
این داستان مناسب رده سنی بالای ۱۶ سال هست⛔️
-راستی … هر وقت خواستی بیا اونجا …. بهت میخوام یه چیزی بگم
دختر سرخ شد و انگشتش را دور یک ردیف موی آویزان از شانه هایش چرخاند:
-باشه (آرام گفت)
-حتما بیا کارت دارم….
پدر دختر روی صندلی چوبی کوچکی نشسته بود و با پدر پسر درباره بروز مسئله خشکسالی و اینکه اگر قضیه همانطور پیش برود باید احتمالا تا دو سه روز دیگر مردم برای چکه آبی به جان هم بیفتند بحث میکرد و گاهی هم نگاهی به دختر می انداخت:
-الان شما این دختر طفل معصوم ما را ببینید جناب هوشنگی ، این بچه در این مملکت مگر آینده دارد ، به ولله که تمام دغدغه روز و شبم شده فردا روزی در این ویرانه میخواهد چه کند آخر ؟
(سپس ادامه داد)
-بله با پسر حضرت عالی هم آشنایی دارم
(دختر باز سرخ شد)
-مرد جوان قابلیست چند باری با هم صحبت کرده ایم سرش در حساب و کتاب است ، بله دیگر همین پسر خود شما هم میخواهد در این مملکت چه کند آخر ؟
در حیاط خانه ای نشسته بودند که بی درخت بود اما علف های سبز در کناره راه باریکی که به در خانه میرسید رشد کرده بود ، یک استخر لب پوسیده خشک که پر از برگ شده بود نیز آنطرف حیاط قرار داشت و آدمی را از فضای تمیز حیاط جدا میکرد و به عمق کثیفی میبرد چرا که دیوار های استخر سبز لجنی شده بود ، عمارت سفید آخر حیاط نیز ساکت و وسیع بود و تنها صدای پرنده ها و بلبل ها و قدم های آرام گربه ها ، یکنواخت به گوش میرسید .
دختر روی صندلی کوچکی کنار پدر صاف نشسته بود و به طرز محجوبی با گوشی خود زیرزیرکی کار میکرد و گاهی که نامی از پسر جوان میشنید سرخ میشد و چشمانش را به حالتی معذب پایین می انداخت و لبانش را گاز میگرفت و به گفته خود ته دلش میریخت و احساس مور مور شدن به او دست میداد.
-این را نگویند چه بگویند آقا جان … رویشان زیاد شده … میدانید … خیلی زیاد شده ..
پسر باز از کنار دیوار ساختمان خانه که راهی باریک و پر از برگ زرد به محوطه ای کوچک پشت خانه داشت ، با شکستن برگ ها جست ، از پشت دیوار دستی برای دختر تکان داد و با دهانی بی صدا فریاد زد :
-بیا دیگه ، الان میفهمن بیا یه لحظه ….
دخترک نگاهی به پسر انداخت و باز سرخ شد و نفسش تنگ شد ، دستانش را روی دامن سرمه ای خود کشید و بعد از روی لباس به ظاهر مردانه با دکمه های درشت قهوه ای و پارچه ای آبی به سوی حلقه ی موهایش برد .
نگاهی به پدرش انداخت ، بطری الکل را در لیوان نوشابه اش خالی کرد و با خنده ای بلند میگفت :
-عجب آقا ، عجب ، چه اتفاق مسخره ای ، آدم دلش میخواهد از دست این روشنفکرها در سرش بکوبد ، آه که چه نخاله هایی هستند
(سپس باز به نوشیدن ادامه داد و سیگاری آتش کرد )
-بله، بله آقا ، این روز ها مردم ناموس سرشان نمیشود بله ، باید جوانان را در خانه کاشت وگرنه فساد است که از سر و رویشان میچکد
(این را که گفت دخترک ترسید و به حالتی مضطربانه پایش را که جوراب شلواری تیره ای پوشیده بود و کفش زنانه ی براق و تیره ای داشت روی پای مجاورش انداخت و نگاهش به راه باریک پر برگ که صدای خش خش پسرک از آن می آمد خیره شد ).
- الان همین دخترک من با این وضع امنیت مگر بیرون میگذارم برود یکسر ور دل خودمان نشاندمش والا گرگ زیاد شده …. دور از جان پسر حضرت عالی ….
نگاهی به پدرش کرد و سپس با چشمی سریع ایوان خانه که کوچک بود و ساختمان سفید دو طبقه آن را از جلو با میز و صندلی قرمز خود تزیین کرده بود گذر کرد و به همان حال برخواست و نگاهی در چشم پدر کرد:
-کجا میری دختر ؟
-یه لحظه برم الان میام بابا
-باشه ، (خنده )، بله آقا بله آن هم از گور خودشان بلند میشود
(پوکی محکم به سیگار زد)
دختر به سمت محوطه پشتی دوید و اصلا به پشت سرش که دقیقا مقابل صندلی دو پدر قرار داشت نگاهی نمکرد ، صدای خورد شدن برگ های زرد و کنار رفتن آنها به گوش رسید و دخترک دستانش را به علت برخورد باد سرد پاییزی مشت کرده بود و پس از چند قدم به دیوار محوطه پشتی رسید .
پسر که انتظارش را نداشته بود به محض شنیدن صدای خش خش برخواست و دامن دخترک را دید که از پشت دیوار نمایان میشود ، پسر نفس عمیقی کشید و سرخ شد .
دختر نزدیک شد و نگاهی به جلیقه خاکستری پسر و شلوار مشکی کتان و پیراهن تیره اش انداخت ، پسر قد بلندی داشت و لباسی مجلسی پوشیده بود:
-کاری داشتی ؟
-چی …. نه …. آره یعنی
گربه ای از لبه دیوار تکان خورد و قوس آن را طی کرد ، دخترک سرش را پایین انداخت و لبهایش را با دندانش گرفت:
-گفتم … بیای که با هم صحبت کنیم …. اونجا که نمیشه
دختر گونه هایش تکان میخورد و یکسر به راه باریک کناری نگاه میکرد و با هر تکان برگ دلش هوری میریخت .
سرش را آرام سوی پسر تکان داد :
-بابام نمیزاره … حساسه
-میدونم آره بابای منم همینطوره الهه ، …خب بیا بشین
(با دست به سمت کاشی که به باغچه میخورد اشاره کرد)
-نه باید برم به بابام گفتم زود میام
-باشه … برو …. بعد باز میبینمت … بهت پیام میدم جواب بده.
-باشه
دختر جنبشی به خود داد و اراده کرد برود اما نیرویی سر جایش نگهش داشت و همانطور به اطراف خیره شد ، پسر ایستاده بود و دزدکی الهه را تماشا میکرد و یکسر چشمانش میپرید:
-خب … میخوای برو …. ها ؟
دختر جوابی نداد و باز دستش را دور مو هایش حلقه کرد ، همانطور که نوک کفش هایش را روی زمین اینطرف آنطرف میکرد و از شدت ترس سفید شده بود آرام گفت :
-من دوست دارم
-چی ؟ …..
پسر خشکش زد و مردمک چشمانش به اندازه دروازه غاری باز شد ، لبانش خشک شد و رنگش پرید و فکر کرد اشتباه شنیده ، نگاهی به فرق وسط موهای خرمایی دختر انداخت و گفت :
-درست شنیدم ؟….
دختر دوباره با لحنی شمرده تر و سر پایین گفت:
-من دوستت دارم
پسر انگار که قدرت تکلمش را از دست داده باشد بریده بریده «منم منم »را تکرار کرد
ناگهان پدر دختر فریادی مستانه کشید و گفت :
-دختر… کجا رفتی ….بیا میخوایم بریم
پسر و دختر با شنیدن حرف نگاهی در مردمک چشمان هم انداختند و با تعجب و ترسی شفاف و با سکوت نگاه هم کردند ، پسر آرام و بهت زده گفت:
-میخوای … برو
دختر پاهای جفتش را بالا آورد و با عجله بوسه ای به گونه چپ پسر زد و بی انکه نگاهش کند در راه باریک دوید و خش خش برگ ها را از خود بجا گذاشت.
پسر همانطور بهت زده و بی آنکه بداند باید چه کند عقب عقب رفت و روی کاشی روبه روی باغچه نشست و با پاهایی باز و دستان جاگرفته روی آن به دیوار سفید مقابل که انحنای خاک گرفته ای داشت خیره شد