
رقص پیچدرپیچ دانههای برف پردهایست که آنسوی خیابان را از چشمم پنهان میکند. اینجا زیر سقف این پاساژ بزرگ، پیرمردی کتابهایش را روی میز چیده و با پتویی روی شانههایش، کلاهی مشکی روی سرش، و عینکی تهاستکانی روی چشمانش به کتاب کوچکی خیره شده. ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه صبح است. پالتویم قهوهایست و دلودماغم از آن تیرهتر. طبق عادت تکتک کتابها را نگاه میکنم مبادا چیزی از چشمم بماند که میانشان شبهای روشن را میبینم.
اولین بار که دیدمش روزی برفی شبیه امروز بود و نگاهم روی کتابها قفل شده بود که دیدم سمت چپم دستی ظریف، سفید و کوچک، با متانت و طمانینه روی کتاب گذاشته شد. مردمک چشمانم جرأت چرخیدن پیدا نکردند. فقط احساس کردم کسی اینجاست که با دیگران فرق دارد. بعد صدایی که به لطافت نشستن این برفها بود به اعماق قلبم رفت، رفت آنجایی نشست که تا آن روز نمیدانستم وجود دارد. دانههای برف هم از همانجا، نرم و لطیف مثل یک مرهم روی قلبم مینشستند.
شنیدم که قیمت کتاب را پرسید. قیمت؟ کدام قیمت؟ جانم، مگر چیزها قیمت دارند؟ چیزی در من از کار افتاده بود که معمولاً قیمتها را میفهمید. با خودم گفتم مبادا این ترجمه را بخرد. دستم کتاب روبریم را ورق میزد و خودم در سیارهای دیگر بودم. مشکلم این است من هنوز حتی او را ندیده بودم. اطرافم از هر طرف صدای رفت و آمد و خندههای مردان و زنان دیگر را میشنیدم. این یکی چه فرقی داشت؟ چرا حضور «او» اینطور مرا مجذوب خود کرده بود؟ از خودم بدم آمد. هزار و یک معیار دارم. آقا، خیر سرم صاحب اندیشه و عقاید خودم هستم. برایشان زحمت کشیدهام. من؟ جانم، من اینطور آدمی نیستم. به غرورم برخورد. دستهایم را در جیب کردم و راه افتادم که بروم تا بیشتر از این آبرویم جلوی خودم نرفته است. به راست پیچیدم که مردی از پشت صدایم زد: «آقا ببخشید، میدون فردوسی از کدوم سمته؟» ایستاده و مردد بودم. نباید برگردم. اگر برگردم و چشمانش هم مثل صدایش باشد کلاهم پس معرکه است. میدانم آخر چه میشود. قبلاً هم این بلا سرم آمده. چند ثانیه ساکت ایستاده بودم.
یادم میآید جلد کتاب روبرویم همچون مرغ سرکندهای که بالبال میزند شروع به باز و بسته شدن کرد. زیر صفحهاش نوشته شده بود «برگرد». ناگهان، گویی که باد شدیدی آمده تمام کتابها شروع به ورق خوردن کردند و روی تکتک صفحههایشان درشت نوشته شده بود «برگرد». در آن شلوغی مردی از کنارم رد شد که کلاه روی سرش دستان کوچکی داشت و نخهای بافتنی را از خودش بیرون میکشید و با ناله میگفت «برگرد». زنان و مردان از کنارم میگذشتند و در گوشم آرام میگفتند «برگرد». به خودم آمدم دیدم تمام بازار دارند با حالت زمزمه میگویند «برگرد».
میدانم نباید برمیگشتم ولی خب برگشتم. خودتان را جای من بگذارید. برگشتم و انگار سکوت و تعللم نظر او را جلب کرده بود. دیدم با آن چشمان درشتش، مثل آهویی تعجب کرده داشت مرا نگاه میکرد. سریع مرد را نگاه کردم که با آن قیافهاش کنتراست شدیدی با او داشت. دست دراز کردم به آن سمت خیابان و گفتم چهارراه بعدی به راست بپیچد و بعد سریع برگشتم بروم.
دو قدم رفته بودم که صدای خودش را شنیدم: «آقا ببخشید شما اینجاها رو بلدین؟ آخه جیپیاس منم کار نمیکنه و باید تا یه جایی پیاده برم.»
کارم تمام است. نفس عمیقی کشیدم. با خودم گفتم آدرس را میگویی، از ترجمه ایراد میگیری و برمیگردی. نه بیشتر از این.
حتماً میتوانید حدس بزنید که صحبت فراتر از آدرس و ترجمه رفت. الآن که اینجا روبروی این پیرمرد ایستادهام، حدوداً ۹ سال از آن روزها میگذرد. ما هر روز صحبت میکردیم. ساعتها تلفن میزدیم و برایم کتاب میخواند. چشمانم را میبستم و وارد صحنههای کتاب میشدم. اتاقم تبدیل به تئاتری بزرگ میشد که او اجرا کننده و من تنها تماشاچیاش بودم. هفتهای یکبار برایم غذا میپخت، من هم برای او میپختم. تمام آن یک سالی که باهم بودیم، وقتی در خیابان قدم میزدیم، ساختمانها روز به روز ضخامتشان کمتر میشد و باد، لبهی دیوارهای آجری را مثل گوشه کاغذ دیواری بلند میکرد و تکان میداد. عابرانِ کمرنگ و بیحال از میان قفسهی سینهمان رد میشدند. ماشینها بوق میزدند و دعوا میکرند اما برای ما که روی نیمکت نشسته بودیم کنسرتو پیانو چایکوفسکی پخش میشد. دستش را که میگرفتم، شیارهای روی پوست دست و انگشتانمان درهم فرو میرفتند و جوش میخوردند. خونِ گرم از رگهای من مستقیم به شریانهای او میریخت. موقع خداحافظی همیشه چند دقیقه معطل میشدیم تا بافتِ گوشت و رگهایمان را با حوصله از هم بشکافیم و جدا کنیم. تا ساعتها از این زخمها درد داشتیم ولی میدانستیم موقت است و دردش هم شیرین بود.
در اوج بلوغ و تجربه از تمام درسهایی که از زندگی گرفته بودم، هر روز در آینه خودم را که نگاه میکردم، ترسیده و نگران میدیدم ریشهایم اندک اندک کوتاه و کمپشت میشوند. قدم کوتاهتر و لباسها برایم بلند و گشاد میشدند. زخمها یکییکی محو میشدند.
روی نیمکت پارک مینشستیم و او برایم حرف میزد. عقربههای ساعت مچیام با صدای ویزویز، مثل پنکه سریع میچرخیدند. وسطِ حرفهایش، غنچههای نخیِ روی لباسش آرامآرام جان میگرفتند و باز میشدند. من یکی از گلهای نرگس را که تازه روی یقهاش شکفته بود میچیدم و با دستهای کودکانهام پشت گوشش میگذاشتم. ما فقط یک چای میخوردیم، چند کلمه میگفتیم و با اینکه عمری حرف هنوز مانده بود، وقتی بلند میشدیم، باغبانهای پارک پیر شده بودند و نهالهای پشتِ سرمان تنومند. پسربچهای که ابتدای پارک به او سلام کرده بودم دستی به ریشهای جوگندمیاش میکشید و با لبخندش به ما افتخار میکرد.
دوستش داشتم. هنوز هم دوستش دارم. هر بار که با جوکهای بیمزهام میخنداندمش از شکاف جدولهای کنار خیابان رزهای مینیاتوری قرمز و سفید و صورتی میرویید. دوست داشتم جانم را پیشکشش کنم. اعماق قلبم آنقدر شوق بودنش را داشتم که به مرور علاقهام لباسی شد بر تنم و دیگر شناخت من از پشت این لباس کار راحتی نبود. تصمیماتم تحت تاثیرش قرار میگرفتند و خودم رنج میکشیدم. من که جلو میرفتم او عقب میرفت. شده بودیم دو سمت موافق آهنربا. میدانستم درست شدنیست، خودم را میشناختم، نیاز به زمان و صحبت داشتم، اما دیگر فضایی نبود. من حدس میزدم چه کنم بهتر است اما حدسهایم فقط پیچیدگی را زیاد میکرد. آن اواخر وقتی به خودم آمادم، وقتی قد و ریشهایم بلند شدند و وقتی لباسهایم دوباره اندازه، دیگر پاییز شده بود.
وقتی دستش را میگرفتم پوستهایمان بهم برخورد نمیکرد. چیزی نامرئی آنجا بود که درکش نمیکردم. شهر تاریک شده بود، ساختمانها تخریب شده بودند و دیگر هیچکس اینجا زندگی نمیکرد. مدتها بود که منتظر طلوع خورشید بودم. منتظر آمدن تابستان. تمام گلفروشیهای شهر یا گلهایشان پژمرده شده بودند و یا تعطیل. تنه درختان پوسیده بود. برگهای زرد به زمین میریختند. من میدویدم تا برگهایی که هنوز اندکی سبز هستند را روی شاخهها بچسبانم و او سرمای زمستان پیش رو را به یادم میآورد. میگفت نه تنها برگها خواهند ریخت، بلکه درختان هم قطع خواهند شد و باغ را خواهند کوبید و جایش قبرستان خواهند ساخت.
جدا شدیم. او ازدواج کرد و من به مسیرم ادامه دادم. شهر را دوباره ساختند، خودش هم میگفت دوباره میسازند و تو بیدلیل نگرانی. شهردار به من گفت دیگر عاشق نشو که از پس این هزینهها برنمیآییم. گلفروشیها باز شدند و مردم به شهر برگشتند. اما بعد این همه سال هنوز وقتی دیوارها را از جلو نگاه میکنم میبینم ترک دارند. درختها در اوج بهار و تابستان پوستههایشان شاداب و برگهایشان سبز نمیشود. حتی وقتی در گلفروشی به یک شاخه گل نزدیک میشوم، خوب که دقت میکنم میبینم گلبرگهایش پژمرده هستند. گوشههای برگهایشان سیاه شده و شاخههای نرگس هم بویی ندارند. تعجب میکنم مردم چطور این گلها را میخرند و به یارشان میدهند. مگر پژمردگی را نمیبینند؟
پیرمرد کتابفروش سرفهای میکند و من به خودم میآیم. راه میفتم به سمت خانه برگردم. هرقدم که برمیدارم دستهایی سیاه از پشت دیوار چنگ میاندازند به قفسه سینه من و خراشی میدهند. دانههای برف، از آن خراشها میروند آنجایی از قلبم مینشینند که خاموش و خلوت است.