امیرحسین نصیری
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

شب سوم

روستای ابا و اجدادی آنها انقدر دور بود که اگر کسی از انها اصلیتشان را می پرسید با اسم عجیب روستایشان مواجه می شد و سپس می گفت هرگز اسمی حتی شبیه به این اسم را نشنیده است.

روستایی که بین مسیر دو شهر واقع شده بود. انها هرگز هوس رفتن به روستای ابا و اجدادیشان به سرشان نمی زد ولی ان روز به خاطر یک مهمانی مهم قصد سفر کرده بودند در حالی که خانواده ی آنها متشکل از پدر و مادر و یک دوقلوی ناهمسان در دو جنس پسر و دختر بودند با یک اشتباه کوچک از مسیر روستای بکرشان وارد مسیری شدند که هرگز گمان نمی کردند مسیر نحسی برایشان باشد.

مادر که از هدیه ی پدر خوشحال بود تمام توجهش به گردنبند طلایی بود که از گردنش آویزان کرده بود. یک پلاک کوچک از جنس طلا.

وقتی بعد از چند کیلومتر رانندگی متوجه شدند قرار نبود این مسیر را طی کنند به چوپانی عجیب برخوردند گوسفندانش با موهای حنایی عجیب ترین گوسفندانی بودند که خانواده ی انها دیده بودند.

وقتی که خانواده میان جاده ایستاد تا اجازه عبور به گوسفندان بدهد با دیدن چهره ی چوپان فهمیدند که عجیب تر از رنگ گوسفندان هم هست ان هم چهره ی مرد چوپان بود چوپان مردی گوژپشت با یک کلاه سیاه به سر در حالی که یک چشمش انگار جمع شده بود و از تمام پوست صورتش فقط پرزی از چانه اش اویزان بود به خانواده ای که در جاده ایستاده بود نگاه کرد.

خانواده با دیدن چهره ی گوسفندان جا خورده بودند چهره ی گوسفندان کشیده با چشمانی شبیه به چشم انسان مرد چوپان کلاه سیاهش را از سرش کند و به ماشین انها نزدیک شد در حالی که گوسفندان میان خیابان ایستادند و مانع حرکت خانواده شدند.

(اینجا چیکار میکنین... رهگذرای کمی اینجا می بینم سالی یه بار اونم گمشده ها..) پدر خانواده که می خواست شجاع به نظر برسد کمی مکث کرد و گفت (‌فکر می کنم گم شدیم...راه برگشت از کجاست؟) چوپان کمی سرش را خم کرد و گفت (اول بگین از کجا اومدین و کجا میرین...) پدر دستپاچه شد تا به حدی که نام جایی که می خواست به آن برسد را هم فراموش کرد.

مرد به گوسفندانش اشاره کرد( من اینا رو دارم...) خانواده به گوسفندانی که میان جاده ایستاده بودند نگاه کرد گوسفندان همه مو حنایی بودند و چنان به خانواده خیره شده بودند که ترس آنها را بیشتر و بیشتر می کردند.

_(این گوسفندا توی این اطراف هیچ نظیری ندارن) یکی از گوسفندان که قامت بلند تری داشت گفت"بع" صدایش به شکل ترسناکی شبیه صدای انسانی بود که سعی داشت صدای گوسفندی را تقلید کند ولی در این کار ناشی عمل کرده بود.

پدر گفت"ما همین مسیر رو برمیگردیم...امیدوارم به جاده برسیم..." پدر گاز داد و چرخید می خواست برود که که به چند گوسفند دیگر که پشتشان ایستاده بودند برخورد.

گوسفندان با نزدیک شدن ماشین هم از جایشان تکان نخوردند مادر گفت"چی شده؟ چرا اینا اینطورین"

چوپان دوباره به ماشین آنها نزدیک شد و گفت" اینجا اومدن دست شماست... رفتن ولی نه!)

پدر می خواست حرکت کند قبل از این کار گفت( تو کی هستی)

مرد با چهره ی کریه المنظرش گفت" همه ی اینا هم همین رو پرسیدن)

خانواده به گوسفندان نگاه کردند.

چند ساعت بعد نزدیک غروب وقتی مرد گوسفندانش را به طویله بر می گرداند دو گوسفند بیشتر از صبح داشت در حالی که دوقلو های نا همسان با چوب های کوچکی آنها را مجبور به حرکت می کردند.

از گردن یکی از آنها پلاک طلا اویزان بود و بع بع کنان به سمت طویله حرکت می کردند


نویسنده ی رمان غده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید