ساعت هشت شب یکشنبه است. حال من روز به روز بهتر و انرژیام بیشتر میشود.
شام امشب را از نُه صبح بار گذاشتهام. کارها را سامان دادم. چهار بعد از ظهر هم برنج را پختم و از خانه بیرون رفتم.
پنج هفته از برگشتن من از آسایشگاه میگذرد و دکتر میخواست وضعیتم را بررسی کند. پس باید دوباره به آنجا میرفتم.
مطب مثل همیشه شلوغ بود. به حیاط رفتم و روی نیمکت چوبی حیاط آسایشگاه نشستم. سیگاری آتش زدم و به پنجرههای بخش زنان خیره شدم. قلبم تیر کشید...
سایههای بیماران روی پنجرهها میافتاد. من هم روزی یکی از آنها بودم. با روحی زخمی و قلبی شکسته...
امشب دریافتم که فرقی نمیکند که حال من خوب باشد یا بد، این آسایشگاه لعنتی همشیه سایهای تاریک روی لبخندهای من است.
من تا همیشه رنجی را در قلبم حمل میکنم که اطرافیانم قادر به درک آن نیستند.
آن شب منحوس به خاطرم میآید. من تنها و غمگین با نامهای در دست که در آن نوشته بودند «در اسرع وقت بستری شود».
با قلبی پاره سوار ماشین شدم. در راه بیوقفه اشک میریختم و آقای راننده با ترحم به من دستمال تعارف میکرد.
آن شب من بیپناهترین و مظلومترین دختر شهر بودم.
آری حتی حالا که حال من بهتر است هم فکر به آن روزها و شبها قلبم را مچاله میکند.
مرد (عشق) میگوید به این چیزها فکر نکن، خاطرات بد را برای خودت مرور نکن!
او نمیتواند بفهمد که من چهها که نکشیدم.
من چگونه میتوانم آن روزگار را بپذیرم؟ چگونه میتوانم آسایشگاه را بپذیرم؟
هیچکس پاسخش را نمیداند...
چهارم آبان ۱۴۰۴