ویرگول
ورودثبت نام
یادداشت‌های یک ناشناس
یادداشت‌های یک ناشناس
یادداشت‌های یک ناشناس
یادداشت‌های یک ناشناس
خواندن ۵ دقیقه·۱۴ روز پیش

رنجِ شیرین - بخش دوم

دیری نپایید که همه‌ی آن سعادت و خوشبختیِ فروزان خاکستر شد. ناگهان آخرین پیامم را نخواند. چه‌چیزی اشتباه پیش رفته بود؟ کجای کار را اشتباه کرده بودم؟ فکر نمی‌کردم حرف بدی زده باشم، اما ناگهان تمایلِ او را به صحبت با خودم از بین برده بودم. آن هم همان موقعی که فکر می‌کردم ارتباطی بینمان شکل گرفته است. او از خانواده‌اش می‌گفت و از علایقش و من هم سراپا گوش بودم و می‌شنیدم. او برایم مانند کتابی بود که هر ورقش را با لذت می‌خواندم و نمی‌توانستم کنارش بگذارم.

افسوس که او مرا آن‌چنان جذاب و گیرا نیافت. البته باید اعتراف کنم که شاید حق داشت! وقتی به تصویر درون آینه خیره می‌شدم انسانِ خاصی نمی‌دیدم؛ نه زیبا بودم، نه قد بلند بودم و نه در هیچ چیز دیگری آن‌قدرها استثنایی بودم که بتوان از آن به عنوانِ یک مزیت نام برد. به عبارتی در همه‌چیز تقریباً معمولی بودم. این کاملاً بدیهی بود؛ آخر کجا دیده شده که عاشق در مقابل معشوق خود را خاص بپندارد؟ عاشق فقط عطشِ سیراب شدن از مِی چشمانِ معشوق را دارد. مشکل دیگری که وجود داشت این بود که از از دست دادنش در هراس بودم. همین باعث می‌شد که محافظه‌کارانه عمل کنم که مبادا او را بیازارم یا از خودم برانم. به قولِ داستایفسکی "می‌ترسیدم کم بگویم و او دچار ملال شود، یا زیاد بگویم و او را کلافه کنم".

باز هم مدتی در سکوت و بی‌خبری از او گذشت. در این میان بسیار فکر کردم که چرا او را این‌قدر دوست می‌داشتم؟ شاید پیش از هر چیزی مهربانی‌اش مرا به خود جذب می‌کرد. این عطوفت قلبی‌اش و علاقه‌ای که به خانواده و دوستانش نشان می‌داد و انرژیِ تمام نشدنی‌ای که برای آنها خرج می‌کرد مرا شیفته‌ی خود کرده بود. آیا می‌شد من در دایره‌ی دریافت کنندگانِ این حس خوب قرار بگیرم؟ این چیزی بود که دائم به آن فکر می‌کردم. این پاکی روح و مِهرِ قلبی‌اش به طبیعت، انسان و ... خود را در هنر تمام‌قد به عرضه می‌گذاشت. آثاری که خلق می‌کرد عمیق‌ترین احساسات را در من برمی‌انگیخت و مطمئنم در خودش هم چنین نمودی داشت. هم در موسیقی با استعداد بود، هم در نقاشی. علاقه‌ی وافری هم به کشیدن چشم داشت، چشم‌هایی که من گاهی آن‌ها را تصویرِ چشمانِ خودش تلقی می‌کردم. چشمانی که - همچون چشمانِ خودش - غمی نهفته را حمل می‌کردند. گویی باری را که بر دوش می‌کشید می‌شد در آن چشمانِ غم‌زده دید. حاضر بودم بار او را به دوش بکشم؛ اگر می‌خواست.

به این ویژگی‌های شخصیتی‌اش این را باید بیفزایم که بسیار متین و مودب، و یا به اصطلاحِ عامیانه "خانم" بود. متعادل بود و متعادل زندگی می‌کرد. آنگاه که نیاز بود تلاش بسیاری را برای پیشرفت خودش به خرج دهد خسیس نبود، و آنگاه که لازم بود در نقطه‌ای توقف کند و زمان را به کنترل خود درآورد چنین کاری را با ظرافت انجام می‌داد. گویی تعریف کننده‌ی زمان و ریتم زندگی - حداقل برای من - او بود. او زمان را برای آرامش و لذتش تند و کند می‌کرد و من ناگزیر به این تغییرات تن می‌دادم.

از وصف زیبایی‌هایش هم که می‌توانم کتاب‌ها بنویسم؛ اما چه فایده وقتی کلمات در برابر رخِ همچون ماهش رنگ می‌بازند و درخشش‌شان مانند جرقه‌ای در کنار خورشید محو می‌شود؟ می‌دانید، تقریباً همیشه باور دارم که کلمات قدرت عجیبی دارند. در کنار هم جمع می‌شوند و دست به دست هم می‌دهند و مفاهیم بزرگی را خلق می‌کنند که بازتاب افکار و احساسات درونی‌مان است. بعضی کلمات در کنار هم مفاهیمی لبه‌دار را می‌سازند که از قضا بُرنده‌اند، و بعضی دیگر لطافتی را به تصویر می‌کشند که در عشق نهفته است. اما همین کلماتِ قدرتمند، گاه احساس شرم و حقارت می‌کنند از ناتوانی‌شان در وصف زیبایی معشوق. با این حال، هر قدر حقیر، همین کلمات تنها راه من برای وصف زیبایی‌های اوست.

به گمانم پیش‌تر از چشم‌هایش گفته‌ام. خاصیتی سیاه‌چاله‌گون در آن چشمان قهوه‌ای درخشانش هست که مرا در هر فاصله‌ای که باشم به سمت خود می‌کشد. اما به گمانم خیلی‌ها - حتی شارلاتان‌ها - از چشم‌ها سخن می‌گویند. حقیقت این است که برای عاشق - به قول فرد دانایی - "چشم‌ها دریچه‌ای به روح آدمیزاد هستند". عاشق و معشوق با نگاه کردن به چشمان همدیگر روحشان را به هم پیوند می‌زنند و یک روح می‌شوند در دو کالبد. بنابراین بدیهی‌ست که عشّاق از چشم‌ها زیاد حرف بزنند، اما در این میان عده‌ای هم وجود دارند که سعی می‌کنند با تکرار این الگو از کسی سوءاستفاده کنند.

از لبخند قشنگش چه بگویم؟ چگونه آن تبسمی را به تصویر بکشم که در نظر من دنیا را مملو از زیبایی و شادابی می‌کرد؟ آن لبخند، با آن لب‌های صورتی‌اش هارمونی فوق‌العاده‌ای را با صدای دل‌نشینش می‌ساخت. گاهی همزمان با اجرای موسیقی‌اش ترانه‌ای می‌خواند. در آن اوقات بود که من به وجود بهشت ایمان می‌آوردم؛ آخر این صدا نمی‌توانست جز از بهشت نشات بگیرد. این صدا تجربه‌ی بهشت را برای من تجربه‌ای زمینی می‌کرد. و این احساسات دو چندان می‌شد هنگامی که موهای رقصانش را در باد می‌دیدم. گاهی آن‌ها را گیس می‌کرد و می‌بافت، گاهی فقط آنها را می‏‌بست و گاهی اجازه می‌داد آزادانه روی صورتش حرکت کنند. البته به حالِ منِ شیدا هیچ‌کدام فرقی نداشتند، او برایم زیبایی مطلق بود.

اما می‌دانید، گاهی فکر می‌کنم که همه‌ی اینها لاطایلات است. همه‌ی این توصیف‌ها را من پس از اینکه به تب عشقش دچار شدم کرده‌ام. شاید دارم آنچه مرا شیفته‌ی او کرده را صرفاً توجیه می‌کنم. به گمانم اسلاوی ژیژک بود که جایی گفته بود - شاید دقیقاً نه با این کلمات، اما با این مضمون - که دلیل آوردن برای عشق نشان می‌دهد که آن عشق واقعی نیست؛ عشق واقعی نیازی به دلیل ندارد و مکانیزم ناشناخته‌ای را طی می‌کند. شاید هم حق با ژیژک باشد. آخر به احتمال بسیار بالا از او زیباتر، هنرمندتر و خوش‌قلب‌تر وجود دارد. این که مکانیزم ناشناخته‌ی شیفتگی من چیست را خدا می‌داند، اما هر چه که هست، چشمان من نمی‌تواند جز زیبایی او ببیند؛ روحم نمی‌تواند جز با هنرهای او راضی شود؛ و قلبم نمی‌تواند پذیرای مِهر فردی جز او باشد.

عشقدلنوشتهزندگیرابطهعاشقانه
۹
۰
یادداشت‌های یک ناشناس
یادداشت‌های یک ناشناس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید