ویرگول
ورودثبت نام
زِئوس؛
زِئوس؛حاشا که انسانی چون من تغییر کند
زِئوس؛
زِئوس؛
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

روزِسوم؛مهمانِ ناخوانده.

اضطراب آن مهمانِ ناخوانده‌یِ همیشگیست که بی‌دعوت، مهمانِ خانه‌یِ دل می‌شود. مثل ابری سیاه که آسمانِ آرامِ روح را می‌پوشاند، نوری کم‌رنگ، و بارانی از دلهره. رعد و برقِ چندان مخربی ندارد، اما سایه‌یِ سنگینش، نفس را تنگ می‌آورد.

گاه چون توده‌ای یخ‌زده در سینه می‌نشیند؛ سرد و سخت، که باز شدنِ آن، کارِ دلِ بی‌تاب است. گاه، مانندِ خرچنگی نامرئی پنجه در تار و پودِ افکار می‌اندازد و هر ریسمانِ آرامش را می‌گسلد. در خود قفسِ نامحسوسی می‌سازد که دیوارهایش از جنسِ "چه خواهد شد؟" و "اگر..." است.

زمانی زمزمه‌ای موذی در گوشِ جان می‌خواند؛ نجواهایی از بدترین احتمالات، که چونانِ بذرِ ترسی کاشته شده در زمینِ ذهن، ریشه می‌دواند و بالا می‌آید. گویی دنیایی وارونه را پیشِ چشمانِ وجودت می‌گشاید، که در آن، هر سایه، هیولاست و هر سکوت، هشداری.

حتی در دلِ آرام‌ترین لحظه‌ها، چون خارِ ریزی در گلبرگِ گل، آزارِ ناخوشایندی بر جای می‌گذارد. این مهمانِ ناخوانده، مدام در پیِ بر هم زدنِ نظمِ آرامش است، مثال همان موج مخفی که بی‌صدا، ساحلِ صبوری را می‌ساید و هر بنایی را که با عشق ساخته‌ای، اندک‌اندک، اما پیوسته، سست می‌کند. اضطراب آینه‌ه‎ای مخدوش است که زشتیِ احتمالیِ آینده را، بزرگ‌تر از آنچه هست، نشان می‌دهد.

۱۴۰۴,۱۱,۶

مهمان ناخواندهمتناضطرابادبیاسترس
۲۵
۹
زِئوس؛
زِئوس؛
حاشا که انسانی چون من تغییر کند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید