ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنباید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
تهمتن
تهمتن
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

امروز خودمو میکشم(1)

(داستان کوتاه یا شایدم بلند از : تهمتن )

امروز میخواستم خودکشی کنم , داستان برمیگرده به بیست سال پیش , تو یه قهوه خونه کوچیک نشسته بودیم , میرزا سیبیلاشو چرخ میداد و دونه دونه چایی میورد , روی یه نیمکت همه داشیا جمع بودیم .
- داش ممد تو بمیری باس چکارو پاس کنم ، پولش کن
محمد سیبیلش رو چرخوند و فکر کرد ...
- هر کی ببازه , باس بیست سال دیگه همین روز خودشو بکشه
همه نگاه هم کردیم , محمد شوخی نداشت , شرطو میذاشت , بالاخره پیشکسوتمون بود
- باس قول بده , رو کاغذ , بیست سال دیگه هر جا بود , هر کارمیکرد , هر چی , خویشو میکشه , با یه طناب , این ...
اشاره ای به طناب کهنه گوشه قهوه خانه کرد , یه طناب کلفت ریش شده .
کارتا رو کشیدیم , تک پیک جلوی مصطفی وایساد , به یارش مجید چشمکی زد .
- گیشنیزه
مجید چشمکی زد و شروع شد . کارتو کشید , ده پیک , یه سرباز انداختم , محمد لم داده بود یه زانو بالا از زیر اون سیبیل کلفت نیمه سفیدش چایی هورت میکشید و نگاه میکرد , دستو گرفتیم , چشمکی به حمید کردم و لبخندی زدم , کشیدم , تک پیک , میرزا یه سینی دیگه چایی اورد , قهوه خونه کش مات بود , تو سگ سرما اون روز کسی جز ما نمیومد , میرزا فقط به عشق محمد باز گذاشته بودش , درا بسته و سوز جیغ سرما از لای درا میومد داخل , دستو باز گرفتیم , حمید کشید , تک خشت , مصطفی سه خشت انداخت , من پنج خشت , مجید سه گیشنیز انداخت
- د لامسب , د
محمد خندید و تکون خورد , نگاه خشمناکی به خنده های مجید کردم , سرباز گیشنیزو ول داد , هوا رو به غروب بود , صدای اذان بلند شد , دستو باز باختیم , رفت واسه بی بی گیشنیز , گرفتش , مجید بلند بلند میخندید , دست بعد تک پیکو کشید , باختیمش , رفت واسه شاه گیشنیز , بعدش تک , آخرین دست بود , حمید ناامید نگام کرد , دست آخرم گرفتن .
محمد ته چاییش رو بالا کشید , کتشو روی شونه انداخت و خودشو جلو کشید , زل زد تو تخم چشام.
_ بیست سال دیگه
سرم رو نامطمئن تکون دادم , مجید ضربه ای به رون پام زد و خندید
- بیست سال دیگه
بلند شد , طناب رو کشید , عنکبوتی لغزید , گذاشتش کف دستم , نگاهم مات بود , لبام لرزید
- حمید چی ؟
چاقو ضامن دارش رو کشید , طناب رو با کف دست بالاتر اورد و وسطش را گرفت , ضربه ای زد , دور دست جمعش کرد , درازش کرد طرف حمید .
- اینم واسه حمید , داش میرزا یکی دیگم بریز
هفته بعدی خبر مرگ محمد پیچید , کف قالی قرمز خونه جنازشو پیدا کردن , رگشو زده بود , زنش شاکی واسه اینکه دو ماهه سکشو نداده دم در وایساده صدا زده درو به زور باز کرده کف قالی دیدش .
ده سال گذشت , حمیدم مرد , تو جاده, شب, هوا بارونی , داشته با زنش جر و بحث میکرده سرشو برمیگردونه عقب به بچش بگه گریه نکن برمیگرده میبینه یه نور کامیون جولوشه , خودش میمیره زن و بچه زنده میمونن و
موندم من , اینجا رو تختم نشستم , زل زدم به طنابه که الان پوسیده ترم شده , صبح نه اسفنده , امروز باید کارو تموم کنم .

ادامه دارد ….

پ.ن: مرسی از همتون که برام کامنت گذاشتید از خوندنشون خیلی خیلی لذت بردم فقط حیف که نمیتونم جواب بدم ، بعضی بچه ها لطف کردن حالمو پرسیده بودن باید بگم الان که مینویسم حالم خوبه اگه یه روز ننوشتم اوضاع دیگه خیط میشه ، الان شاد و سر حال دارم مینویسم ❤️❤️

پ.ن ۲: باز خوشحال میشم نظراتتونو اینجا ببینم فقط لطفا قبلش بنویسید واسه این پسته

پ.ن۲: قلب واسه ویرگولیا❤️❤️❤️❤️❤️

پ.ن ۳: (با در خواست زیاد دوستان ) اسم آهنگ :Maria Magdalena از ساندرا


داستان کوتاهادبیاتداستانمرگزندگی
۵۰
۶
تهمتن
تهمتن
باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره , بهخوان : tahamtan@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید