
من نمیخواهم برای فقدان تو از واژه رایج مرگ استفاده کنم؛ اما میدانم که آن اوایل در نبودت، همیشه فکر میکردم که چه حرفهای زیادی برای گفتن به تو دارم و کجا میشود دوباره تو را پیدا کرد؟ بعد کمکم امیدم به ملاقات تو کمتر شد و ناامید شدم از اینکه من هم بمیرم و بعد جایی باشد که بتوانم بیمرز و بیحدود، بغلت کنم. شاید به این دلیل که میدانستم تو اعتقادی به دنیای بعد از مرگ نداری و اعتقادات تو ذره ذره در اعتقادات من حل شد و امیدم را از دست دادم. من فکر میکنم تنها در همین کلمات است که میتوانیم همدیگر را ببینیم و لمس کنیم. تنها در یادآوری خاطرههایی که در ذهن من مانده و ناچارم یکطرفه و بدون پاسخ گرفتن از تو، به روشن نگه داشتنشان ادامه بدهم. مدتی قبل به پیامی قدیمی از تو برخوردم. برایت نوشته بودم که «بگذار کنترلت کنم» و شاید باورت نشود که این جمله را به آدم دیگری نگفتهام جز تو. حالا فکر میکنم تا وقتی زندهام تو هم در یاد من باقی خواهی ماند و بعد از مردن من، هر دو برای همیشه خاموش میشویم. گمان میکنم این حس، در عین ترسناک بودنش، من را شبیه تو میکند، شبیه تو که بیاعتقاد و امید همیشه به من دلگرمی دادهای و تنها کسی بودی که وقتی میگفت «یه روز خوب میاد» حرفش را باور میکردم. امروز در خاطرههایت تمام چراغها را روشن کردهام؛ تولدت مبارک.