
سکوت آخرین غروب، دلگیری مرا همراهی میکند.
غروب سیزدهمین روز آسایشگاه چون غروب سیزدهبدر دلگیر است. صدای مناجاتی که از تلفن خانم تخت کناری میآید به غمگین بودن این ساعت میافزاید.
امروز حال عجیبی داشتم، همچون کسی که به سفر میرود و هنگام برگشت غمگین میشود. از یک سو خرسندم که روزهای آسایشگاه تمام میشود، و از سویی دیگر به زندگی آسایشگاهی عادت کردهام و فکر رفتن به خانه آزارم میدهد.
نمیدانم که باید خوشحال باشم یا ناراحت؟
نمیدانم که بیرون از اینجا چه چیزی انتظارم را میکشد.
در تنگنای بدی هستم و دقیقاً همینجا باید سر و کله اهریمن پیدا شود.
اما او هنوز در خواب است.
در این نقطه از زندگی بسیار پریشان و سردرگم هستم. کاش میدانستم باید چه کنم؟
آغوشی میخواهم از جنس امنیت، که چون کودکی بیپناه در آن بگریم!
کاش پیغمبری داشتم تا راه را نشانم میداد...
سیام شهریور ۱۴۰۴ - آسایشگاه