
امروز دیگر طاقتم تموم شد. اون لحظهای که خواست دوباره شروع کنه به چرت و پرت نوشتن، به توضیح دادن، به باز کردن همون چرخه همیشگی که با همه پارتنراش داشته، با تمام وجودم سرش داد زدم و گفتم ببین عزیزم؛ من تراپیست تو نیستم. من کسی نیستم که باید گرههای روانی تو را بشناسد و راه مواجهه با آنها را بلد باشد. من کسی نیستم که فشار حاصل از انکار و سرکوب تجربههای ناخوشایندت را به دوش بکشد، تنها به این دلیل که توان پذیرششان را نداری. من آدمی نیستم که مدام توی ذهنم رفتارهای عجیبوغریبت را تفسیر کند. من پدر یا مادرت نیستم و نمیتوانم تروخشک و تربیتت کنم. من مربی مهدکودک هم نیستم و نمیتوانم با آدمی که توی شناسنامه بزرگسال حساب میشود، مثل بچهها رفتار کنم. شاید اولین حقیقت زندگی این باشد که اغلب وقتها مخفی شدن پشت نقابهای بچگانه و ضعیف و ناتوان نشان دادن خودمان راه آسانتری برای زندگی کردن است، اما یکجایی بالاخره با دومین حقیقت زندگی روبهرو میشویم که باید از مرزهای سخت بزرگسالی گذشت، باید عواقب رنجها و زخمها را پذیرفت و فهمید که نسخهی زخمخورده و دردناک خودمان هم میتواند دوستداشتنی و قابلقبول باشد. بعد از همهی این مسیرهای ناهموار، آدمهایی هستند که تو را بشنوند، با تو همدلی کنند و در آغوشت بگیرند. امیدوارم.