.

از خانه‌ی روبه‌رو صدای خنده‌ای آمد.

خنده‌ای رها، بی‌نگرانی.

لب‌هایش کمی تکان خورد؛

حرکتی کوتاه، تمرین‌شده.

بعضی واکنش‌ها مثل امضا هستند؛

سال‌ها تکرار می‌شوند تا طبیعی به‌نظر برسند.

درونش اما

چیزی شبیه یک اتاق نیمه‌روشن بود.

چراغی که خاموش نشده،

اما هیچ‌وقت هم کاملاً روشن نیست.

در آن اتاق، صداها آهسته‌ترند

و سوال‌ها بلندتر.

گاهی تصور می‌کرد

اگر گرمایی ناگهانی از پشت سر

سایه‌اش را در بر بگیرد،

تنش فرو می‌ریزد

یا دیوارهایش سفت‌تر می‌شوند؟

بدن بعضی آدم‌ها

بین «پناه» و «خطر»

مرز باریکی می‌کشد.

او ضعیف نبود.

تنهایی را مثل یک زبان دوم بلد بود.

سکوت را مثل یک لباس اندازه‌ی خودش پوشیده بود.

حتی بی‌نیازی را آن‌قدر تمرین کرده بود

که گاهی خودش هم باورش می‌شد.

اما زیر این مهارت‌ها،

قانونی نانوشته حک شده بود:

چیزی را اگر زیاد نگه داری،

از دستت می‌لغزد.

زیاد نزدیک شوی،

زمین شیب‌دار می‌شود.

زیاد خودت باشی،

درها بی‌صدا بسته می‌شوند.

باران تندتر شد.

قطره‌ها بی‌وقفه روی شیشه می‌دویدند؛

هر کدام مسیری کوتاه،

بعد سقوط.

هیچ‌کدام به پایین که می‌رسیدند

برنمی‌گشتند توضیح بدهند چه دیدند.

او پیشانی‌اش را آرام به شیشه تکیه داد.

سردی، فکر را مرتب می‌کند.

در انعکاس کم‌رنگ تصویرش،

چهره‌ای می‌دید که

کمتر از آنچه حس می‌کند،

نشان می‌دهد.

پرده را آهسته کشید.

نه برای اینکه شب را بیرون نگه دارد؛

شب راه خودش را بلد است.

فقط برای اینکه قاب خالیِ پنجره

شبیه چشم باز نماند.

اتاق نیمه‌تاریک شد.

باران همچنان می‌بارید.

و پشت پارچه‌ی نازک پرده،

چیزی شبیه یک انتظار

بی‌صدا نفس می‌کشید—

انتظاری که نامی ندارد،

اما وزنش هر شب

کمی بیشتر می‌شود.

بارانتنهاییانتظارسکوتدلنوشته
۹
۰
SLH
SLH
کدنویس قدبلند 👨‍💻 علاقه‌مند به ذهن آدم‌ها، یادگیری و ارتباط عمیق ✨ از هنر و کامپیوتر تا روانشناسی ✍️☕ t.me/slhsup🖌️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید