ویرگول
ورودثبت نام
تهمتن
تهمتنباید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره
تهمتن
تهمتن
خواندن ۴ دقیقه·۲۴ روز پیش

قوطی سحر آمیز

( داستان کوتاه از : تهمتن )

رفتم دم در ، توی چشمی نگاه کردم :

_ کیه ؟ چی میخوای ...

_از طرف هاشم اومدم

سیگارمو برداشتم و شیکممو از زیر پیرهن خاروندم :

_ هاشم خر کیه ؟

_ هاشم ، هاشم خیری نمیشناسی ؟

_ برو پی کارت مردیکه هاشم کیه ....

مرده رفت پی کارش ...

رفتم طرف کاناپه قوطی آبجو رو برداشتم و بازش کردم ، کنترلو برداشتمو زدم تلویزیون .

یه مجری از خود راضی داشت داخلش حرف میزد راجب چاقی و اضافه وزن منم یه چیپس باز کردم و گوش میدادم ، دوباره یکی زنگ زد

خودمو خم کردم به پشت ، پاهام رفت بالا :

_ ای مرده شورتو ببرن ... کیه ؟

صدایی نیومد بلند شدم رفتم طرف در ، از چشمی نگاه کردم و پوف یه تیر شاتگان وسط رودمو خالی کرد ، پرت شدم و خوردم به دیوار روبه رویی ، خون پاشید رو دیوار .

یه تیر دیگه زدم تو قفل در ، مرتیکه ادب شد ، درو باز کردم و رفتم داخل مثل یه موش افتاده بود و چربیای شکمش کف زمین بود ، شاتگانو گذاشتم زیر بارونیم و رفتم طرف کاناپه، تلویزینو خاموش کردم ، یه آبجو اونجا بود برداشتمشو رفتم بیرون .

در ماشینو باز کردمو آبجو رو گذاشتم روی داشبورد و تو گوشی جوابشو دادم :

_ آره دایی هواتو دارم ، کار جمع شد فقط بگو بیان نعششو جمع کنن ببرن ...

گوشیو قطع کردمو زنگ زدم محبوبه :

_ الان میان یه ربع وایسا اومدم

رفتم تو پارک ، یه عطر تو داشبورد ماشین به خودم زدم تو پارک روی نیمکت زرد با اون ژاکت قرمز و پیرزن طورش نشسته بود و انتظار میکشید رفتم جلو ...

بالاخره یه تیکه خوب پیدا کردم ، تیکه خوبو باس چسبید ، سیخو انداختم بیخ لاستیک درش و فیشار دادم ، فیشار دادم و تقی باز شد رفتم داخل ، سیمارو کندم و تق تق ماشین راه افتاد ، بیچاره داره میدوعه

باس ببرمش گاراژ.

رسیدم در گاراژ .

_دادا اوردمش ، آره حالا مایه تیله رو رد کن بیاد ، بدو ...

رفت داخل یکم سرک کشید

_شاتگانه چی میگه ؟

_ ها؟

_ شاتگان

خم شد و اوردش

_ این ....

تهش کشش رفتم که واس خودمه .

_ بیا آبجوتو بگیر...

_ بریزش تو شیکم خودت دادا

سوار ماشین شدم ، باید میبردمش پارکینگ ، یه قلوپ آبجو زدمو رفتم ، زیر یکی از خرابه های پر ماشین که حالت سایه بون گرفته بود ماشینو پارک کردم ، پیاده شدم از روی نعش لاستیکا و خاک مرده رد شدمو آبجو رو گذاشتم روی یه کاناپه قدیمی که روبه روی سایه بونه گذاشته بودنش واسه یه مشت پیری که بیان و بشینن .

_ اینو ...

قوطی رو برداشتم ، پر بود تعجب کردم ، سر کشیدمو و انداختمش وسط لاستیکا

_ هی پسر زنش گفتی چیکار کرد ؟

_با شوهره دعواش میشه ، مرده میره بیرون هوا بخوره ، اعصابش خراب بوده یه سیگار میکشه و یکم راه میره برمیگرده میبینه زنش جاش یکی دیگه رو کاشته ...

_ پسر داغونه ، کیسه رو چکار کنم ؟

_ بذارمش تو بخش بار ، پشت کامیونه .

کیسه مشکی رو برداشتم و پرت کردم پشت کامیون .

_ عه آره جون عمت ، باس بمیرم بزارم مرده ازم جلو بزنه

_ حالا سر چند تا بستی ؟

_ سر اون خروس مشکیه ، خیلی جیگره ، قرمزه رو میکنه یه لقمه

_ نه بابا ... زر میزنی ، خروس قرمزه ...

قوطی آبجو منتظر بود ، میانه بوی موز گندیده و تفاله چای و کاغذ های خیس و مچاله

داشتند او را میکشتند ، به راستی چیست این موجودیت هستی که بدین سان آدمی را به کام مرگ میکشاند ، ابتدا جوان و رعنایی ، یکی نغز بازی برون آورد و تو را در مچالگی و فرتوتی به عمق چاله ای ژرف فرو میفکند حال فریاد های روح خسته قوطی درمانده که تمام عمر میان یخچال ها و یخ های سوپرمارکت جوانی را گذرانده و پس از آن دوران پیری را در اوراق ماشین، به کجا میرسد ؟ چه کسی خواهد دانست چه از سر گذرانده و چه ها دیده ؟ چه کسی خواهد فهمید اینجا قوطی ای بود در انتظار ذره ای عشق اما حال زباله دانی نصیبش شد ، آه ای آدمیایان ، ای فرشتگان, اینجا قوطی ای خفته ، چه کسی درد او را خواهد فهمید ؟ چه کسی خراش های حیات را بر جسم نحیف فلزی او درک خواهد کرد ؟ چه کسی تاوان اشک های خیس او را خواهد داد ؟

_ قربون سیبیلت دادا ، من باس برم دیرمه

_ برو

کامیون حرکت کرد .

پ.ن : آهنگ Fundamentum از گروه Lesiëm .

پ.ن۲:ناشناس برای نظرات صریحتون (بچه ها تو فحش دادن خیلی دارن خلاقانه برخورد میکنن ادامه بدید چار تا چیز جدید یاد گرفتم از ناشناس 😂😅😅)

داستان کوتاهداستانادبیاتزندگیبی خوابی
۴۴
۴۱
تهمتن
تهمتن
باید یسری چیزا رو بپذیرم راهی نداره
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید