ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایهیادداشت های زنی که سکوت را زندگی میکند ، روایت گر درسهای زندگیم
سایه
سایه
خواندن ۲ دقیقه·۷ ساعت پیش

غار آبی

هوا گرگ‌ومیش بود. نور تلویزیون، اتاق را به غاری سرد و آبی‌رنگ تبدیل کرده بود. رضا روی کاناپه ولو شده بود و مثل ذهنی که به هیچ تصویری دل نمی‌بندد ، کانال‌ها را بالا و پایین می‌کرد.

بالاخره کنترل را کنار گذاشت و تصمیم گرفت برای آشنایی با کسی، جستجو کند. گوشی را برداشت و وارد اپلیکیشن شد. صورت‌ها یکی‌یکی از مقابل چشم‌هایش رد می‌شدند؛ زیر هر عکس، سن و مشخصات افراد ثبت شده بود.

عکسی توجهش را جلب کرد. کمی زوم کرد، بادقت نگاه کرد، مشخصات زن را خواند و نوشت :

«سلام»

دقایقی گذشت و تیک دوم خورد

زن نوشت: «سلام»

لبخندی گوشه‌ی لبش نشست. تایپ کرد: «خوبید؟»

زن: «خوبم»

مرد: «عکستون رو دیدم و حس خوبی ازتون گرفتم»

زن: «ممنونم»

مرد: «مایلید بیشتر آشنا بشیم؟»

سکوت…

به کلمات آبی‌رنگ خیره ماند. پاسخی نیامد. زن آنلاین شد، پیام دیده شد، اما جوابی نرسید

پنج دقیقه، ده دقیقه ...

آیا با کس دیگری در حال چت بود؟

یا شاید پیشنهادهای جذاب‌تری داشت؟

نوشت: «بد موقع پیام دادم؟»

چند دقیقه بعد سرد و بی‌روح آمد: «فکر کنم به‌هم نخوریم، موفق باشید»

لحظه‌ای به صفحه خیره ماند. جمله‌ای نوشت: «مگه اصلاً ما رو شناختی که بدونی ...

اما قبل از ارسال، پاکش کرد.

برای تغییر حالش به گالری رفت. از بین عکس‌ها، عکس آتلیه‌ای با کت رسمی را انتخاب کرد و جای سلفی پروفایل گذاشت. در بایو هم واژه‌ی «مهندس» را اضافه کرد. دوباره جستجو را شروع کرد.

عکس‌ها با ژست‌های مختلف از مقابل چشمش می‌گذشتند. زیر لب گفت: «الان دیگه همه از همین‌جاها با هم آشنا می‌شن.»

این‌بار عکس زن دیگری را لمس کرد. مشخصاتش را خواند: «ندا، ۳۲ ساله».

با خودش گفت: «حداقل امتحان می‌کنم.»

نوشت: «سلام، حس خوبی از عکستون گرفتم…»

اما پاک کرد.

بار دیگر نوشت: «سلام، آشنا بشیم؟»

لحظاتی بعد تیک دوم خورد.

زن پاسخ داد: «سلام، بله حتماً.»

مرد: «رضا هستم، ۳۶ ساله. خوشبختم.»

زن: «من ندا هستم، ۳۲ ساله.»

مرد پرسید: «مجرد هستید؟»

زن: «بله.»

با خودش گفت: سن و قیافه‌اش مورد قبول بود… اما اگر اندامش خوب نباشد چه؟

تایپ کرد:

«ممکنه یک عکس یهویی و یک عکس قدی برام بفرستید؟»

سکوت… جوابی نیامد.

هول شد و سریع نوشت: «من عکس‌ها رو پاک می‌کنم، نگران نباشید.»

برای جلب اعتماد، یک عکس تار و بدون ژست از خودش فرستاد.

زن نوشت: «چرا عکس قدی بفرستم؟»

مرد: «مهم نیست، اگه دوست نداری نفرست.»

و بلافاصله پرسید: «شاغل هستید؟»

زن: «بله.»

مرد: «شغلتون چیه؟»

زن: «معلمم.»

مرد: «نمی‌خوای چیزی راجع به من بپرسی؟»

زن: «نه، با سؤال‌هایی که می‌کنی دارم می‌شناسمت.»

سکوت...

امیدوار بود هنوز بتواند ادامه بدهد. نوشت: «موافقید یک قرار بذاریم همو ببینیم؟»

و… دیگر پاسخی نیامد.

مدتی به صفحه خیره ماند. اما باز هم جوابی نرسید.

در آخر، صفحه‌ی گوشی تاریک شد و انعکاس صورتش روی آن افتاد.

به تصویر خود نگاه کرد. نور آبی تلویزیون هنوز روی دیوار می‌لرزید.

کنترل را برداشت و دوباره به جستجوی کانال‌ها ادامه داد

داستان کوتاهادبیاتروابطروایت داستانیعشق
۰
۰
سایه
سایه
یادداشت های زنی که سکوت را زندگی میکند ، روایت گر درسهای زندگیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید