
چند روزی میشود که میخواهم چند خطی یادداشت کنم بلکه احوالاتم را با خودکارم به کاغذ بسپارم، اما حوصله نداشتم!
بیحوصلگی و افکار منفی این روزها بیشتر از هر احساس دیگری من را دربرگرفتهاند.
بیحوصله، بیانگیزه، غمگین، افکار خودکشی! این روزها من در این چند کلمه خلاصه میشوم.
دو سه روز پیش دکتر را ملاقات کردم. طبق انتظار داروها را افزایش داد و خواست که دو هفته دیگر او را ببینم، تا اگر اهریمن همچنان قدرت نمایی کند من را مجدداً بستری کند.
مرد(عشق) این روزها، چون میداند که اهریمن بازگشته، بیشتر از قبل مراقب من است و هر نکتهای که از صحبتهای من درمییابد را موشکافی میکند که مبادا این حرف از اهریمن نشأت گرفته باشد.
من اما قصد دارم با اهریمن همکاری کنم، اما او در پشت سر من ایستاده و فقط تماشا میکند. من منتظر اولین دستور او هستم تا برنامهای بینقص بچینم. سازم چه؟
فکر خوبی است قرصها را میخورم و ساز میزنم، تا جایی که اهریمن بر من پیروز گردد.
نامهای هم برای مرد(عشق) نوشتم که باید طوری آن را برایش بنویسم که در تاریخ موردنظرم به دستش برسد.
مرد مهربانم!
خوشحالم از اینکه سالهایی از عمر کوتاهم را در کنارت گذراندم. تو بهترین کسی هستی که در تمام عمرم دیدم.
شازده کوچولوی من، مرا ببخش که باعث میشوم در قلب پاک و مهربانت، از این پس غصه و غم جای بگیرد. تو بهترین انتخاب زندگی من بودی. ناراحتم که لایق نبودم تا زمان بیشتری را با هم بگذرانیم.
دختر کوچکت را ببخش که بیرحمانه تنهایت گذاشت.
سوم بهمن ۱۴۰۴