زنجیر آسایشگاه هنوز در پاهای من است.
قریب به یکماه از برگشتن من به خانه میگذرد، اما من هرروز کابوس آن آسایشگاه لعنتی را میبینم. در خواب میبینم که در آسایشگاه اسیر هستم و میخواهم از آنجا بگریزم اما نمیتوانم.
آقای مشاور میگوید: «تو هنوز اسیر چیزی درون خودت هستی و تا زمانیکه آن مسئله حل نشود و خودت را نپذیری، بیماری و داروها و حتی آسایشگاه را نمیتوانی بپذیری.» با خود میاندیشم چگونه میتوانم خودم را بپذیرم؟
مدت زیادی است که در فکر این موضوع هستم!
خودم را برانداز میکنم... من واقعا کیستم؟ چرا دیگر خودم را نمیشناسم؟ این دختر چقدر برای من غریبه است. دختری که من میشناختم چقدر با دختر درون آینه تفاوت دارد!
من نمیتوانم با این منِ جدید دوست باشم! من از او بدم میآید. حتی دیگر دلم هم برایش نمیسوزد.
پشت میز نشستهام. داریوش میخواند «تو مفسر محبت، تو طلایهدار صبحی!» و چشمان من پر از اشک میشود.
راستش این روزها من دیگر افسرده نیستم و کمتر از قبل غمگین میشوم. این روزها همچنان انرژیام بالاست. تمام کارهای خانه را بیخستگی انجام میدهم. لباسها و ظرفها همیشه تمیزاند. خانه برق میزند! هرروز غذای تازه داریم...
از بعد آسایشگاه اینگونهام. فقط به لطف داروها حافظهام ضعیف شده. اتفاقات فقط ده دقیقه در ذهنم باقی میمانند و بعد از آن پاک میشوند به طوریکه انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده بود.
اما به یاد دارم که اهریمن خودکشی قصد نزدیک شدن دارد. حربههای او را از برم. او ابتدا با فکر به مرگ میآید، وقتی فکرها شدت میگیرد او از پشت پرده بیرون میآید.
نمیخواهم دوباره او را ببینم! من میدانم که او از بین نمیرود، اما نمیخواهم به این زودی دوباره با او ملاقات داشته باشم!
خسته و بیحس در وسط این زندگی ایستادهام.
من دیگر توان جنگیدن ندارم، بگذار هرچه میخواهد بشود...
بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴