
«نمیای بازی کنیم؟» صداش از پشت شیشه مبهم بود. انگار یکی از پشت سر گوشام رو با دستاش گرفته باشه. همونطور که نگاش میکردم این جمله رو با ناامیدی بهم گفت. با لبخند لطیفی نگاهش میکردم. سعی کرده بود طوری عادی بگه که انگار میشه. جوری عادی گفته بود انگار که گفته باشه: «یه چایی نمیخوری؟» یا مثلاً «نمیخوای دمپاییت رو که انداختی از جلوی در برداری مرتب بذاریشون؟» یا مثل وقتایی که مامان میگفت: «سپهر پاشو برو تو حیاط به گلدونا آب بده.»
وحید که این هفته ۹ سالش شده یکم نسبت به بقیه دقیقتره ولی بازم ازش توقعی ندارم. بعضی روزا میاد کنار شیشه میشینه و تعریف میکنه اون روز چکارایی کرده. صداش انقدر مبهم میاد که همه جملهها رو ناقص میشنوم. با اینکه هم اون میدونه صدا بد میرسه هم من، هم اون به گفتن ادامه میده هم من به شنیدن. راستش همین کافیه.
گفتم: «نمیتونم.»
اونم چشاش رو مثل بچهگربه تنگ کرد و سرش رو با مهربونی تکون داد و راهش رو کشید و بدوبدو رفت پیش بقیه. تو دوردست، بچهها رو که تقریباً همهمون همسن و سال بودیم میدیدم که مثل لکههای تیره ناواضح توی مه میخندیدن و بازی میکردن و به مسیرشون ادامه میدادن. پشت شیشه ایستاده بودم و قطرههای آب رو میدیدم که از شیشه سر میخوره پایین. بعد چند دقیقه فقط دست چپ وحید به زور توی مه دیده میشد و همونم محو شد و بعدش از هر طرفِ اتاقکِ شیشهایِ من فقط مه و چمن دیده میشد.
برگشتم نشستم لبه تخت و پاهام رو نگاه میکردم که یکم خاکی و تو چمن بودن. چمن تا بالای مچ پام میرسید و نسبتاً بلند بود. پایههای تخت هم یه بخشایی از چمن رو له کرده بود ولی بعضی جاها تا نزدیک تشک میرسیدن. بوی چمن رو نمیفهمیدم ولی یادم بود چمن چه بویی داره. مثل بوی حیاط خونهمون وقتی مامان شلنگ آب رو میگرفت روی باغچه.
کف دستم که روی تخت بود بافت پارچه روتختی رو لمس میکرد. هروقت با دستام پارچهای رو لمس میکنم دلم میگیره. نمیدونم چرا اینطوریم. کف دستام چیزها رو زیاد حس میکنه. مثلاً وقتی با کسی دست میدادم اون آدم رو زیاد حس میکردم. یا وقتی یکی رو بغل میکردم کف دستم معمولاً پشت اون آدم رو لمس میکرد و میتونستم بفهممش که ناراحته یا نه. یا وقتی دستم رو آروم روی صورت کسی میذارم... برای من یه نوع نوازش کردن هست که دستت رو تکون نمیدی. فقط دستت رو میذاری روی لپ یه نفر و با کف دست وجود داشتنش رو لمس میکنی. بعضی وقتا فکر میکنم همه اینطورن ولی بعد فهمیدم اینطوری نیست. حتی وقتایی که خیلی حالم بده، یا کوچیکتر بودم حالم خیلی خیلی بد میشد یهو کف دستم گزگز میکرد. الآنم که ۱۰ سالمه همینطورم. کف دستای من زیاد حس میکنن.
خیره به دوردست بودم که دوتا تقتقِ آروم روی شیشه از پشت سرم شنیدم. یه زن قدبلند با لباس سفید ایستاده بود. لباسش یکسره سفید بود، از شانهها سرازیر میشد و تا نزدیک زمین میاومد و اطراف مچ پاش که میرسید موجهای کوتاهی پیدا میشد. موجها به خاطر بافت ریز گلهایی بودن که به وضوح میتونستم تکون خوردن و زنده بودنشون رو ببینم. فقط گلهای پایین دامنش رنگی بودن. آستینهاش از بالا ساده شروع میشد و از آرنج به پایین جنسشون توری میشد. سر آستینهاش هم دوباره گلهای ریز رنگی بود که اونا هم زنده بودن و باد میتونست تکونشون بده. یه جا قشنگ دیدم باد یکی از گلبرگهاشون رو جدا کرد و آروم روی زمین جلوی پاش انداخت. لباسش به قدر کافی جا داشت که حرکات آروم بدنش بدون برخورد به پارچه مثل برخورد موجهای کوچولو به ماسهها باشه. انگار معلق بود ولی وقتی به پاهاش نگاه میکردم میدیدم روی زمینه. باد آروم از بین چمنا بلند میشد و اطراف زن میچرخید و طوری به نظر میومد که انگار لباسش نفس میکشه. اگه میخواستی از سکوت لباسی بدوزی قطعاً لباس این زن میشد. لبخند ملیحی به لب داشت که آروم بود. من به قدر کافی آروم بودم. شاید حتی زیادی آروم. چیزی نگفتم. اونم چیزی نمیگفت. چندبار دیگه هم اومده بود ولی زیاد اینطور با دقت نگاش نکرده بودم. نمیدونم کیه.
سرم رو انداختم پایین و با فکر اینکه روی اسکله نشستم و پاهام تا مچ تو آبه شروع کردم به تکون دادنشون. دوباره اون سمت رو نگاه کردم و دیدم نیست.
دل آسمون پر بود. اونقدر پر که اگه کسی بد نگاهش میکرد بغضش میترکید. بارون کوچولو کوچولو میبارید. بلند شدم و لپم رو چسبوندم به شیشه. سرد بود. همینطور که لپم به شیشه چسبیده بود آروم آروم به گوشه اتاقک رفتم. جایی که دوتا شیشه بهم میرسیدن، ولی من کشف کرده بودم یه قسمتش یه شکاف خیلی کوچیک بازه. اندازهی بال یه پرنده کوچولو. اگه خوب نزدیک بشی میتونی یه نسیم خنک رو روی پوستت حس کنی و حتی گاهی صدای بازیِ بچهها رو از دور بشنوی. و اگه خیلی خوششانس باشی، شاید یه قطره بارون روی لپت بیفته. من امروز خوششانس بودم. لپم خیس شد. قلبم تکون خورد. کف دستم مورمور شد. درست مثل اون روز که از اینجا اومدم بیرون. یادم نیست کِی بود. من هیچی یادم نیست. یه خاطرههای تار تو ذهنمه. ولی بعضی وقتا که وحید باهام صحبت میکنه یه چیزایی یادم میاد. اون روز، یادمه اون روز یه صدایی شنیدم. صداش لطیف و واضح بود. نمیدونم چطور اینجا که صداها نمیرسن صدای اون انقدر واضح میرسید. به من گفت: «بیا...» بهش گفتم که: «نمیتونم. من همیشه اینجا بودم.» دوباره بهم گفت: «بیا. من هواتو دارم پسرکوچولو.» دلم میترسید. اون لحظه دیدم یکی از شیشهها محو و غیب شد و من برای اولین بار بیرون قدم گذاشتم. مثل الآن روی لپم یه قطره بارون چکید و تونستم با همه وجودم نسیم رو حس کنم که از آستین لباسم بالا میرفت و بدنم رو لمس میکرد. هوای بیرون مثل هوای داخل اتاق دمکرده نبود. روی چمنها نشسته بودم که اون صدای لطیف دوباره بهم گفت: «بیا...» ازش پرسیدم کجاست. نمیتونم ببینمش. کجا بیام. چرا منو بیرون آوردی؟ صدا صبورانه بهم گفت: «بیا... به بالای تپه بیا.» به سمتی از دشت که بلندی میشد حرکت کردم. جلوتر که میرفتم مه کمتر میشد. نسیم ملایمتر میشد. رنگها واضحتر میشدن. به عقب نگاه کردم دیدم اتاقک شیشهایم اون دوردورا کوچیک و ساکت نشسته. نگران شدم. میدونستم به اینجا تعلق ندارم و در عین حال میدونستم باید اینجا باشم و اگه باشم شاید اتاقک برای همیشه غیب بشه. بغض کردم. شاکی و کلافه به صدا گفتم: «چرا منو آوردی بیرون؟» صدا بهم گفت: «نپرس. فقط بیا!»
یکم بالاتر که رفتم، دیدم اون پشت آبشارهای بزرگی هست. آسمون آبی و ابرها سفید، درحالی که پشت سرم، آسمون خاکستری و ابرها سیاه بودن. پایین، تو اون دره سرسبز کلی بچه بودن که با انگشتامم نمیتونستم بشمارمشون. یعنی سعی کردم ولی نتونستم. لبخند زدم. بازی میکردن و شاد بودن و منم براشون خوشحال بودم. نمیدونستم اینجا وجود داره. به صدا گفتم: «اینا کیان؟ منو کجا آوردی؟ میتونم منم برم باهاشون بازی کنم؟» صدا بهم گفت: «نه.» پرسیدم: «چرا؟» اما جوابی نشنیدم. هرچقدر صبر کردم جوابی نیومد. دوباره قلبم یجوری شد. کف دستم یجوری شد. میخواستم برم پایین ولی دره شیب داشت. شروع کردم آهستهآهسته پایین رفتن. زیر لبم به صدا، که میدونستم جواب نمیده، گفتم من بلدم از این جاهای سخت رد بشم. قبلاً رد شدم. میخوام برم باهاشون بازی کنم. یه سنگ از زیر پام در رفت و یهو آسمون رعد و برق ترسناکی زد. صدا که حالا لحنش عوض شده بود، بهم گفت: «گفتم که نه!» برگشتم بالا و روی یک تکه سنگ نشستم و دوباره مشغول تماشا کردن بچهها شدم. وحید رو اولین بار اونجا دیدم. تنها کسی بود که منو دید بالای تپه نشستم. درحالی که دوستاش هی صداش میزدن تا به بازی برگرده، وحید با گردن نیمهکج گیج این بود که من کیام و چرا اون دوردورا نشستم روی بلندی. خودش بعداً برام تعریف کرده بود. بعد با لبخند دستش رو آورد بالا و برام تکون داد. منم بهش دست تکون دادم. از این فاصله هر دو برای هم اندازه یه پرنده کوچیک تو آسمون بودیم.
از بعد اون گاهی وقتا مسیر خودش و دوستای صمیمیش رو به یه بهانهای کج میکرد که بیاد اینجا بهم سر بزنه. میگفت بار اول خیلی توی دشت سرگردون بوده تا از دور اتاقک رو دیده و اومده جلو. یهو به دلم ریخت و از روی تکه سنگ بلند شدم و گفتم من از رعد و برقات نمیترسم. من میرم. میخوام باهاشون بازی کنم و شروع کردم به پایین رفتن از دره. یکم پایین رفته بودم که دوباره صدای چندتا رعد و برق بلند اومد، صدا اینبار عصبیِ عصبی بود. بلند گفت: «تو نه!» و من شروع کردم به کشیده شدن روی سنگا و چمنا. انگار یه موجود نامرئی پاهام رو گرفته بود و منو از تپه پایین میکشید. تمام دست و پاهام زخم شده بود. منو کشید و کشید و محکم پرت کرد تو اتاقک دوباره. جوری با پشتم محکم خوردم به شیشه که نزدیک بود بشکنه. دراز افتادم روی زمین. کمرم درد میکرد. دستام میلرزیدن و خونی بودن و زیر ناخنام پر از گل و سنگریزه و خون بود. این شکافی هم که الآن هنوز بازه و من گاهی صورتم رو نزدیکش میکنم از اون روز به وجود اومد. بعد اون اتفاق تا چند روز هوا ابری و بارونی بود و اتاقک هم انقدر شیشههاش بخار میگرفت که همون منظره همیشگی رو هم نمیتونستم ببینم. تمام بدنم درد میکرد. روی تخت دراز میکشیدم. به سقف شیشهای نگاه میکردم و سعی میکردم صدای اون قطرههای بارون که با بقیه فرق داشتن رو بشمرم.
چشام بسته و صورتم نزدیک شکاف بود که دیدم وحید داره شکلک درمیاره. بهش لبخند زدم. صورتش رو آورد نزدیک شکاف و گفت: «نمیای بازی کنیم؟» گفتم: «میدونی که...» بغض کردم و نتونستم ادامه بدم. صورتم رو آوردم عقب و با لبخندی که به زور میزدم سرم رو به نشانه «نه» تکون دادم. با مهربونی گفت اشکالی نداره. امروز موقع بازی یه اتفاق باحال افتاده و الآن باید بره. فردا میاد برام تعریف میکنه و بعد رفت. دوست دارم بشنوم چکار کرده. رفتنش رو تماشا میکردم که از پشت سرم یک صدای تقتق دیگه شنیدم. برگشتم و دیدم اون زن با لباس سفید دوباره داره با لبخند نگاهم میکنه. مثل یک مامان مهربون بود. حرفی نداشتیم بزنیم باهم. دستاش رو به نشانه آغوش باز کرد برام. گلهای لباسش سرزنده و زیبا بودن. کف دستم گزگز میکرد. نسیمی از شکاف به صورتم خورد.