پیشنهاد: ابتدا گفتگو را بخوانید، سپس به تحلیل ذکر شده در انتهای متن رجوع کنید.
خود اول: من نمیخوام شبیه دیگران باشم! نمیخوام هیچ وقت مصداق «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» باشم.
خود دوم: خب نباش. کی جلوتو گرفته مگه؟
خود اول: تو، جنابعالی جلومو گرفتی، میگی باید بری تایید بگیری از این و اون. خب چطور میشه تایید گرفت وقتی نمیخوای شبیهشون فکر کنی، لباس بپوشی یا حتی دلت نمیخواد به خیلیاشون تو یه مکان باشی؟!
خود دوم: خب تو به عنوان یک انسان نیاز داری تایید بگیری به من چه! برو از همونکه تو رو اینطوری آفریده شکایت کن!
خود اول: من نخوام تایید دیگران رو بگیرم باید چه گِلی به سر بگیرم؟
خود دوم: میتونی بری تو غار زندگی کنی!
خود اول: دو دقیقه دلقک نباش! یعنی هرکه نخواد همرنگ جماعت بشه، باید خودش رو منزوی کنه از جامعه؟
خود دوم: نیازی نیست خودش رو منزوی کنه. جامعه خود به خود این آدما رو منزوی میکنه، طرد میشی. میگه که خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو!
خود اول: ولی من نمیخوام طرد بشم.
خود دوم: پس حداقل در ظاهر وانمود کن که مثل اونا فکر میکنی. لازم نیست واقعا مثل اونا فکر کنی، ولی همینجوری سر تکون بده بگو آرهههه، دیدی؟!!! اونا نمیفهمن که تو الکی داری وانمود میکنی، خیالت راحت
خود اول: خب من نمیخوام دروغ بگم یا وانمود کنم به کسی که نیستم! از طرفی نمیخوام مثلشون باشم!
خود دوم: نمیشه که هم خدا رو بخوای هم خرما رو! بابا این جامعه مریضه. تو داری تو این جامعه مریض به عنوان یه آدم سالم زندگی میکنی، آدما براشون مهم نیست که تو سالمی یا اینکه خودشون مریضن! مهم اینه که نظر اکثریت مریضه! پس خودشون هم مریض میشن و تازه اسمش رو هم میذارن سلامت! این دو راهی که تو گیر کردی توش رو خیلیها تجربه کردن!
خود اول: و اونوقت کدوم راه رو انتخاب کردن؟
خود دوم: یه عده کثیری که کلا مریض فکریان، هیچ تلاشی هم واسه خوب شدنشون نمیکنن. یه عده خیلی کمی هم که سالم بودن وقتی میان تو جامعه خودشون رو به مریضی میزنن! یعنی تعداد کسایی که تو به عنوان مریضِ فکری در جامعه میبینی که یا واقعا مریض هستند یا اینکه خودشون رو به مریضی زدن روز به روز بیشتر میشه!
خود اول: ولی قطعا هستند کسایی که یه راه سوم واسه خودشون ساختند.
خود دوم: آره هستند، ولی اینا رو معمولا تو جامعه نمیبینی، اینا حاشیه نشیناند.
خود اول: جالبه. اینایی که تو حاشیهی شهر زندگی میکنن معمولا افراد فقیر جامعه هستند، ولی اینا که توی حاشیهی جامعه زندگی میکنن معمولا افراد غنیِ شهر هستند.
خود دوم: نه انگار یه چیزایی بلدی! آره اینا یه گوشهای دور از همه، جمعهای خصوصی خودشون رو دارن که دیگه خیلی خصوصیه، عضویت تو این گروهها فقط وقتی میسره که ببینن تو هم مثل خودشون فکر میکنی، اصطلاحا خودی هستی، نخودی رو راه نمیدن!
خود اول: یعنی حتی اینا هم فقط وقتی تو رو میپذیرن که همرنگشون بشی؟
خود دوم: خیلیهاشون اینطوری هستند! ولی خب بعضیا هم نه! اینقدر آگاه هستند که بدونن هرکسی دیدگاه خودش رو داره و اینقدر پخته هستند که عقیدهشون رو بر کسی تحمیل نکنن.
خود اول: خب مهم اینه که یه فضا اونقدر امن باشه که فرد حس کنه اینجا میتونه خودش باشه.
خود دوم: راستش... نباید فکر کنی که مدینهی فاضلهای هست! هیچ جمعی اونقدر امن نیست که تو بتونی خودت باشی! ولی خب خوشبختانه آدمی خصلتی داره به نام «شهامت». که اگه درست و آگاهانه خرجش کنه، اونوقت خیلی هم نیازی به امنیت محیط نداره.
خود اول: یعنی میگی من شهامت ندارم؟
خود دوم: نه الزما، شاید صرفا دلت گرفته از این مردم، اشکالی نداره. ولی خب اون راه سومی که دنبالش بودی از «شهامت» میگذره. یعنی بتونی از ترس تایید نشدن، طرد شدن و مسخره شدن و ... بگذری. و شهامت کنی که خودت باشی، حتی وسط جامعهای که به قول قدیمیها گرگ صفته!
خود اول: چقدر قشنگ، و البته ترسناک! خب من شهامت به خرج دادم، رفتم تو جامعه خودم بودم و در نهایت هم طرد شدم!
خود دوم: آها، خب اینجا مسئله اینه که تو داری هم خودت رو گول میزنی هم سعی میکنی منو گول بزنی! ولی زهی خیال باطل من گول نمیخورم!
خود اول: یعنی چی؟ چی میگی :/
خود دوم: تا حالا شده یه آرزویی رو در خودت سرکوب کنی و بعد ببینی که یکی دقیقا به آرزویی که تو داشتی رسیده و حالا کنارت وایساده. چه حسی درت ایجاد میشه؟
خود اول: خب اول از همه که درونم پر از ذوق و شعف میشه! یه جورایی انگار خود نزیستهام رو کنارم دارم! البته یکم هم حسودیم میشه بهش، یا نمیدونم شاید بگم غبطه میخورم درست تر باشه. و بعد میرم باهاش حرف میزنم، دلم میخواد بدونم مسیری که طی کرده چه شکلی بوده و چه رنجهایی تحمل کرده تا به اینجا رسیده و ...
خود دوم: خب احسنت. این حس مردمیه که میبینن یه نفر کنارشون هست که واقعااا خودشه، نه اینکه تظاهر کنه به خود بودن! همه آرزو دارن یا زمانی داشتن که خودشون باشن. ولی احتمالا سرکوب شدن و بیخیال. و حالا دارن میبینن که عههه! یه نفر هست که داره آرزوی اونا رو زندگی میکنه... اولش شاید یکم خشمگین بشن، البته حقیقتا از خودشون، یا کمی حسرت بخورن یا حسودی کنن! ولی تهش دوستت دارن، چون تو به اونا خودشون رو یادآوری میکنی...
خود اول: ولی تو گفتی که آدم دو راه بیشتر نداره که! گفتی یا باید وانمود کنی که مثل خودشون هستی، یا اینکه طرد میشی... ولی الان داری میگی راه سومی هست.
خود دوم: باید از اون دوراهی میگذشتی تا به این راه سوم برسیم :)
خود اول: پس میگی الان برم خودم باشم؟ مشکلی نداره یعنی؟
خود دوم: برو خودت باش... مشکل که پیش میاد، ولی به خودت بودن ادامه بده، آدما در نهایت خودت رو دوست خواند داشت. فقط اینکه آدمی وقتی میره تو جمع غیر خودیها مدام دلش میکشه که از خودش بگذره و همرنگ بشه... جلوی این حست رو بگیر :) نترس از اینکه کم باشی یا ناقص باشی... آدما هم کم اند، فقط چون نمیتونن این کم بودنشون رو بپذیرن، با چیزای مختلف خودشون رو زیاد نشون میدن، ولی خودشون هم از درون خستهاند از این بازیِ تظاهر... مبادا تو این بازی بیفتیا..
خود اول: نه خیالت راحت، من اصن این متن رو اینجا نوشتم با اینکه میدونم کلی نقص داره و ایدهآل نیست. متنای بعضیها رو میخونم اینقدر قشنگ و بی نقصه که گاهی از خودم میپرسم آیا این متنم کافیه؟ بعد میگم اصن چه اهمیتی داره! مهم اینه که من خود واقعیم باشم. حتی همین خود واقعی که ممکنه گاهی کافی هم نباشه! همینه که هست...
تحلیل شخصی:
طرد شدن، اساسا مقولهای ذهنیست که میتواند با چاشنیِ تایید بیرونی هم رخ دهد. ما معمولا ابتدا در ذهن خود، تنها، منزوی و یا طرد میشویم و سپس به گونهای رفتار میکنیم که به این اعتقاد خود جامهی حقیقت بپوشانیم. چه بسا افرادی که از جمعی طرد شدند، اما حتی لحظهای هم احساس طرد شدن به خود راه ندادند. هیچکس صرفا به این خاطر که دیگری حضور نداشته احساس تنهایی نمیکند بلکه این احساس زمانی به سراغ ما میآید که در ذهن خود گمان کنیم که به دیگری نیاز داریم.
حاصل این نیاز خود ساخته، احساس اضطراب وجودی است که چنان ما را فرا میگیرد که لحظهای به صحت افکار خود -اینکه حقیقتا تنها هستیم یا نه- نمیاندیشیم. اروین یالوم در کتاب خود به نام رواندرمانی اگزیستانسیال، اضطراب تنهایی را یکی از چهار اضطراب اساسی نوع بشر نامگذاری میکند و آن را به سه قسم طبقهبندی میکند: تنهاییِ برون فردی، که به معنای فاصله با دیگری است، تنهایی درون فردی که به فاصلهی میان ما با خودمان اشاره میکند و همچنین تنهایی وجودی، که عمیقترین حالت تنهایی است که گریزی از آن نیست و حالت طبیعیِ هستی ما انسانهاست.
آنچه ما غالبا از آن شکایت میکنیم، تنهایی برون فردیست، اما آنچه حقیقتا به آن دچار هستیم، تنهایی درون فردیست. اگر کسی به اندازهی کافی با خودش نزدیک باشد، احساس تنهاییِ درون فردی را نخواهد داشت. تنهایی برون فردی نیز در چنین افرادی مجال بروز اندکی دارد و آنچنان آزاردهنده نیست.
به گمانم هنر صرفا در پذیرش تنهایی نیست. هنر در دیدن خودمان در پس تنهایی، یا به اصطلاح فراروی از تنهایی است. تنهایی به گمان من چیزی جز فضایی برای دیدن خالصانه نیست. انسان را تنها میشود فراتر از تنهاییاش شناخت، یا در ارتباط با دیگران، یا در ارتباط با خود.
در همین باب سکانسی از فیلم زیبای شبهای روشن هست که چنین میگوید:
«رویا: میدونی گاهی آدم دلش میخواد با یه نفر دو کلمه حرف بزنه.
پروفسور: اونوقت اگه اون نخواد دو کلمه حرف اینو بشنوه چی میشه؟
رویا: خب میره سراغ یه نفر دیگه.
پروفسور: اگه نشد؟
رویا: اونقدر میگرده تا پیدا کنه.
پروفسور: راههای دیگه هم هست.
رویا: مثلن؟
پروفسور: مثلن از خودش میپرسه. من چرا باید یه نفرو احتیاج داشته باشم که باهاش دو کلمه حرف بزنم؟ اصلن خودم با خودم میتونم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرفای خودمو راحتتر بفهمم. اگه کسی به اینجا برسه، دیگه نه میگرده. نه انتظار میکشه. غیر از اینه؟»
شاید چیزی که بیش از همه انسانِ تنها را آزار میدهد انتظار باشد. انتظار برای برون رفتِ از این تنهاییِ طاقت فرسا. اگر از من دلیلش را بپرسید خواهم گفت که آدمی از خود فرار میکند و خاصیت تنهایی همین مواجههی ترسناک من با خویشتن است. انتظار، واکنشی طبیعی به میل به فرار است. مثل انتظار یک زندانی برای رهایی از انفرادی. ما محبوس در زندان خودساختهمان هستیم. محکوم به حبس ابدی که از انفرادی میگریزد. تنهایی سلول انفرادیِ ماست، اما میلهها افکار و ذهنیات ماست. آنچه نمیگذارد رها باشیم تنهایی نیست، بلکه افکاریست که در تنهایی به سراغمان میآید...
تنهایی اساسا تاب آوردنی نیست، پذیرفتنی و زیستنی است. به گمانم انسانی که تنها به دنیا آمده و تنها از دنیا میرود آنچنان نباید دل به روابط انسانی ببندد، که همهی این روابط در بهترین حالت یک لذت موقتاند و در بدترین حالت یک عذاب دائمی.
من نمیگویم که رابطهای نباشد، تنها نمیخواهم که دل بستنی باشد. به قول شاعر: «دل نبند که تهش تلخیه، میشی مثل من، نفس تخلیه...» البته دیدگاه من مبتنی بر ترس از دست دادن یا در نهایت تنهایی نیست. بلکه قائل به این حقیقت است که بنای هر رابطهای بر ستون فنا استوار است. این عقیده هم حامل آرامش است و هم نوعی سهلگیریِ عاطفی که اجازه میدهد امکان رهایی و گذشتن را داشته باشیم از زندان درونمان، به قول مولانا:
«این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان»
روابط انسانی میتوانند آینهای باشند برای تنها رابطهی اصیل و واقعی که همانا ارتباط من با خویشتن است. در غیر این صورت تنها مسکنی موقت برای سردردی دائمی هستند که دیر یا زود صاحبش را از پای درخواهد آورد.
و در نهایت باز میگردم به نقل قولی از کارل یونگ: «تنهایی از آنِ کسی نیست که دور از جمع است، تنهایی از آنِ کسی است که نمیتواند خودش را به جمع بگوید.»
مهرتان جاوید.
