
آینه دریچهای شد، برای ورود به دنیای درونم.
مدتهاست میخواستم با خودم مواجه شوم و نمیتوانستم. اما امروز بالاخره این کار را انجام دادم.
امروز آقای مشاور میگفت: «باید خودت را با تمام اشتباهات و خوبیهایش بتوانی بپذیری.»
ساعتها راه رفتم و فکر کردم. چگونه میتوان خود را پذیرفت؟
در این افکار غرق بودم که آقایی در مترو سعی به شروع مکالمه با من داشت. دقایق زیادی به من نگاه میکرد و اشاره میداد.
وقتی از دست نگاههای خیره او راحت شدم، به این فکر کردم که چرا این اتفاق افتاده است؟
و نتیجه گرفتم شاید من با تمام اضافه وزنی که دارم هنوز زیبا هستم!
وقتی به خانه آمدم جلوی آینه رفتم و به دختری که مقابلم بود نگاه کردم.
در اعماق چشمانش تنهایی و بیپناهی دیدم. با او صحبت کردم و به او این اطمینان خاطر را دادم که دیگر نمیگذارم برای مسائل سالها پیش خودت را تنبیه کنی.
گفتم من مراقبت هستم تا دیگر راه را اشتباه نروی. من مراقب همان دختر کوچک تنها هستم.
وقتی این جملات را میگفتم چشمانش برق شادی میزد!
من از امروز میخواهم همه چیز را از نو بسازم...
نباید این دختر را تنها بگذارم. بس است هرچه او را تنبیه کردم، این بار باید با دختر بیپناه درون آینه دوست باشم.
او بسیار غمگین است. و من میخواهم غبار غم را از آن چشمان قهوهای پاک کنم.
گریه و زاری بس است؛ حالا که راه را میدانم باید به او کمک کنم تا از مسیر خارج نشود.
اکنون که این کلمات را مینویسم، منِ مقاوم به درمان در سرم فریاد میکشد و منِ سرزنشگر کنار او ایستاده است.
میگویند: «تو باید بیشتر از اینها تاوان بدهی، باید حالا حالاها گریه کنی، صدمه ببینی، سرزنش شوی.»
صداهای آنها در سرم میپیچد. استرس میگیرم و عرق دستانم کاغذ را مرطوب میکند.
منِ بالغ و امیدوار سعی در آرام کردنم دارد.
من اما سردرگمتر از همیشه در میان این صداها نشستهام و نظاره میکنم.
کدام یک درست میگوید؟ من باید چه کار کنم؟
در سرم همهمه است.
کاش زودتر این روزها تمام شود.
پنجم مهر 1404