
سلام , از اولش بگم قراره پست طولانی بشه
آقا من رفتم تو گروه بله که خیلی از رفقای ویرگولی اونجا بودن یه دو سه روزی اتراق کردم و دیدیم هوای دلپذیریه , یاد و خاطرش تو ذهنم موند و میمونه برای همیشه .
خب تهمتن قصه ما که رفت بله شاد و خرم اومده براتون داستان عامه پسند بنویسه , حالا واسه چی ؟
منو دوستان بله ای که ویرگولی هم هستیم در حرکتی خیلی یهویی شروع کردیم به گفتن یه خط داستانی , بعد یکی از بچه های با عشق اینو ادامه میداد همینطور میرفت جلو تا بشه داستان , حالا داستان اولشم راجب یه چای سیاه تو دست من بود که بگذریم ادامش نمیدم ...
بچه های شیفت دوم شب : خودم , مهسا , فاطیما , مینا , قلم , آیدا , احمد , سرفه , اوا
بچه های شیفت سوم شب : خودم , سرفه , احمد , آیدا , مینا , فاطیما , هاپوکار
با تشکر از حضور افتخاری : کارما و گوگول
داستان شیفت دوم شب :

با صدای رعد چشمانش باز شد ، خیس خیس بود ناخودآگاه دستانش را به حالت کودکی درآورده بود ، نگاهی به کوچه کرد ، پدری چتر به دست کودکش را زیر باران میکشید ، دوباره پلک به هم گذاشت ، پدرش بود ، مادر ضجه میزد و پدر کمربند را در هوا تاب میداد خانه میلرزید
نه تنها خانه که این تمام وجودش بود که با صدای شکسته شدن باد
زیر فریاد های پدرش می شکست
پدری که فقط پدرش بود و ذره ای عطوفت در چشمان زنگار گرفته اش دیده نمیشد
پدری که بابا نبود
با خود می اندیشید ... فقط یک ضربه
فقط در یک لحظه ...
فقط یک تصمیم ...
کافیست تا فرجامی باشد بر این جهنم اجباری .
به چشمان پر درد مادرش و دستان لرزان برادرش نگاهی انداخت ...
با خود گفت دیگر نمیتوانم زجر کشیدن انهارا ببینم
دیگر نمیتوانم این جهنم را تحمل کنم باید کاری بکنم
ارام بلند شد و قدم هایی مطمئن به سمت پدرش برداشت
خوب میدانست که پشیمان نمیشود زیرا هرچه که شود باز هم او کاری انجام داده پس مطمئن تر از قبل قدم برداشت و در میانه راهش اجری که کنار شومینه افتاده بود را ورداشت و نزدیک شد گونه ای که میتوانست نفس های نفرت انگیزش را بشنود
حال با تمام زوری که در وجود کوچکش بود به سر پدرش ضربه زد
انقدر محکم که گویی ان ضربه پر بود از همچیزی که نمیتوانست هیچ گاه به زبان بیاورد
در آن سکوت سنگین، صدای نفسهای بریده مادرش و لرزش دستان برادرش تنها چیزی بود که باقی ماند گویی تمام دنیا در آن لحظه متوقف شده بود. او با عملش جهنمی را پایان داد اما در عوض دنیایی از اندوه و سکوت را برای خود و عزیزانش به ارمغان آورد
خون تمام خانه را فرا گرفته بود
نگاهی به دستانش انداخت نفسش در سینه حبس شده بود
مادر که روی زمین افتاده بود از زمین شتافت.
به دست های پسر بزرگتر نگاه کرد .. صورتش را بین دستان نحیف خود قاب گرفت و با لحنی پر از قاطعیت لب زد : برو .. همین الان برو .. امروز اصلا خونه نیومدی باشه؟
مادر ، تصمیمش را گرفته بود..
دوباره صدای رعد؛ به ساعت دیواری چوبی گوشه اتاق نگاهی کرد. یک نفس بلند..
با خودش کلنجار میرفت. صدای پدر در گوشش میپیچید. وقتی چهار سالش بود. درست یکی دو سال قبل از آن ماجرا ها.. همان ماجرا..آخ! پلک زد.
غرور مردانهاش را شکست
و به اشکهایش اجازه بروز داد؛
تمام نیروی جسم کمجانش را در دستانش خلاصه کرد
و دستهای پدر را محکم گرفت
و خود را برای آخرین بار در آغوش پدر جای داد.
قبل شروع شیفت سوم چند کلمه حرف...

حس جالبی به گروه بچه ها داشتم دوست داشتم یه اتفاق مشابه نیمه شب در پاریس وودی آلن میوفتاد یه شب یه ماشین میومد سوارم میکرد و میبردم به یه کافه کلاسیک بزرگ و تمام بچه ها رو اونجا میدیدم فکر میکنم شب بینظیری میشید , منتظر ماشینه هستم شدید ...
مثلا میتونستم اونجا یه میکروفن بگیرم دستمو بچه ها رو معرفی کنم :
- لیدیز اند جنتلمن
- کارما , با حیوون خونگیش گوگول وارد میشود ....
بعد یهو فاطیما بلندگو رو از دستم میقاپید :
- میدونید تهمتن چند سالشه ؟
- (همهمه ... ) نه
بعد اونم میگفت که اینجا دیگه نمیگمش
حالا بگذریم ...
داستان شیفت سوم :

بانگی در سرش صدا کرد ، سرش گیج رفت و آرام بر صندلی نشست ، سیگاری باز کرد و گوشه لب گذاشت و بیرون را نگریست ، هوا خفه و ابری بود ، دود ماشین ها طرق طروق ظرف همسایه ها و پیرزن علیلی که مقابل خانه چشم به راه بود ، چشم به راه چه ؟ برخواست از تلمبار اثاث خانه گذشت و خود را به زحمت به آشپزخانه رساند ، لیوانی چای ، چای مانده و سوخته ، لبی تر کرد و همانجا میان آشپزخانه ایستاد ، پدرش بود میان حیاط ایستاده بود ، خمار و شل شل پسر را با تنفر نگاه میکرد ، تشری به او زد.
کات... دستش را هی مالید در لای و لوی جیبش. به جز از نرمی آستر لطیف این شلوار شش جیب بنجل، متوجه چیزی نشد. علاوه بر حس لامسه، بینایی را هم بسیج کرد و علنا شلوارش را در کمال احتیاط اندکی کشید پایین تا خودش با چشم خودش، باز یک بار دیگر به خودش ثابت کند که نه خیر؛ خبری از پول نیست و نخواهد بود..
بنابراین همانطور که زور میزد مردمک ها را تا سرحد مرگ به گوشه ی چشم کوچکش برساند و حتی شده برای یک دقیقه زیرچشمی به آن روزنامه نگاه کند، با خودش تکرار کرد، «بهتره برم».
سرش را هم دو سه بار، به نشانه احترام و شاید عذرخواهی، در پیشگاه مرد گولاخ پشت دکه تکان داد و با لبخندی لرزان، انگار که ترسیده باشد، از جلوی تابلوی"بدون خریدن روزنامه،مطالعه ممنوع" رد شد..
قدم هایش بلند تر و بلند تر میشد
انگار داشت از کسی فرار میکرد که درونش را و گذشته است را عامدانه مورد هدف قرار داده بود
نفس هایی که سرعتشان داشت از دستش در میرفت
سینه ای که دگر گنجایش تپش قلبش را نداشت
خیابانی که انتهایش سیاهی بود
پشت سرش را نگاه کرد
آشنا نبود
نه تنها فضا برایش غریب بود
خودش هم خودش را نمی شناخت
دستانش را روی گلویش گذاشت
عرق سردی که جاری شده بود و داشت دنیایش را سیاه تر میکرد را حس کرد
و همان لحظه بود که دید
سیاهیِ انتهای خیابان، صرفاً تاریکیِ غروب نبود؛
انباشتِ چیزهایی بود که سالها در گوشههای جانش تهنشین شده بودند: صداها، نگاهها، تحقیرهای کوچک، انتظارهای بیسرانجام، و خاطرههایی که هیچگاه به تمامی نزیسته بودشان.
خیابان ناگهان از معبر بودن افتاد و به ویترینی بدل شد که ویرانیِ خاموشِ او را، جزء به جزء، به تماشای خودش گذاشته بود.
چه شد؟ ویرانی به او زل زده بود...
آنجا فهمید آدمی همیشه در لحظهی فاجعه نابود نمیشود؛
گاه در خردهریزِ روزها، در اشیای بیمقدار، در تابلوها، در دکهها، در چایِ مانده، در سرفهی یک پیرزن، اندکاندک به چیزی بدل میشود که دیگر بازشناختنش ممکن نیست.
و خاطره، نه چون رحمت، که چون برقِ سردی بر این ویرانه افتاد؛
روشن نکرد، فقط برای یک دم نشان داد که آنچه از دست رفته، از خیلی پیشتر، در همین حوالی میزیسته است...
اما دیگر فرصتی برا تغییر نبود .. مگر!
نگاهش را به پشت سرش معطوف کرد
خیابان اصلی ، فروشگاه های مجلل و ان اشرف زاده های لعنتی
فقط ..چه میشد اگر؟
دستش را در جیبش فرو برد ، چاقو شکاری ضامن دار کوچکی که همیشه با خود به همراه داشت
خونش از این روزگار به جوش امده بود
این دنیا که برای او کاری نمیکرد شاید وقتش بود خودش کاری کند نه؟
یعنی .. ترساندن و خالی کردن جیب یک اشراف زاده چقدر میتوانست بد باشد؟
شاید فقط نیاز بود خودش یکم حقش را از این دنیای پست بگیرد ..
مردد بود اما همچنان ان چاقوی شکاری را محکم گرفته بود
یک نفس عمیق کشید و تمام افکار مزاحمش را خاموش کرد
با چهره ای خونسرد اما پر از خشم به اشراف زاده ها خیره شد
قهقهه ای زد و بدون اندکی فکر دیگر نزدیک یکی از ان اشراف زاده ها شد
ببخشید میتونید کمکم کنید؟
اشراف زاده نگاهی به او انداخت و بعد از اندکی مکث گفت
چی؟
با وجود اینکه از گستاخیش خشمگین بودم اما همچنان ظاهر خودم را حفظ کردم و گفتم.
لطفا بیاید و کمکم کنید ماشین من بنزین تمام کرده ازتون خواهش میکنم.
ان اشراف زاده نگاهی به چهره مظلوم من انداخت و با ترحم پیشنهادم را قبول کرد
او را به سمت کوچه ای که پرنده در ان پر نمیزد راهنمایی کردم و همچنان ظاهر خود را حفظ میکردم در صورتی که باطن چیز دیگری بود
همچنان او را راهنمایی کردم تا پشت یک ماشینی که خودم هم نمیدانم از کجا امده بود
و بدون هیچ درنگی ضامن چاقو را باز کردم
ناگهان ان اشراف زاده چرخید و روبه روی من قرار گرفت
چشم در چشم ولی تکبری که داشت ان زمان از چشمانش بیرون رفته بود ناگهان احساس ضعف در پاهایم اشکار شد مگر میشود یک انسان انقدر حقیر باشد نصبت به هم نوع خودش بی تفاوت باشد چاقو را پایین اوردم حس عجیبی بود واقعا سبک شده بودم
بدون هیچ حرفی اشراف زاده را که برایم مثل فردی عادی بود در آغوش کشیدم ولی ناگهان احساس سوزشی در پهلوی چپم ایجاد شد،
بر زمین افتادم همان طور که چشمانم سیاهی میرفت برق شُکری در دست ان حرام زاده بود
را دیدم..
دستانش را بر پهلو گذاشت و نگاهی به او انداخت هراسان بود نمیدانست کجا فرار کند
در خود پیچید و گنگ گفت آخ آخ ...آخ بعد نگاه کرد ، کاپشن چرمش در هوا بود و میدوید ، میدوید تا برود
دستش را به لبه سپر ماشین گذاشت نشست و با تمام توانی که مانده بود فریاد زد
فریاد زد نمیدانم برای کمک بود یا از سر تحقیر های تمام عمر در آن حال نمیدانم برای نمردن کمک خواست یا برای زودتر مردن
چند پیشخدمت هراسان کنارش رسیدند صدایشان گنگ بود و نمیشنید فقط چشمانش را بست ....
خب خب ...

شاید بگید چرا داستان شیفت سوم پایانش بازه , الان خدمتتون عرض میکنم :
ما داستانو نوشتیمو نوبت دوباره رسید به سرفه , سرفه چندین دقیقه متوالی طولش داد که بچه ها براشون سوال شد که چرا , منتظر موندیم و کمی هم این وسط شوخی کردیم با همکاری آیدا و احمد آقا که مربوط به طول کشیدن داستان میشید جایی که شیف سوم اسم دوران جنگ های معاصر رو به خودش گرفت (به علت طولانی شدن ) , بعد همینطور حرف زدیم دیدیم سرفه مایوس اومد یه نقطه گذاشت , گفتیم وای چی شده ؟ بلع ... دوست عزیزمون بله داستانو ارسال نکرده و کلا پاک شده , بعدا با خواهش از سرفه خلاصه وار فهمیدیم ادامه داستان عالی بوده و واقعا حیف شده , برای همین شیفت سوم با افسوس و فغان تمام شد ....
پ.ن: با تشکر از همه دوستان عزیزم ....
تمام .......