ویرگول
ورودثبت نام
یادداشت های یک دوقطبی
یادداشت های یک دوقطبیاینجا خاطراتم را با شما به اشتراک می‌گذارم، اگر دنبال محتوای شاد و انگیزشی هستید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
یادداشت های یک دوقطبی
یادداشت های یک دوقطبی
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

ترس در رگ‌های من

افسردگی با طنابی از ترس مرا اسیر می‌کند.


دوازدهمین روز آسایشگاه رو به اتمام است.

امروز خانم مشاور به من می‌گفت: ‹باید کارهایی که برایت لذت‌بخش است را در طول روز انجام دهی، تا اهریمن خودکشی فرصت خودنمایی نداشته باشد.›

لیستی از کارهای مورد علاقه‌ام را به خانم مشاور دادم. به آنها فکر کردم. من همه آنها را دوست داشتم، اما حوصله انجام هیچ‌کدام را نداشتم.

گویی افسردگی سوق‌الجیشی‌ترین نقطه مرا هدف گرفته.

من می‌خواهم خیلی کارها را انجام دهم، اما گویی جسمم از مغزم پیروی نمی‌کند... من نمی‌توانم...

چقدر گفتن این جمله برایم دشوار است. اما واقعیت تلخی است که باید پذیرفته شود.

خانم مشاور گفت: ‹باید با نتوانستن خودت هم مقابله کنی›، گفتنش به حرف آسان است!

کنج اتاق 105 خوابیده‌ام و می‌نویسم و ترسی عجیب در تنم احساس می‌کنم.

به نوشته‌هایم عمیق‌تر می‌اندیشم و در می‌یابم که نکند افسردگی دوباره بر من غلبه کند؟

شعله امید درون قلبم به سو سو می‌افتد.

من از افسردگی می‌ترسم... من از داروها می‌ترسم... من از آسایشگاه می‌ترسم...

مسئله تلخی است. من نتوانستم از شعله کوچک درون قلبم محافظت کنم!

من تا تسلیم شدن چقدر فاصله دارم؟ این سوال ذهنم را درگیر می‌کند.

چگونه باید مقابل اهریمن ایستاد؟ چگونه باید او را ضعیف کرد؟

سوالات بیشماری دارم که پاسخ هیچ یک را نمی‌دانم...

چقدر احساس بی‌پناهی می‌کنم!

کاش این رنج را انتهایی بود...

بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ – آسایشگاه

مشاورتیمارستانخودکشیمرگاختلال دوقطبی
۱۵
۱۰
یادداشت های یک دوقطبی
یادداشت های یک دوقطبی
اینجا خاطراتم را با شما به اشتراک می‌گذارم، اگر دنبال محتوای شاد و انگیزشی هستید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید